شاید اینجا دارم بلند بلند فکر می کنم

بایگانی

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان. ۲۹۳ روز پیش کانالی ساختم و زانوبغل کرده گوشه‌ای از آن نشسته و تا به الان بلندبلند فکر کرده‌ام :) حالا نه این که در آنجا متفاوت‌تر از اینجا باشم، نه. فقط شکل مختصر و ایجازگونه اینجاست و رهاتر و آزادترم. نمی‌دانم تا کی آنجا هستم و کی اینجا پررنگ‌تر خواهم شد و روزگار به چه شکل خواهد گذشت و و و ...

خلاصه‌ی کلام اینکه اگر دوست داشتید، قدمتان سر چشم. هر کدامتان آدرسش را می‌خواهید, بگویید.

فقط لطفا رودربایستی را با خودتان و من کنار بگذارید و اگر دوست داشتید، آنجا باشید. بالاخره هر کسی تعداد محدودی از کانال‌ها و وبلاگ‌ها را می‌تواند دنبال کند :)

 

+ بالاخره دل دل کردنو گذاشتم کنار 🥴

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۰۰ ، ۱۹:۳۰
مهناز

خیلی دنبالش گشتم. چرا؟ چون داستانی نسبتا متفاوت نسبت به دیگر سریال‌های ترکی داشت و از طرف دیگر اینکه تعداد قسمت‌هایش کم بود :دی
داستان درباره روانشناس معروفی است که خودش یک مشکل بزرگ روانی دارد اما جز یکی دو نفر کسی از آن خبر ندارد. جان مانای دست بر قضا عاشق دختری می‌شود که معشوقه کس دیگری است اما چیزی نمی تواند او را از رسیدن به خواسته‌هایش بازدارد بنابراین نقشه‌هایش را آهسته و پیوسته پیش می‌برد و در این راه از کسی ابایی ندارد.از طرف دیگر اوزگه خبرنگاریست که در پی کشف حقیقت است و با اینکه می‌داند مسیر خطرناکی را پیش رو دارد، پا پس نمی‌کشد.
فی بازیگران کاربلدی دارد اما راستش انتظار بالاتری از فیلمنامه‌اش داشتم با این‌حال از دیدنش راضی هستم و به نسبت دیگر سریال‌های ترکی شاید یک قدم جلوتر باشد هر چند خیلی هم از آن‌ها جدا نیست.
 
- Sen benim iyi bir insan olmak ihtimalımsın; tek ihtimalım...
 
Ölüm seni bulduğunda yaptıkların için mi pişman olacaksın yapmadıkların için mi?!... Çunkü eninde sonunda hepimiz pişman öleceğiz
 
+ چشمات چطوره؟
- می بینم.
+ چرا اینطوری می شه؟
- علتش روانشناسیه.
...
+ می‌دونی گاهی وقتی خبرای احمقانه روزنامه‌ها رو می‌خونم، گلوم درد می‌گیره... چیزایی که مجبورم بگم ولی نمی‌تونم بگم هم گلومو درد میاره... تو چی رو نمی‌خوای ببینی؟ چی رو نمی‌تونی تحمل کنی؟ چی رو می‌خوای فراموش کنی؟
 
* خانوادگی نیست.
* تیرماه دیدمش.
* سعی می‌کنم حتی اگه چیز دیگه‌ای هم ننویسم، آرشیو فیلمام رو اینجا داشته باشم.
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۰۰ ، ۱۹:۴۰
مهناز

سلام :)

تقریبا سه ماه از تاریخ ارسال آخرین پستم می‌گذره. سوال اینجاست که چی شد که این همه مدت بین نوشتنم فاصله افتاد؟! جوابش خیلی ساده است؛ چون که به بیماری «خب که چی بشه» مبتلا شدم. نشستم به آرشیوخوانی و کلی پست «خب که چی‌گونه» رو حذف کردم و بعد از اون هم هر وقت خواستم که بنویسم یه «خب که چی» اومد نشست جلوی چشمام و مصرتر از این حرف‌ها بود که بلند بشه بره پی کارش. این اتفاق حتی به کامنت گذاشتن‌هام هم سرایت کرد و الی آخر... و خب منی که در حالت عادی عموما حرف خاصی برای گفتن نداشتم، دیگه اصلا حرفی نداشتم که بنویسم!

و اما بعد،مدتی فیلم و سریال دیدن رو تعطیل کردم و بعدش که با شور و شوق و دلتنگی اومدم که با سینمای کره ادامه‌ بدم، اتفاق ذوق‌کورکننده‌ای افتاد، بله کامپیوتر روشن نشد و چون صدا از هارد بود در نتیجه به احتمال بسیار بسیار زیاد تمام آذوقه فیلم و سریال‌هام رو از دست دادم😭😭😭 (البته هنوز واسه تعمیرات نرفته ولی من بدترین حالتش رو در نظر گرفتم که دور از انتظار هم نیست)

بعد دیگه به این نتیجه رسیدم که فرصت رو غنیمت بشمرم و در راستای تقویت ترکی استانبولی‌ نازنینم سریال ببینم و چون قصد نداشتم والبته جایی نداشتم که نگهشون دارم بنابراین تصمیم گرفتم که برای اولین بار آنلاین دیدن رو امتحان کنم و نتیجه راضی‌کننده بود :)

اما از اونجایی که هم شمار سریال‌های ترکی و هم قسمت‌هاشون زیاده و از طرفی فیلمنامه های هیجان‌انگیز و چندان قوی‌ای هم ندارن در نتیجه انتخاب سخت بود، چون دو تا سریال کوتاهی هم که من می خواستم تو آرشیو اپ مورد نظر نبود، کار سخت‌تر هم شد :دی تنها کاری که تونستم بکنم انتخاب یک سریال به نسبت کوتاه بود؛ ۲۶ قسمت ۲ ساعته :دی

 

  • Dolunay. 2017

 

داستان درباره دختریه که آشپزی می خونه و همزمان کار هم می کنه. فرید اونو به عنوان آشپزش استخدام می کنه و ادامه ماجرا که کاملا مشخصه :دی با چندین شخصیت فرعی و داستانهاشون و رقابت و کشمکش فرید و هاکان که یک شخصیت منفیه. 

مشکل سریال‌های ترکی جدای از فیلمنامه، تعداد قسمتهای بسیار زیادشونه که باعث از نفس افتادن سریال می‌شن که این سریال هم حتی با وجود کوتاه‌تر بودنش از این قاعده مستثنی نیست و البته قسمت پایانیش هم فاجعه است! یعنی سریال توی قسمت ماقبل آخر تموم می شه ولی این قسمت اضافه هیچی نداره. وقتی می گم هیچی یعنی واقعا هیچی. فقط برامون آهنگ پخش می کنن. همین :دی 

دو تا بازیگر اصلی به شدت متوسطند و فقط ناز و ادا دارن :/ اما بازیگرهای فرعی خیلی خوبند.

در کل سریال متوسطیه ولی من چون از بعضی کاراکترها خوشم میومد دوستش داشتم. با قسمتهای طنز داستان هم کلی خندیدم و آهنگاش هم خیلی خوب بود.

در کل تجربه خوبی بود چرا که حس می کنم سطح لیسینینگم رو خیلی برد بالا. و ناخوداگاه بعضی اصطلاحات و اینکه کجا کاربرد دارن ملکه ذهنم شد و از طرفی چون بدون زیرنویس دیدمش، ترسم تا حد زیادی ریخت. و الان می دونم که تا حد هفتاد، هشتاد درصد گفتگوها رو می فهمم اگه راجع به چیز پیچیده‌ای نباشن. چون اکثرا معنی لغات رو می دونم و قواعدش رو  هم به خاطر شباهت زیادش با آذری بلدم. از طرف دیگه الان متوجهم که چقدر سریال دیدن می تونه کمک‌کننده باشه.

 

اما برای جلوگیری از خستگی و محض تنوع، لابلای دیدن ماه کامل، سریال کره‌ای نسل خورشید رو هم دیدم.

 

  • Descendants of The Sun.2016

به نظرم قسمت اولش خیلی خوب شروع می شه. چیزی که شاید کمتر در سریال‌های کره‌ای شاهدش باشیم. با روند سریعی ادامه پیدا می کنه و ما تقریبا با هر آنچه که باید، آشنا میشیم و تا چند قسمت هم این روند حفظ می شه اما تقریبا از همین اتفاق هم ضربه می خوره و چون چیزی برای ادامه دادن وجود نداره، شاخ و برگ‌های اضافی و اتفاقات فرعی که چندان هم در خدمت خود داستان نیستند باعث افتش میشن. اما در کل سریال زیبا و دوست داشتنی‌ایه و ارزش تماشا کردن رو داره.

+ چرا همینجوری نشستی؟! برو و یکی از اون ستاره‌ها رو برام بیار.

- یکشو گرفتم ؛) همینی که الان کنارم نشسته...

+ من یا کشورمون؟

- تو.

+ کشورمون چی پس؟

- کشورمون اهل حسودی کردن نیست. بهم اعتماد داره ؛)

و اما سریال بعدی که فصل دوم دراماورلده!

 

  • Dramaworld. 2021
 

اول اینو بگم که حیف سریال به این خوبی، دو تا پوستر افتضاح داره :(

داستان درباره‌ی ماست :) دوست‌داران سریال های کره‌ای. سیزده قسمته که سه قسمت اول، کل فصل اولشه. توی فصل اول کلر که به شدت عاشق سریالهای کره‌ایه و دنبالشون می کنه طی یک اتفاق سر از سریال محبوبش درمیاره و با بازیگر مورد علاقه‌اش روبرو می شه و با ورودش به دنیای سریال کل مسیر داستانی و عشقی سریال عوض می شه :دی

توی فصل دوم باز هم کلر به دنیای سریال‌ها فراخونده می شه و ...

فکر می کنی سریالهای دراماورلد چرا فقط ۱۶ قسمته؟! چون که حتی رومئو و ژولیت هم تا قسمت ۳۰ از هم متنفر می‌شن.

زندگی گاهی اوقات مثل یه ساندویچ‌فروشیه و یک عالمه ساندویچ فوق‌العاده وجود داره که می تونی انتخابشون کنی و همشون هم گوشت و مواد غذایی خوبی دارن و تو یکی رو می خوای و یکی دیگه رو هم می‌خوای اما می‌ترسی اونی که می خوای همونی نباشه که تحویل می گیری. وقتی که نصف اون ساندویچ رو خوردی و بقیه‌اش مونده تو می‌مونی و یک نصفه ساندویچ و یک عالمه حسرت.

کلا سریال فانتزی و فانیه و دوستش دارم. البته پایانش ناتموم موند و احتمالا فصل سومی هم توی راه باشه که واقعا امیدوارم زودتر بسازنش.

حالا اگه بازیگراش خیلی معروف بودن، این سریال تا الان کاملا بولد و پررنگ شده بود :(

ها جی وون ثابت کرد که می شه به همه بازیگرهایی که دوستشون نداریم، یه فرصت دوباره بدیم. دیگه توی بازیش خبری از اون ناز و اداهای اعصاب خردکن و تصنع باغ مخفی نیست و به واسطه سن و سال و تجربه پخته‌تر شده و دوست‌داشتنیه.

 

تو این مدت، سه تا مینی سریال بد کره ای هم دیدم:

Lover of the palace, Sweet blood, Mute

۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۰۰ ، ۲۱:۰۸
مهناز

خدا را نالان و نهان صدا بزنید ولی زیاده‌روی نکنید زیرا او اهل زیاده‌روی را دوست ندارد.

 

+ ربات نباشم!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۰۰ ، ۱۵:۳۰
مهناز

یک وقت هایی لازم است که از کلیشه های ذهنیمان فاصله بگیریم چون باعث می شوند چشمانمان را بر روی حقیقت ببندیم. 

 

فیلم های هندی فقط رقص و آواز، عشق و عاشقی و اکشن هایِ اغراق آمیز نیست!

 

سخن کوتاه کنم. برویم سروقت معرفی ها:

 

۵۳ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۲ ۲۸ اسفند ۹۹ ، ۱۸:۳۰
مهناز

فردوسی بعد از مرگِ اسکندر، شروع به ناله از چرخ می کند که چرا مرا به چنین روزی افکندی. بعد خود در مقامِ چرخ، پاسخ می گوید که من نیز خود بنده ی پروردگارم پس هر چه می خواهی به او بگوی و از او بخواه!

چون ابیات این قسمت و توصیفات و تشبیهاتش زیبا بود، در نتیجه خواستم که اینجا بنویسم و شما هم لذت ببرید :)

 

الا ای برآورده چرخ بلند/ چه داری به پیری مرا مستمند

چو بودم جوان در بَرَم1 داشتی/ به پیری چرا خوار بگذاشتی

همی زرد گردد گل کامگار 2/ همی پرنیان گردد از رنج خار

دو تا گشت آن سروِ نازان بباغ3/ همان تیره گشت آن گرامی چراغ 4

پر از برف شد کوهسار سیاه 5/ همی لشکر از شاه بیند گناه

بکردار مادر بُدی تا کنون/ همی ریخت باید ز رنج تو خون

وفا و خرد نیست نزدیک تو/ پر از رنجم از رای تاریک تو

مرا کاچ6 هرگز نپروردیی/ چو پرورده بودی نیازردیی

هرآنگه که زین تیرگی بگذرم/ بگویم جفای تو با داورم

بنالم ز تو پیش یزدان پاک/ خروشان به سر بر پراگنده خاک

جنین داد پاسخ سپهر بلند/ که ای مرد گوینده ی بی گزند

چرا بینی از من همی نیک و بد/ چنین ناله از دانشی کی سزد

تو از من به هر باره ای برتری/ روان را به دانش همی پروری

بدین هر چه گفتی مرا راه نیست/ خور و ماه زین دانش آگاه نیست

خور و خواب و رای و نشست تو را/ به نیک و به بد راه و دست تو را

از آن خواه راهت که راه آفرید/ شب و روز و خورشید و ماه آفرید

یکی آنکه هستیش را راز نیست/ به کاریش فرجام و آغاز نیست

چو گوید بباش آنچه گوید بُدست/ کسی کو جزین داند آن بیهده است

من از داد، چون تو یکی بنده ام/ پرستنده‌ی آفریننده ام

نگردم همی جز به فرمان اوی/ نیارم گذشتن ز پیمان اوی

به یزدان گِرای و به یزدان پناه/ براندازه زو هر چه باید بخواه

جز او را مخوان کردگار سپهر/ فروزنده ی ماه و ناهید و مهر

وزو بر روان محمّد درود/ بیارانش بر هر یکی برفزود

_____________________________________________________________

1. آغوش

2. نوعی گل سرخ که شدت سرخی آن خیلی بیشتر است

3. از خمیدگی قدش می گوید

4. چشم

5. موهای سیاه

6. کاش :)

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۴ اسفند ۹۹ ، ۱۷:۱۱
مهناز

پادشاهی اسکندر

اسکندر بعد از پادشاهیش به مدت پنج سال مالیات نمی گیرد و نامه ای سوی همسرِ دارا و دختر او روشنک می فرستد که آنها را به آرامش فرامی خواند.

نیابد کسی چاره از چنگِ مرگ/  چو باد خزانست و ما همچو برگ

همسرِ دارا، پادشاهی اسکندر را قبول دارد و به ازدواج دخترش با اسکندر راضی است:

بجای شهنشاه، ما را تویی/ چو خورشید [دارا] شد، ماه [اسکندر] ما را تویی

بعد از رسیدنِ جوابِ نامه نزد اسکندر، او مادرش را فراخوانده تا رفته و روشنک را نزد او بیاورد. این اتفاق می افتد و پس از آن اسکندر به هند لشکر می کشد. 

پادشاه هند، کید، ده شبانه روز است خوابی می بیند که تعبیرش از این قرار است که در برابر اسکندر تسلیم باشد و چهار داراییِ بی نظیرش را به او تقدیم کند؛ دختر زیبابیش فغستان، پزشکش، فیلسوف و دانشمندش، و جامی که هیچ وقت خالی نمی شود.

اسکندر که با رسیدن به هند، این تقدیمات را می بیند کاری به کار کید ندارد. پس این‌بار به سرزمین یکی دیگر از فرمانروایان هند، فور می رود، فور سرِ تسلیم ندارد پس در جنگی که درمی گیرد، فور شکست می خورد.

پس از آن اسکندر عازم کعبه می شود. نصربن قتیب او را می نوازد و از بیدادِ خزاعه پادشاه یمن و حرم و مصر دادِ سخن درمی‌دهد. اسکندر خزاعه و یاران او را از میان برداشته و یکسال را در مصر نزد پادشاه مصر، قیطون سپری می کند. در آنجا سخن از پادشاه اندلس، قیدافه می شنود. پادشاهی که یک زنِ باهوش است. اسکندر در سر دارد که قیدافه را نیز مطیع خود کند.

از آن طرف قیدافه که سخن از اسکندر می شنود، کسی را به درگاه قیطون می فرستد تا طرحی از چهره اسکندر برای او بکشد.

اسکندر در میانه راهی که به سمت قیدافه می رود، به نبرد با فریان شاه پرداخته و او را شکست می دهد.  از قضا قیدروش پسرِ قیدافه که دامادِ فریان شاه بوده، اسیر اسکندر می شود. اسکندر نقشه ای می کشد تا نقش او را کس دیگری بازی کند و او با میانجیگری از کشته شدن قیدروش جلوگیری کند و همراه او به عنوان فرستاده‌ی اسکندر نزد قیدافه رود. ابن اتفاق می افتد اما به محض ورد به بارگاهِ قیدافه، او اسکندر را از طرحی که قبلا دیده، می شناسد ولی به روی خویش نمی آورد. فردا صبح اسکندر را آگاه می کند که او را می شناسد. خلاصه قیدافه و اسکندر بر این قرار می نهند که نگذارند کسی از این موضوع آگاه شود. چرا که ممکن است فرزندانِ قیدافه به اسکندر رحم نکنند. اسکندر نیز که نیکویی و ذکاوت او را خوش یافته، عهد می کند که کاری به سرزمین او نداشته باشد.

پس از آن به شهر برهمنان لشکر می شود اما آنها چیزی ندارند که تقدیم او کنند، جز دانش! لباسشان از برگ و پوست حیوانات است و خوراکشان تخم و گیاه و میوه ها! خانه هاشان زمین است و سقفشان آسمان. اسکندر سوالاتی از آنان می پرسد و پاسخ های خردمندانه می گیرد.

پس از آن به جایی می رسد که مردان را چون زنان پوشیده‌روی می بیند و حتی زبانی که به آن صحبت می کنند برای وی ناآشناست. آنها کنار دریا زندگی می کنند و خوراکشان ماهیست. آنجا ماهی غول پیکر زرد رنگی را می بیند و کنجکاو می شود که او را از نزدیک تماشا کند اما خردمندان شهر برحذرش می دارند. پس یک کشتی از سپاهیان، نزدیک ماهی می روند اما ماهی کشتی آن ها را در هم می شکند و همگی به کام مرگ فرومی روند.

پس از آن اسکندر و یارانش به نیستانی می رسند که آبش شور است. از آنجا درمیگذرند و در نزدیکیِ آن، سرزمین خوش آب و هوایی می یابند اما همین که آماده استراحت می شوند مار و عقرب و شیر و گراز به آن ها حمله ور می شوند. بعد از کشتن انبوهی از آن ها، نیستان را آتش زده و در می گذرند.

وز آن جایگه رفت خورشیدفش/ بیامد دمان تا زمین حبش

ز مردم زمین بود چون پرّ زاغ/ سیه گشته و چشم ها چون چراغ

سپاهِ حبشه به اسکندر و سپاهیانش حمله ور می شوند اما در نهایت شکست می خورند و اسکندر جنازه هایشان را آتش می زند [ تا جایی که یادم میاد اولین باره که توی شاهنامه این اتفاق میفته]

چو از خون در و دشت آلوده شد/ ز کشته به هر جای بر توده شد

چو بر توده خاشاکها برزدند/ بفرمود تا آتش اندر زدند

بعد از آن به جایی می رسد که مردمانش اسب و سلاح ندارند و با سنگ به آنها حمله ور می شوند. از آنجا نیز با موفقیت عبور می کند و  به شهری می رسد که مردمانش از ترسِ اژدهایِ بالای کوه هر شب از سرِ ناچاری غذای او را بالای کوه می برند. پس اسکندر به کمک آنان می شتابد و داخل پوستِ بادکرده‌ی گاو، زهر می ریزند و اینگونه اژدها به کام مرگ می رود.

پس از چندی اسکندر دوباره به کوهی می رسد و در آنجا مرده ای می بیند برتخت زرین و پر از جواهرات. شنیده است که هر کس به آنجا برود، زنده برنمی گردد. اسکندر قدم به نزدیکی آنجا می گذارد و صدایی می شنود مبنی بر اینکه زمانِ مرگش نزدیک است.

رخ شاه ز آواز شد چون چراغ/ از آن کوه بر گشت دل پر ز داغ

اسکندر در لشکرکشی بعدیش به شهری می رسد به نام هروم که تمام ساکنانش زن هستند و به هیچ کس اجازه ورود به شهرشان را نمی دهند.

همی رفت با نامداران روم/ بدان شارستان شد که خوانی هروم

که آن شهر یکسر زنان داشتند/ کسی را در آن شهر نگذاشتند

سوی راست پستان چو آنِ زنان/ بسانِ یکی نار بر پرنیان

سوی چپ به کردار جوینده مرد/ که جوشن بپوشد به روز نبرد

[شبیه زنان آمازون در اسطوره های یونانی]. [ حتی یک سریال هم ساخته شده درباره شهری که ساکنانش فقط زنانند]

پس از آن به شهری می رسد که مردمانش سرخ‌روی و زردمویند. در آنجاست که به او از چشمه آب حیات می گویند که در ظلمات است.

چنین گفت روشن دل پرخرد/  که هر که آب حیوان خورد کی مُرَد

خضر راهنمای اسکندر می شود اما در میانه راه اسکندر او را گم می کند. خضر به آب حیات می رسد ولی اسکندر سر از روشنایی درمی آورد.  در روشنایی با پرنده ای دیدار می کند و پرنده او را به قله‌ی کوه رهنمون می شود. در آنجا اسرافیل را با صورش منتظرِ دستورِ کردگار، می بیند. او به اسکندر توصیه می کند که حریص نباشد که بالاخره عمر به پایانش می رسد. هنگام بازگشت و در آمدن از ظلمات، ندا درمی رسد که از سنگ های کوه بردارید که وقتی به روشنایی برسید چه از آن ها برداشته باشید، چه نه، پشیمان خواهید گشت. عده ای برمی دارند عده ای نه، عده ای کم و عده ای بیش. در روشنایی آنچه که در دستانشان می بینند درّ و یاقوت و زبرجد است...

اسکندر در ادامه سفرهایش به سرزمینی می رسد که مرمانش از قوم یأجوج و مأجوج در امان نیستند:

همه رویهاشان چو روی هیون/ زبان ها سیه دیده ها پر ز خون

سیه روی و دندانها چون گراز/ که یارد شدن نزد ایشان فراز

همه تن پر از موی و موی همچو نیل/ بَر و سینه و گوشهاشان چو پیل

بخسپند یکی گوش بستر کنند/ دگر بر تن خویش چادر کنند!

و اسکندر در برابرِ هجوم آنها و حفاظت از مردمانِ آن سرزمین، برایشان دیواری می سازد نفوذ ناپذیر.

پس از آن اسکندر دوباره به کوهی می رسد [خستمون کردی مررررررد :////] خانه ای می بیند عجیب و درخشان با مُرده ای درون آن که سرش چون گراز است و تن چون آدمی. آنجاست که خبر از کوتاه بودن زندگانی و شاهیش می شنود.

پس بعد از آن به شهری می رسد که در آنجا درختی هست نرو ماده که سخن‌گو هستند. نر صبح سخن گوید، ماده در شب. پس اسکندر با مترجمی نزد درخت می رود. صبح است. درخت می گوید که پادشاهیت چهارده سال است و شب او را از آز حذر می کند و آگاهش می کند که موقع مرگ، مادرش نزدش نخواهد بود.

پس با غم و اندوهی در دل به چین لشکر می کشد و خود در نقش فرستاده ای نزد پادشاه چین می رود و طلبِ باج و مالیات می کند. پادشاه چین چنان بخششی می کند که اسکندر شرمنده و دردمند می شود و همانجا تصمیم می گیرد که دیگر هرگز پنهانی و در نقشی دیگر وارد بارگاهی نشود.

بعد از آن با سندیان نبرد می کند و به پیر و کودک و زن و زخمی هم رحم نمی کند.

پس از آن از کوهی سخت می گذرند و به نزدیکی دریا می رسند؛ شخصی را می بینند با هیبتی عجیب و غریب:

پدید آمد از دور مردی سترگ/ پر از موی با گوشهای بزرگ

تنش زیر موی اندرون همچو نیل/ دو گوشش به کردار دو گوش پیل

 

بدو گفت شاها مرا باب و مام/ همان گوش‌بستر نهادند نام

اسکندر جزیره ای وسط دریا می بیند و از او در موردش می پرسد. او می گوید که خانه های آنجا از استخوان ساخته شده، غذای مردمانش از ماهیست و بر ایوانهاشان نقش افراسیاب و کیخسرو است.

اسکندر که می داند مرگ به او نزدیک است، به حکیم ارسطالیس نامه ای می نویسد و از او  در باب مدیریت پادشاهیش چاره می خواهد. او به اسکندر توصیه می کند که کشورهای مختلف ایران را به فرمانروایی آزادگان بسپارد و هیچ یک را بر دیگری قدرت ندهد و شاه نخواند تا بعد از مرگ او هم ایران در امان باشد و هم روم؛ که این فرمانروایان به ملوک طوایف معروف می شوند.

بعد از آن اسکندر به بابل می رسد و در شب ورودش، کودکی به دنیا می آید و همان دم جان می سپارد. کودکی عجیب الخلقه. 


سرش چون سر شیر و بر پای سُم/ چو مردم بَر و کتف و چون گاو، دُم

بمُرد از شگفتی هم آنگه که زاد/ سزد گر نباشد از آن زن نژاد

اسکندر آن را به فال بد می گیرد و دستور می دهد زودتر کودک را به خاک بسپارند. تعبیر تولد آن کودک، بنا به گفته ستاره شمران، مرگِ اسکندر است.

تو بر اختر شیر زادی نخست/ برِ موبدان و ردان شد درست

سر کودک مرده بینی چو شیر/ بگردد سر پادشاهیت زیر

[اختر شیر، اشاره ایه به برج اسد که تولد اسکندر در آن است! ببین این ستاره شمرانِ ناقلا از کجا به کجا می رسند :/ ]

چنین گفت کز مرگ خود چاره نیست/ مرا دل پر اندیشه زین باره نیست

پس اسکندر که درباره مرگش، دیگر به بقین رسیده، به مادرش نامه ای می نویسد و می گوید که مرگش نزدیک است و دوست ندارد که او از این اتفاق خود را بیازارد و غمگین شود.

هرآنکس که زاید ببایدش مرد/ اگر شهریار است اگر مرد خُرد

و  همینطور از مادرش می خواهد که او را در خاک مصر دفن کنند، هر سال برای یادبودش مقداری پول به نیازمندان بدهند و بعد از مرگش، بزرگان همه گوش به فرمان مادرش باشند. در ادامه‌ی نامه به او یادآور می شود که اگر روشنک پسری زاد، او وارث من است (یعنی روشنک هم با او بوده؟! چون هیچ یادی از او نمی شود! که اگر نبوده چگونه فرزندی بزاید :/)  اما اگر بچه‌ی روشنک دختر بود، پیوندِ او با نوادگان فیلقوس باشد و  این دامادِ برگزیده را چون فرزند خویش بداند.

و گر دختر آید به هنگام بوس/ بپیوند با تخمه فیلقوس

و اما درباره‌ی دختر کید امر می کند که او را با عزت و احترام نزد پدرش بفرستند.

...

 

ز بیماریِ او غمی شد سپاه/ که بی رنگ دیدند رخسار شاه

پس اسکندر می میرد:

همه خاک بر سر همی بیختند/ ز مژگان همی خون دل ریختند

زدند آتش اندر سرای نشست/ هزار اسپ را دُم بریدند پست [اسپانِ بی گناه :/ چه رسوم عجیب و غریبی]

نهاده بر اسپان نگونسار زین/ تو گفتی همی برخروشد زمین

 

بعد از مرگش بر سرِ محلِ دفن او بین پارسیان و رومیان اختلاف می افتد. ایرانیان می گویند در ایران دفن شود که همیشه جایگاه شاهان بوده و رومیان می گویند چون محل تولدش روم است باید در آنجا دفن شود. اما یکی از ایرانیان پیشنهاد می کند که برای پایان یافتنِ بحث او را به مکانی به نام "جرم" ببرند تا کوهِ آن مکان، پاسخ گوید. کوه می گوید که اسکندریه جایگاه اوست.

مادر از راه می رسد و به همراه روشنک بر او گریه و زاری می کنند و سپس به گورش می سپارند.

همه نیکوی باید و مردمی/ جوانمردی و خوردن و خرمی

جز اینت نبیم همی بهره ای/ اگر کهتر آیی وگر شهره ای

اگر ماند ایدر ز تو نام زشت/ بدانجا نیابی تو خرم بهشت

چنین است رسم سرای کهن/ سکندر شد و ماند ایدر سخن

چو او سی و شش پادشا را بکشت/ نگر تا چه دارد ز گیتی به مُشت

 

بجست آنکه هرگز نجستست کس/ سخن ماند ازو اندر آفاق و بس

___________________________________________________________________

+ اعتراف می کنم که فردوسی بزرگ را در بخش تاریخی شاهنامه به شدت دست کم گرفته بودم. اما این بخش نیز اگر جذابیتش بیشتر از بخش های دیگر شاهنامه نباشد، کمتر نیست. حداقل تا اینجایی که من خوانده ام. خلاصه که منو ببخش حکیم ابوالقاسم :)

+ این همه ایده جذاب برای ساختن فیلم توی شاهنامه است و اون وقت......

 که دانش به شب پاسبان من است/ خرد تاج بیدار جان من است

 چنین است رسم سرای سپنج/ بخواهد بمانی بدو در به رنج

 بخور هر چه داری، منه بازپس/ تو رنجی، چرا ماند باید به کس

 برهنه  چو زاید ز مادر کسی/ نباید که نازد به پوشش بسی

 وز ایدر برهنه شود بازِ خاک/ همه جای ترس است و تیمار و باک

 که فرجام هم روز تو بگذرد/ خُنُک [خوشا] آنکه گیتی به بد نسپرد.

 چو تاجِ سپهر اندر آمد بزیر/ بزرگان ز گفتار گشتند سیر [ یک تصویرسازیِ متفاوت از غروبِ آفتاب]

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۰۷ اسفند ۹۹ ، ۱۷:۰۴
مهناز

 

Gittim gidilmez yere

Düştüm dilden dillere

Bin kere tekrarı olmaz

İnsan sever bir kere

Madem beni bırakıp gittin

Yazsınlar adımı bir mermere

Bin kere tekrarı olmaz

İnsan sever bir kere

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۳ اسفند ۹۹ ، ۱۷:۱۴
مهناز

خیلی وقت بود که توی چالشی شرکت نکرده بودم.

بعضی سوالات این چالش با یکی از چالش های قدیمی، مشترک بود ولی شاید جوابها در گذرِ زمان اندکی تغییر کرده باشه!

۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۱ ۲۰ بهمن ۹۹ ، ۱۸:۲۸
مهناز

آدم های زیادی بودن که می شناختیمشون و مرگ سراغشون اومده. یکی رو توی جوونی برده اون یکی رو موقع میانسالی و پیری. برای همشون کم یا زیاد غمگین شدم ولی نمی دونم چم شده اصلا اسم علی انصاریان که میاد غصه ام می شه. خیلی خیلی بیشتر غمم می شه. نمی تونم عکساشو ببینم. نمی تونم ازش حرف بزنم یا اگه کسی ازش حرفی بزنه نمی تونم جلوی بغض و اشکمو بگیرم. با اینکه مثلا از طرفدارانِ خیلی دوستدارش هم نبودم و فقط اواخر دوران بازیگریش تو استقلال یه کم یادمه و گفتگوی آخرش توی دورهمی و عشق فرازمینیش به مادرش... ولی همین که سرزندگی و قیافه خندونش یادم میاد انگار غمِ شنیدن خبر فوتش هر بار تازه تر از قبل می شه! هر بار و هر بار...

موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱۵ بهمن ۹۹ ، ۲۰:۵۰
مهناز

همین اول از همه‌تون بابت پیشنهاداتتون مچکرم. هر کدوم رو که دیدم به همین پست اضافه می کنم.

 

kiki's delivery service/ 1989

       

کیکی یه دختر جادوگره که بنا بر رسم خونوادگیشون قراره توی سیزده سالگی مستقل بشه...

اگه به خودم بود، شاید هیچوقت یا حداقل حالا حالاها نمی دیدمش اما چه خوب شد که به تماشاش نشستم. انقدررر خوب بود که دوست داشتم برم توی دنیای این انیمه و یه دلِ سیر زندگی کنم.

ببینید چقدر از تاریخ ساختش می گذره!!!! ولی هنوزم تر و تازه است و جذابیتش رو حفظ کرده. اگه انیمه بینید بذارید اول لیستتون.

parasite/ 2019

               

یک خانواده فقیر به عناوینی مختلف وارد خونه یک خانواده ثروتمند میشن و داستان شروع نمی شه چون قبل تر داستان شروع شده :دی

بیشتر از هر چیزی شوکه شدم و می تونم بگم داستان گزنده ای داشت! یک تراژدی تمام عیار برای بیان فاصله طبقاتی!

یک چیزی که برای من تو فیلم دیدن خیلی مهمه اینه که با تماشای فیلم، زمان از دستت بره! یعنی تو اصلا متوجه نشی چطور اون چند ساعت و دقیقه سپری شده! درگیر و غرق بشی. این فیلم این ویژگی رو داشت.

جایزه هاشون نوش جونشون :)

Better days/ 2019

        

فیلم درباره ی قلدری‌هاییه که توی مدرسه اتفاق میفتن! و حتی گاهی تا جایی پیش میرن که فردِ  آزاردیده نمیتونه تحمل بکنه و به زندگیش پایان می ده! داستان با یکی از همین خودکشی ها شروع می شه!

فیلم تا حد زیادی روند واقع گرایانه ای داره از این لحاظ که خودِ فرد آزاردیده و حتی بچه های شاهد نادیده اش می گیرن تا دیگه بیش تر از این آزار نبینن و یا به خودشون لطمه ای وارد نشه و پلیس هم بدون مدرک نمی تونه راه به جایی ببره حتی اگه فرد آزار دیده، آزاررسان رو معرفی بکنه!

در عین اینکه عمیقا دردناک بود اما ارتباطِ شکل گرفته بین دو شخصیت اصلی خیلی ملیح و دوست داشتنی بود و همین باعث می شد که بشه فیلم رو ادامه داد.

* این زورگویی ها توی مدارس چین خیلی شایعه و با اون چیزهایی که بعد از پایانِ فیلم گفته می شه، فکر می کنم از یک داستان واقعی اقتباس شده.

* سکانس های خوب زیاد داشت؛ سکانس بارش کاغذهای پاره هم خیلیییی گیرا بود.

* اون پلیس جوونه رو اعصابم بود :/ دلم می خواست تو اون نقطه‌ی حساسِ فیلم یه دست مفصل کتکش بزنم :|||

* از این فیلم هایی که خیلی معروف نیستن ولی یکی برای دیدن کشف و انتخابشون می کنه و خوبن، خوشم میاد :)

* و هنوزم زبان چینی برام به شکل خاصی عجیبه.

بزرگ شدن مثل غواصیه. فکر نکن؛ فقط چشمات رو ببند و بپر داخلش. تو رودخونه شن و ماسه، سنگ و صخره هست و اینطوریه که هممون بزرگ می شیم.

+ اگه به عقب برمی گشتی، دوباره همین کارا رو می کردی؟... جواب بده.

- هیچ اگه ای وجود نداره...تازه «اگه» رو توی این سناریو دوست ندارم.

:)

 

+ میخوای چیکار بکنی؟

- درس بخونم، امتحان بدم، برم یه دانشگاه خوب... موفق باشم و جوابا رو پیدا بکنم و اگه بشه از دنیا محافظت بکنم.

+ می تونی؟

- تلاشم رو می کنم.

+ پس این یه معامله است. تو از دنیا محافظت می کنی، منم از تو.

Tune in for love/ 2019

       

راستش خیلی با سلیقه من جور نبود. تا حدی ریتم آرومی داره و ممکنه خسته‌تون بکنه! دو ساعت خیلی براش زیاد بود. تو نشون دادن گذر زمان به نظر من خیلی موفق نبود! و همینطور توی نمایش شکل‌گیری رابطه‌شون. دور و نزدیک شدن شخصیت ها اذیتم می کرد! و حتی اتفاقی که برای شخصیتِ مرد داستان، توی نوجوونی افتاده بود برایِ منِ مخاطب تا حدی مبهم موند!

The truman show/ 1998

    

«اگه زندگیتون فقط یه نمایش تلویزیونی باشه چی؟» موضوع داستان همینه و شما اینو توی همون چند دقیقه ابتدایی فیلم متوجه می شید.

بسیار خلاقانه بود و با گذشت این همه سال، هنوز تازه و تامل برانگیز.

چقدر سکانس آخرش جذاب و باشکوه بود.

 

ما حقیقت دنیا رو با اون چیزهایی که به ما ارائه شده می پذیریم؛ به همین سادگی!

 

Soul/ 2020

 

مثل همه منم دیدم و پسندیدمش. حال خوب‌کن، پر از حس و زندگی، با داستانی که شخصیت اصلیش یک مرد سیاهپوسته؛ مردی که معلم موسیقیه در حالی که هدفش نوازندگی تو یک گروه معروفه و زمانی که داره به این رویاش میرسه یک حادثه براش اتفاق میفته و روح از بدنش جدا می شه.

۲۲ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۱ ۲۸ دی ۹۹ ، ۱۹:۲۵
مهناز

اپیزود اول: عشق


دریافت

İnsan yalnız doğar da 
انسان تنها متولد می شود،
Yalnız ölmezmiş naber
تنها نمی میرد  
Bizden uzak olsun keder  
غم و اندوه از ما دور باشد!
Sormana hiç gerek yok 
نیازی نیست که بپرسی
 Yanmışım tarifi zor
سوخته ام؛ توصیفش سخت است
 Söylerim günde bin kere
روزی هزار بار می گویم
  Yüzün gülünce güneş doğar ya
وقتی می خندی، خورشید طلوع می کند
  Gözlerimi kısarım güller açar bir anda
چشمانم را در مرز بسته شدن باز نگه می دارم، در یک آن گلهای رز شکوفا می شوند
(موقع نگاه کردن به خورشید وقتی چشماتونو تنگ می کنید، پرتوها یه شکل دیگه دیده می شن؛ اینجا هم خنده معشوقش رو به خورشید تشبیه کرده و می گه وقتی چشمامو تنگ می کنم، انگار که گلهای رز باز می شن)
   İşte seninle bir ömür böyle
در واقع،  یک عمر با تو
  Güller güneşler dolu ellerimizde
گلها و طلوع خورشید در دستانمان است
  Söylenmedi hiç sana layık düşler Benden önce
پیش از من هرگز رویاهایی که شایسته تو باشد، گفته نشده است
  tutsak yüreğim 
قلبم گرفتار شده
 Biliyorsun sende, ince ince
تو هم ذره ذره آن را می دانی
  Yangın yeri hep buralar sayende Yok şikayet
 قسمت های شعله ور قلبم اینجاست اما در سایه تو شکایتی از آن ندارم
  Gel bir sarayım aşkın olayım
بیا در آغوش بگیرمت و عشق تو باشم
 

 

اپیزود دوم: جدایی


دریافت
 
Her ayrılık zor Bin yıldır söyler dururum
هزار سال است که می گویم جدایی سخت است
 Öğrenmiyor kalp Görüldüğü üzere durumum 
اما قلبم نمی فهمد و این از حالِ الانم مشخص است
İnsan biraz olsun akıllanmaz mı? Büyümez mi er geç? 
چرا آدمی یک ذره سرِ عقل نمی آید و بزرگ نمی شود؟
Yanardağ gibi için için Sönmez mi bu sinsi ateş? 
انگار که در درون آدمی آتشفشانی برپاست که موذیانه نمی خواهد خاموش شود
Vay, yine mi keder? Ama artık yeter! Yine kapıda kara geceler
وای... باز هم غم! اما دیگر کافی است! باز هم شب های سیاه جلوی در ایستاده
 Vay, çileli başım Ortasında kışın İyice beter 
وای سرِ پردردم وسط زمستان...! دیگر از این بدتر نمی شود!
Bu zor günler de Elbet geçer bir gün
اما این روزهای سخت هم بالاخره یک روزی تمام می شوند
 Herkes farkında Herkes nasıl üzgün
 همه این را می دانند! کسانی که غمگینند!

 

اپیزود سوم: بعد از جدایی


دریافت

Dönüşü yok beraberce karar verdik 

راه برگشتی وجود ندارد؛ با هم تصمیم به جدایی گرفتیم

ayrılmaya Alışmalı arkadaşça yolları ayırmaya 

و باید به این جدایی عادت کنیم

Şimdi artık gözyaşları gereksiz akmamalı

حالا دیگر اشک ریختن بی فایده است

 Alışmalı kendi yaramızı kendimiz sarmaya 

باید عادت کنیم به اینکه زخمهای خودمان را، خود التیام بخشیم

Şimdi artık kelimeler yetersiz anlamı yok 

حالا دیگر کلمات معنایی ندارند

Yitirmişiz anılarla beraber faydası yok 

خاطرات از دست رفته هم فایده ای ندارند

Gel bunları bırakalım artık bir tarafa 

بیا دیگر این ها را رها کنیم

Gerçeği görmeliyiz dostum başka çaresi yok 

بیا واقع بین باشیم دوست من، دیگر چاره ای نیست

Şimdi bana kaybolan yıllarımı verseler 

اگر حالا سال های از دست رفته ام را به من برگردانند

Şimdi bana seninle bir ömür vaad etseler 

حالا اگر یک عمر زندگی با تو را به من وعده بدهند

Şimdi bana yeniden ister misin deseler 

حالا اگر به من بگویند که آیا می خواهی دوباره برگردی

Tek bir söz bile söylemeye hakkım yok 

حق ندارم حتی یک کلمه بگویم...

 

*مثل یک داستان

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۱۷ دی ۹۹ ، ۱۲:۳۲
مهناز

** خطر اسپویل

مون یونگ نویسنده تنهاییه که برای بچه ها کتابِ داستان می نویسه. اون کودکی خوبی رو سپری نکرده! مادرش رو از دست داده و پدرش روانه بیمارستان روانی شده! در نتیجه فضای کتابهاش اندکی تیره است!

کانگ ته پسریه که پدر و مادرش رو از دست داده و وظیفه نگهداری از برادر اوتیسمیش روی دوش هاشه! اون زندگیشو وقف برادرش کرده! 

تا اینکه این دو نفر با همدیگه ملاقات می کنند و بالطبع این ملاقات باعث تغییر روندِ زندگیشون می شه.

 

سریال فراز و نشیب خوبی داره. اتفاقات و هیجانات به خوبی بین تمامی قسمت ها پخش شده؛ بنابراین خسته نمی شه و به نفس نفس نمی افته! از لحاظ روانشناسی محتوای قابل قبولی داره. عاشقانه اش خیلی پررنگ، متفاوت و جذابه. داستانِ کتاب های مون یونگ بسیار عمیق و پرمفهومه و کاملا می تونه تو رو با خودش همراه کنه.

بازیگرها به خوبی انتخاب شدند.  بازیگر نقشِ سانگ ته به خوبی تونسته از پس نقشش که یک فرد اوتیسمیه بربیاد. چهارمین سریالیه که ازش می بینم و واقعا بازیگر با استعدادیه و همه جور نقشی بهش میاد!
کیم سوهیون هم خیلییییییی پیشرفت کرده، بازیش به مراتب بهتر شده و از طرف دیگه قیافه اش هم پخته تر شده و با سئو یه جی هم زوج خیلی جذابی رو تشکیل دادن!
هر چند من با قسمتی از شخصیت عجیب و غریب دخترِ داستان مشکل داشتم ولی خب تا آخر داستان این قضیه یه کم ملایم تر شد. بازیگر بسیار خوبیه. به دلم نشست.
و نگم از طراحی لباسِ سریال! دلمان آب شد!

اما برسیم به یک نقطه ضعف؛ فیلمنامه توی یکی از نقاط عطف داستان یک مشکل اساسی داره! **فردی که مرده و ما روایتِ مرگ و نحوه نیست شدن جسدش رو دیدیم یک دفعه زنده و با شکل و شمایلی دیگه ظاهر می شه و فیلمنامه هیچ چیزی در این باب به ما نمی گه و سکوت می کنه!! از طرف دیگه ممکنه فردِ راوی روایت رو به خاطر مشکلش جور دیگه ای گفته و با توهماتش آمیخته! که حتی در این صورت  هم، باز فیلمنامه نمی تونه ما رو  از این جهت قانع کنه!**

 
ولی در کل سریال بسیار لذت بخشیه. کلا کره ای ها تو سریالای روانشناسانه اشون خوب عمل می کنند.
 
انقدر مدت زیادی اسیر بودم که یادم رفته چطور خودمو رها کنم!
 
بدن صادقه؛ وقتی درد فیزیکی داری گریه می کنی ولی قلب دروغگوئه! حتی وقتی درد می کشه ساکت می مونه!
 
+  اووم... آقای دکتر روحم یه کم درد می کنه.

    بذار برات یه سریال کره ای تجویز بکنم :)

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۱۵ دی ۹۹ ، ۱۷:۱۱
مهناز

"Nar çiçeğim" توی زبان استانبولی، اصطلاح متدوالیه که برای صدا کردن کسی که دوستش دارن، استفاده می کنن.

معادل فارسیش خیلی قشنگتره حتی؛ «گل انارم»...

۸ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۰۷ دی ۹۹ ، ۲۰:۰۰
مهناز
یک مقدار اینترنت رایگان دارم ولی کفگیرم خورده ته لیستم :دی
خوشحال می شم بهم فیلم[انیمه، انیمیشن، مستند] معرفی بکنید. یه دونه فقط. اونی رو پیشنهاد کنید که فکر می کنید من دوستش خواهم داشت  :)
با تچکر ^_^


۱۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۲۹ آذر ۹۹ ، ۱۳:۲۵
مهناز

سیب‌زمینی رو با کره محلی سرخ کنید، بعد با رایحه و طعمش یه سر برید تا بهشت و برگردید ؛)

۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱ ۲۶ آذر ۹۹ ، ۱۸:۵۰
مهناز
انقدر امروز، فردا و تنبلی کردم برای نوشتن از رفع شدن سرگیجه ام که دیگه دلم نمی خواست بنویسم ولی با خودم گفتم وقتی ازش اینجا پست گذاشتم، باید از رفع شدنش هم بنویسم. اگه نمی نوشتم یک جورایی شبیه به این می شد که آدم تو سختی هی خدا خدا می کنه بعد که حل می شه دیگه یادش میره شکر کنه...!
از اونجایی که من تو روزهای عادی هم در برابر دکتر رفتن مقاومت می کنم چه برسه به این روزهای غیرعادی کرونایی، بنابراین اولی کاری که کردم این بود که یه کم راجع به سرگیجه و عللی که باعث به وجود اومدنش می شه خوندم! تا ببینم چی می شه! البته شما از این کارا نکنید، بچه های خوبی باشید و برید دکتر ؛)
بعد یه چند تا قانون و توصیه نامه تو ذهنم نوشتم که انجامشون بدم!
اول؛ اینکه قرار شد شبا زود بخوابم.چون که به خاطر یک سریالی که ساعت پخشش دوازده بود، بیدار می موندم و تو این بیداری یک چرتی هم می زدم و بعد از چرت واقعا سرم درد می کرد اما باز می نشستم سریال می دیدم که اصلا خیلی اوقات هم نمی فهمیدم چی به چیه :/ تازه سرِ این سریاله کلی هم سر به سر مامان گذاشتیم و این سزایی بود که خودمون هم گرفتارش شدیم و حقمون بود :دی چون مامان هم مجبور شد به خاطر سردرهاش زود بخوابه و ما هر روز، داستانِ قسمت گذشته رو براش الکی اسپویل می کردیم؛ کلی داستان پردازی می کردیم و بهش می گفتیم یه راستو بین هزار تا دروغ جاسازی کردیم! و تا تکرارش رو ببینه اذیت می شد :دی ولی خیلی خوش می گذشت :))))
و بله ساعت دوازده برای من دیروقته! و البته که دو هفته ای هست مافیا می بینم و از شدت هیجانش تا ساعت یک نمی تونم بخوابم :////
دوم؛ قرار شد هر روز یک ربع ورزش کنم و یه کم عرق بریزم :دی چون خیلی تحرکم کمه! اتفاقا خیلی هم خوب شد و همزمان باهاش دارم پوشه آهنگامو پاکسازی می کنم! با یک تیر، دو نشان :دی
سوم؛ دقت کردم دیدم من ماه هاست آب خوردن رو فراموش کردم و یکی از علل سرگیجه هم کم آبی بدنه! یعنی به شکل ربات گونه ای نزدیک شش ماه، هر روز سه تا لیوان چایی خوردم! و تمام! بنابراین برای شروع یک تا دو لیوان آب رو به برنامه ام اضافه کردم! البته که به همان شکل ربات گونه :دی
بعدش چیکار کردم؟!!!... اووووم... چهارم؛ شکلات و شیرینی! چون احتمال کم بودن فشار و کم بودن قند خون رو هم می دادم! خلاصه که اینجوری.
پنجم؛ قرار شد عینکمم نندازم یه گوشه چون عینک طبیعتا برای چشمه :دی از طرفی حس می کنم شماره یکی از چشمام هم تغییر پیدا کرده و خب قرار بود برم دکتر که بخاطر کرونا فعلا دست نگه داشتیم ولی گویا کرونا قرار نیست به زودی دست نگه داره! و تازه دیگه می خواستم از عینک ده ساله ی داغون شده ام هم دست بشویم که فعلا اونم میسر نشد! و گویا عینکم دلش با من بود! تعجب نکنید من از اوناییم که تا چیزی کاملا داغون و بلااستفاده نشه دست از سرش برنمی دارم. حالا دیگه نذارید از سوئیشرت یازده ساله ام چیزی بگم :دی
ششم؛ سعی کردم تو این مدت کمتر از گوشی استفاده کنم و زل بزنم بهش! 
 و اما هفتم؛ بعد که این برنامه ها رو ریختم، دقت کردم دیدم من یه مدتیه دارم شربت خاکشیر می خورم البته بدون شکر چون شکر رو مدت هاست ترک کردم ولی خب در این صورت نمی شه بهش گفت شربت. ولی شما از من بپذیرید :دی خلاصه از اونجایی که این گیاهیجات! روش کارشون به این صورته که "همه برای یکی و یکی برای همه ان!" در نتیجه ممکنه روی یک چیز دیگه هم تاثیر گذاشته باشه! همونطوری که من به خاطر یک علت دیگه مصرفش می کردم و روی یک اتفاق دیگه هم تاثیر گذاشته بود! بنابراین اینم دیگه نخوردم!

همه ی اینا رو گفتم و سرتون رو درد آوردم که بگم خدا رو شکر با این کارها سرگیجه ها تموم شده؛ زمان برد ولی تموم شد!خییییلی به ندرت گاهی یک چیزی حس می کنم ولی واقعا چیز خاصی نیست!

حالا علتش رو دقیق متوجه نشدم ولی بیشتر شکّم روی شربت خاکشیر و کم آبی بدن بود!
۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱ ۲۳ آذر ۹۹ ، ۱۹:۰۳
مهناز

تفاوت ترکی آذری و استانبولی برای من مثل اینه که آذری شبیه یه لباس محلی قشنگ گل گلیه! ولی استانبولی مثل یه لباس شیک، زیبا و راحتِ امروزی. ترکی ما و آذربایجانی ها خیلی به هم شبیهه ولی ترکی آونها کمی لطیف تر از ماست و استانبولی لطافتش کمی کمتره و در عوض، همراه با این لطافت، ظرافت داره!

آذری گرم و صمیمیه و استانبولی با یک لطافتِ عاشقانه همراهه!

اولی آذریه، دومی همون آهنگه به سبک و مدل استانبولی! آهنگ معروفیه. حیف اولی رو نتونستم مال اون خواننده ای که دوست دارم پیدا کنم، این آخرشم به شکلی کمی بی مزه تغییر داده؛ بنابراین یه کم معمولی ترشه!

 


دریافت

 

دریافت

منم با روزهای آفتابی به یاد بیارید :)

 

+ دیشب از ظهر تا شب برف اومد! امروز آفتاب دراومده و برف ها داره آب می شه.

ننه می گه زمستون سختی در پیشه! هر چند ما کلا از تابستون به این ور هوامون زمستونی بوده  تا پاییزی و از اون طرف هم یک تابستان پاییزی رو از سر گذروندیم :/

۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱ ۰۷ آذر ۹۹ ، ۱۴:۵۱
مهناز

ناگفته مشخصه که کار آثار اقتباسی برای موفقیت، چقدر می تونه سخت تر باشه! چون اکثرا کسانی جزو بینندگانش هستند که قبلا اثر قبلی رو خوندن یا دیدن. بنابراین از تمام داستان و اتفاقات مهمی که قراره شاهدش باشند، خبر دارن؛ اینجاست که کار کارگردان و بقیه عوامل خیلی سخت می شه بخصوص اگه اثر نخستین یا قبلی خیلی درخشان باشه! و درست همین موقع است که یک روایتِ درست و نگاهِ جذاب می تونه ما رو غرق لذت شگرفی بکنه. اثری که این سریال روی من گذاشت دقیقا همینه. من با لذت کنار کاراکترهای سریال زندگی کردم :) یک تجربه زنده و جان‌دار.

 از همون موقعی که آنه گفت "من عاشق جین ایرم شما چطور؟" دلم گواهی داد که من این سریال رو دوست خواهم داشت ^_^

و تموم نشده، دلتنگش بودم :(

 

زندگی من یک گورستات کامل از امیدهای به خاک سپرده است.

مردم به چیزی که می خوان فکر می کنند نه حقیقت.

 

         

                       

فکر می کنم که کاملا واضحه  اگه فصل چهارمی در کار نباشه، من هرگز نمی بخشمشون :دی من هنوز نگرانِ کودکیِ  کاکوِتم! و دلم می خواد بازم گیلبرت، آنه و بقیه کاراکترها رو ببینم و باهاشون همراه شم.

شاید تنها چیزی که کمی در خلالِ دیدنش توی ذوقم زد، پرداختن به ه م-ج ن س-گ را ی ی بود! من واقعا انتظارش رو وسطِ یک اثرِ اقتباسی ندارم و نمی پسندم!

نسخه: روزی حداقل دو قسمت نوش جان شود!

توصیه: سعی کنید به کمتر از کیفیت 720 رضایت ندهید و حتما نسخه زبان اصلی را ببینید.

۱۰ نظر موافقین ۹ مخالفین ۱ ۰۳ آذر ۹۹ ، ۱۲:۵۱
مهناز

سکانس تموم شد... اشکام؟! نه.

آرزوهایی که روشونو گرد و خاک پوشونده با یه نسیم گذرا سر از خاک بیرون میارن! غم های به موقع خورده نشده هم!

موافقین ۸ مخالفین ۱ ۲۹ آبان ۹۹ ، ۱۲:۰۷
مهناز

شبیه شکنجه می مونه! انگار یه ساعت کوکیِ قدیمیِ خراب که یادش رفته برای چه زمانی کوک شده، بدون اینکه صداش در بیاد، توی سرم داره زنگ می زنه! گاه و بی گاه! 

یا انگار که یه آدم سرخوش خورده به یکی از درختهای توی سرم و اون درخته هی داره می لرزه؛ آروم می گیره و بعد دوباره یادش میاد که باید بلرزه!

سرگیجه هایی شبیه یک سکسکه‌ی حوصله سربر!

موافقین ۱۲ مخالفین ۱ ۲۵ آبان ۹۹ ، ۲۱:۳۵
مهناز

قبلا دوبله شرلوک (البته نه همه قسمت هایش) را دیده بودم. این بار به زبان اصلی دیدم و چسبید ولی قسمت ویژه‌ی کریسمس کمی تا قسمتی بی مزه بود :/ و یک سری قسمت ها هم روندشان کُند بود.

واقعا امیدوارم اگر قرار باشد فصل جدیدی از شرلوک در راه باشد، خیلی خیلی قوی تر از فصل های پیشین باشد! در غیر این صورت که فصل دیگری در کار نباشد، بهتر است ؛)

          

و اما "see"؛ داستان خیلی هیجان انگیزی دارد؛ بعد از اتفاقاتی که منجر به نابودی اکثریت انسان های روی زمین شده، تعداد بسیار اندکی باقی مانده اند که همگی قدرت بیناییشان را از دست داده اند. همین باعث شده که حس های دیگر آن ها بسیار قوی تر شود... در این دنیا هر گونه صحبت از بینایی کفر است! و کافران به عنوان جادوگر سوزانده می شوند! تا اینکه در میان این نابینایان آدمی پیدا میشود که  بیناست. او از دست ملکه فرار کرده و سعی دارد تا این بینایی را انتقال بدهد! اما از طرف دیگر، ارتش ملکه سخت به دنبال اوست!

فیلم به طور کلی مرا یاد کتاب "کوری" می اندازد! و خب همانطور که پیداست، معنای عمیق تری هم پشت داستانِ فیلم نهفته است.

 اکثر بازیگرها خوبند ولی فیلمنامه اش به نظرم آنقدری که باید، قوی نیست! مثلا توی قبیله ای که شاهد زندگیشان هستیم، کسانی هستند که یکی از حواسشان خیلی خیلی قدرتمندتر از بقیه است ولی به غیر از پرداختن به یکی از آنها به بقیه بهایی داده نشده در صورتی که خیلی جذاب به نظر می آیند و در عوضِ پرداختن به آنها و چگونگی زندگی این نابینایان در کنار هم، ما باید از سکانس های مزخرفِ دعای ملکه ردشویم که بی خود و بی جهت چندین بار هم تکرار می شود!

شاید آنطور که در نقدها خواندم، شخصیت ها، خیلی خوب پرداخت نشده باشند ولی شخصیت باباواس کاملا باورپذیر، دوست داشتنی و محبوب است؛ لااقل برای من!

من حتی این نقد را هم چندان قبول ندارم که می گویند با وجود نابینایی، آن همه مهارت در ساخت خانه ها یا آرایش زنان قابل باور نیست! من به شخصه آرایش خاصی ندیدم! اگر منظور بافت ساده‌ی موهاست که چیز خاصی نبود :/ درباره ساخت خانه ها و وسایل نبرد هم شاهد چیز خیلی خاصی نیستیم؛ خانه هایشان یک ظاهر ساده دارد با یک اتاق که همه خانواده کنار هم زندگی می کنند. دیگر بعد از گذشت پانصد سال در یک سری چیزها باید به مهارت های لازم رسیده باشند!

بعد تازه نقادان محترم انتظار ظهور یک زبان جدید را هم دارند! آقااااا بالاخره توی این پانصد سال، زبان بینشان منتقل شده و ادامه پیدا کرده است دیگر! چه کاری است!!!! زبان که نابود نشده ://// تازه آن مکتوب کردن لغات با استفاده از طناب، چیز جالبی بود.

روند داستانی هم درست است یک جاهایی کند می شد ولی قابل قبول و خوب بود.

در کل سریالِ عالی و به دور از اشکالی نبود ولی به واقع سکانس های بسیار هیجان انگیزی داشت و آنقدری خوب بود که مرا منتظر فصل دومش نگه دارد. به این امید که منتظر فصل قوی تری باشیم.

!!! دیدنش برای کسانی که تحمل دیدن خشونت و خون و خونریزی بیش از حد را ندارند، توصیه نمی شود. من یک وقت هایی دستانم را نقاب چشمانم می کردم!

      

۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۲۴ آبان ۹۹ ، ۱۲:۵۸
مهناز

در ایران دارا بعد از مرگ پدرش داراب بر تخت پادشاهی می نشیند و مدتی بعد از آن، در روم، اسکندر با مرگ فیلقوس بر تخت پدربزرگش تکیه می زند.

دارا فرستادگانش را برای گرفتن باج به کشورها می فرستد ولی اسکندر فرستاده را با جواب منفی باز می فرستد. سپس به مصر لشکر می کشد و بعد از پیروزی، قصد گذر از ایران را دارد که دارا در برابرش لشکر به صف می کشد. اسکندر در لباس فرستاده ها نزد دارا می رود و می گوید که هدفش جنگ نیست اما اگر دارا طالب جنگ باشد وی پا پس نخواهد کشید. دارا از ظاهر اسکندر به اینکه او اسکندر باشد، شک می کند

بدو گفت نام و نژاد تو چیست/ که بر فرّ و شاخت نشان کِییست [پادشاهی]

از اندازه‌ی کهتران برتری/ من ایدون گمانم که اسکندری

اما اسکندر انکار می کند!

کجا خود پیام آرد از خویشتن/ چنان شهریاری سرِ انجمن

فرستاده‌ی ایران که برای گرفتن مالیات به روم رفته و اسکندر را در آنجا دیده، وارد مجلس می شود و در جا اسکندر را می شناسد و این را به شاه می گوید. اندکی بعد از آن، اسکندر که متوجه تغییرِ نگاهِ دارا شده، پی می برد که دستش رو شده؛ پس منتظر تاریکی هوا می نشیند و از آنجا با همراهانش می گریزد. دارا زمانی متوجه می شود که کار از کار گذشته.

نبرد آغاز می شود. دارا در نبردهایی که درمی گیرد دوبار متوالی از اسکندر شکست می خورد

خروشان پسر چون پدر را ندید/ پدر همچنین چون پسر را ندید

همه شهر ایران پر از ناله بود/ به چشم اندرون آب چون ژاله بود

اما دارا همچنان مصمم به ادامه نبرد است

چنین گفت که امروز مردن به نام/ به از زنده، دشمن بدو شادکام

او از این عصبانی است که شکارِ شکارِ خود گشته!

شکار بزرگان بُدند این گروه/ همه گشته از شهر ایران ستوه

کنون ما شکاریم و ایشان پلنگ/ به هر کارزاری گریزان ز جنگ

اما دارا در نبرد سوم نیز شکست می خورد! بنابراین بزرگان چاره را مدارا با اسکندر می دانند تا زان پس چه شود!

تو را چاره با او مداراست بس/ که تاج بزرگی نماند به کس

دارا به ناچار نامه ای به اسکندر نوشته و در آن گنج و بزرگی را به او تسلیم می کند و از او خواهش می کند که کاری با زنان و دخترانِ خاندانش نداشته باشد.

اسکندر با زویی گشاده می پذیرد؛ تا آنجا که به او می گوید شاه و بزرگ ایران تویی! اما شنیدن این سخنان برای دارا بدتر از مرگ است.

سرانجام گفت این ز کشتن بتر/ که من پیش رومی ببندم کمر

ستودان [گور] مرا بهتر آید ز ننگ...

دارا با وجود اظهار تسلیم باز هم نمی تواند این ننگ را تحمل کند و چون یار و یاوری ندارد، نامه ای به بزرگِ هندوان می نویسد و از او طلب کمک می کند. اسکندر همان زمان آگاه می شود و جنگ دوباره از سر گرفته می شود.

بیامد ز اصطخر چندان سپاه/ که خورشید بر چرخ گم کرد راه

[تصویرسازی قشنگیه :)]

سپاهیانِ ایران که نه انگیزه و میلی برای ادامه ی جنگ دارند و نه تاب و توانی برای آن، سست می شوند و دارا برای چندمین بار می گریزد. دو وزیر و موبدِ همراهش (ماهیار- جانو شیار) با همدستی هم نقشه قتل او را می پرورانند به این امید که از جانب اسکندر به نان و نوایی برسند. جانو شیار با فروبردن دشنه ای بر سینه ی دارا او را از پای درمی آورد.

پس هر دو برای دادن این مژده نزد اسکندر می روند، غافل از آن که اسکندر هرگز در پی از میان بردن دارا نبوده. پس به راهنمایی آنان نزد دارا می رسد

سکندر ز باره درآمد چو باد/ سر مرد خسته [زخمی]به ران بر نهاد

نگه کرد تا خسته گوینده هست/ بمالید بر چهر او هر دو دست

ز دیده ببارید چندی سرشک/ سر خسته را دور دید از پزشک

دارا چشمانش را می گشاید و اسکندر به طور ضمنی اشاره می کند که به تازگی متوجه برادریشان شده. 

چنانچون ز پیران شنیدیم دوش/ دلم گشت پر خون و جان پر ز جوش

ز یک شاخ و یک بیخ و پیراهنیم/ به بیشی چرا تخمه را برکَنیم

اما دارا عکس العمل خاصی به این گفته نشان نمی دهد! [از پادشاهی چون او که لب مرگ است، چه انتظاری می رود :دی]

[اینجا این سوال پیش می آید که آیا اسکندر هیچ وقت در پی این نبوده که بداند پدرش کیست؟! جواب منفی است. چرا؟! چون فیلقوس اینگونه وانمود کرده بوده که اسکندر پسر خودش از دخترش است :/]

خلاصه دارا شروع به پند و اندرز اسکندر می کند. اول از خدا ترسی می گوید و بعد می رسد به اینکه همیشه نیکو رفتار باش و بعد که تمام این مقدمه چینی ها تمام شد می رسد به اصل مطلب که با دخترم روشنک پیمان ازدواج ببند و او ملکه تو باشد :دی و باشد که تو را از وی فرزندی نیکو باشد :/ :دی

مگر زو ببینی یکی نامدار/ کجا نو کند نام اسفندیار

بیاراید این آتش زردهشت/ بگیرد همان زند و اِستا به مشت

نگه دارد این فال جشن سده/ همان فرّ نوروز و آتشکده

همان اورمزد و مه و روز مهر/ بشوید به آب خرد جان و چهر

کند تازه آیین لهراسپی/ بماند کِیی دین گشتاسپی

مَهان را به مَه دارد و کِه به کِه/ بود دین فروزنده و روزبه

[پیوند دین و سیاست. علاوه بر این، تو همین چند بیت، کلی از دین زردشتی سخن می گه.]

پس دارا می میرد و اسکندر بعد از به گور سپردن دارا، ماهیار و جانو شیار را به دار می سپارد و سپاهیان، آنان را سنگسار می کنند.

به پیروزی اندر غم آمد مرا/ به سور اندرون ماتم آمد مرا

به دارنده ی آفتاب بلند/ که بر جان دارا نجستم گزند

مر آن شاه را دشمن از خانه بود/ یکی بنده بودش نه بیگانه بود

پر از درد داراست روشن دلم/ بکوشم کز اندرز او نگسلم

ایرانیان به خاطربه سزا رساندنِ قاتلان دارا، دلشان با اسکندر نرم می شود. اسکندر نیز می گوید که کشوری چون ایران برای در امان ماندن نیاز به پادشاه و نگهبان دارد و منت بر سر آنان گذاشته و تاج بر سر می نهد :/ و حتی امر می کند که زیبارویانی را به شرط رضایتشان به شبستان وی بفرستند!

ز هر شهر زیبا پرستنده ای/ پر از شرم بیداردل بنده ای

که شاید بمُشکوی (قصر، خانه پادشاه] زرّین ما/ بداند پرستیدن آیین ما

چنان کو به رفتن نباشد دژم/ نشایدکه بر برده باشد ستم

فرستید سوی شبستان ما/ به نزدیک خسروپرستان ما

 

ز کرمان بیامد به شهر صطخر/ بسر بر نهاد آن کیی تاج فخر

تو راز جهان تا توانی مجوی/ که او زود پیچد ز جوینده روی

______________________________________________________________________

+ در واقع اسکندر با برادرزاده اش روشنک ازدواج می کند!

بد و نیک هر دو ز یزدان شناس/ وزو دار تا زنده باشی سپاس

بر این است فرجام چرخ بلند/ خرامش سوی رنج و سودش گزند

دو گیتی پدید آمد از کاف و نون/ چرا نی به فرمان او در نه چون

سپهری بر این سان که بینی روان/ توانا و دانا جز او را مخوان

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۹ ، ۱۲:۰۰
مهناز

ساده، عمیق و بسیار غم‌آگین

Basit, derin ve çok üzücü


 

دریافت


۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۰۹ آبان ۹۹ ، ۱۱:۱۳
مهناز

پادشاهیِ داراب دوازده سال بود

داراب مدتی بعد از نشستن بر تختِ شاهی با مشاهده‌ی دریا، دستور می دهد انشعاباتی از آن حاصل کنند تا هر کشوری رودی داشته باشد [چه بخشنده :دی] و شهری بنیاد می نهد به نام "داراب‌گرد". پس از آن شروع به جنگ می کند. اعراب را شکست می دهد و به جنگ رومیان می رود. فیلقوس پادشاه روم بعد از اینکه متوجه می شود توانِ ایستادگی در برابر داراب و سپاهش را ندارد، پیشنهادِ صلح می دهد. بر همین اساس، بزرگان به داراب می گویند که فیلقوس دختری زیباروی و شایسته دارد و چه بهتر که جنگ با چنین اتفاقی پایان پذیرد. داراب او را از فیلقوس طلب می کند و شاهِ روم، سرمست و خندان، از این پیشنهاد استقبال می کند. بنابراین ناهید به عنوان عروسِ داراب با او به سوی ایران راهی می شود. 

نفسِ نه چندان خوشبوی ناهید، داراب را می آزارد؛ پزشکان با دارویی گیاهی به اسمِ اسکندر او را مداوا می کنند اما سردیِ حاکم شده بر این رابطه، آن را پایان می بخشد. پس داراب ناهید را بازپس می فرستد!! غافل از آن که ناهید، کودکِ وی را آبستن است!!!

کودک به دنیا می آید و ناهید او را اسکندر نام می نهد. در همان شب مادیانی، کره ای به دنیا می آورد که فیلقوس آن را به فال نیک می گیرد. 

داراب بعد از ناهید با دختر دیگری ازدواج می کند و پسری از او متولد می شود که نامش را دارا می گذارند. دوازده سال بعد از این تولد، داراب می میرد و دارا بر تخت پادشاهی تکیه می زند.

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۶ آبان ۹۹ ، ۱۷:۱۸
مهناز

دیروز برای اولین بار حنا گذاشتم و بعد از یک ساعت شستمش. فارغ از نتیجه اش! حین و بعدش به چنان سردردی دچار شدم که کاملا پشیمون شدم.

من سعی می کنم دارو هم نخورم موقع سردرد! چیزای ترش و نمکین معمولا حالمو بهتر می کنه. دیگه نهایتش به استامینوفن پناه می برم و خوب می شم ولی این یکی فرق داشت!

هر چی هم توی نت دنبال دلیلش گشتم، چیزی پیدا نکردم جز اینکه خودِ حنا برای از بین بردن سردردها خوبه :/

یک ساعت حنا و حدودا 14 ساعت سردرد و حال بد!

در عجبم ننه چطوری  15، 16 ساعت میذاره حنا رو سرش بمونه! من تو همون یک ساعت داشتم دیوونه می شدم! بعد تازه بعضی وقتا با آب خالی هم درستش نمی کنه و از جوشونده پونه کوهی استفاده می کنه! که این بار می گفت کل شب سرش نبض داشته! اوووف!


خلاصه که گفتم شما هم قبلش بدونید با چه ماده قدرتمندی طرفید :دی کسی به من نگفته بود :/

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۰۵ آبان ۹۹ ، ۲۲:۲۳
مهناز

به دعوتِ دختر دماغ گوجه ای و پاییز

 

1. یک درونگرایِ آرامِ کم حرف که ترجیح می دهد یک برونگرایِ پرحرفِ خوش مشرب باشد.

2. من، باور ندارد که شادی بدون غم معنا ندارد یا معنایش را از دست می دهد!

3. هر اتفاق غم انگیز و غیرمنصفانه ای می تواند او را تا منتهای خشم و اندوه ببرد!

4. به واسطه فراموشیِ رازها پیش از به گور بردنشان، می تواند لقبِ "فراموشکارِ رازها" را از آنِ خود بکند!

 

اطلاعات بیشتر و شرکت در چالش: اینجا

دعوت می کنم از نگار، اسمارتیز، زمزمه، بهار

 

۱۳ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۹ ، ۲۰:۲۷
مهناز

اگه روانشناسی یا روانپزشکی می خونید یا بهشون علاقه دارید و فیلم های این شکلی رو می پسندید، این سریال برای خودِ خودِ شماست.

خیلی تیم بازیگری خوبی داشت. زوج های دوست داشتنی و  تعریفِ درست از عشق.

شین ها کیون چقدر شکسته شده! آدم وقتی با کسی که مدت زیادیه ندیدتش روبرو می شه، شاید خیلی زودتر و حتی عمیق تر از اطرافیانِ اون آدم متوجه تغییراتش می شه چون که ما خیلی یک دفعه ای با اون همه تغییر روبرو می شیم ولی کسی که کنارشه نه. برای همینه که بعد از مدت های مدید حواسمون می ره پی چین و چروک های صورت کسایی که دوستشون داریم. این دیر متوجه شدن عموما به خاطر این نیست که حواسمون بهشون نیست! که البته گاهی هم همینطوره ولی بیشتر به خاطر اینه که تغییرات خیلی آهسته و پیوسته اتفاق می افتن. اتفاقا خوبه که اینجوریه چون آدما با تغییراتِ یک دفعه ای عموما خیلی دیرتر کنار میان. حالا که انقدر حاشیه رفتم این خاطره ای که استادمون گفت و بی ربط به این موضوع هم نیست بگم؛ ایشون می گفتند که تو جوونی یه دوستی داشتن که خونواده اشون بسیار مذهبی بودن. بعد این دوستِ گرام علاقه بسیاری به این داشتن که موهاشون رو درست از وسط فرق باز کنن. یک بار چنین می کنن و پدر گرام از خجالتشون درمیان :/ اما چون پشتکار زیادی داشتن تصمیم می گیرن هر روز به اندازه چندین تارِ مو کارشون رو پیش ببرن و درسته مدت زمان زیادی طول می کشه ولی نتیجه رضایت بخش بوده :دی

اینم بگم که خیلی جالب بود اختلالاتی که بهشون می پرداختن، نحوه عملکردشون و این طرز فکر که هیچ کس از این اختلالات مصون نیست حتی خودِ دکترها.

 زیرنویسش به نسبت بقیه سریال ها دیر آپلود شد! ولی دو تا تیم زحمت ترجمه اش رو کشیدن و دمشون گرم مخصوصا تیم بارکد که ترجمه خیلی بهتر و روون تری داشت.

یه آهنگ قشنگی داره؛ اگه پیداش کردم میذارمش.

ولی خیلی در حق این سریال جفا کردم و تیکه تیکه دیدمش. شما مثل مهناز نباشید.

 

وقتی کسی رو دوست داریم باید با تمام جنبه های زندگیش روبه رو بشیم. یعنی باید آماده بشیم تمام آسیب های روحیِ تلخی رو که اون پنهان کرده بوده، در آغوش بگیریم.

تجربه های کوچیک ولی خوشحال کننده فعالیت های سیستم عصبی رو تغییر میده و جلوی احساس افسردگی ما رو می گیره درست مثل بال زدن پروانه ای که می تونه توی سمت دیگه ی کره ی زمین طوفان درست بکنه.

خودکشی یه مشکل شخصی نیست. جامعه مون باید مسئولیتش رو به عهده بگیره... اگه سیستم رو همینجوری که هست ول کنیم، به نظرتون این اتفاق دوباره نمی افته؟!

افسردگی شکل دیگه ناراحت بودن نیست. حالتیه که شما فکر می کنید تمام بدنتون فلج شده و احساس می کنید قلبتون خالیه. حالت ناامیدیه که شما حس می کنید نمی تونید هیچ کاری رو انجام بدید.

در واقع همه ی ما به نوعی بیماریم. فقط بیماریمون تشخیص داده نشده.

یک اختلال روانی یک مشخصه فردی نیست؛ وضعیت یک نفره. در نتیجه بر حسب موقعیتی که من توش قرار دارم می تونه تغییر کنه. به عبارت دیگه وقتی وضعیتتون بهتر می شه بیماریتون از بین می ره و به خاطر همینه که بهترین درمان، داشتن یه ذهن آرومه.

باید علیه رسوم غلط حرف بزنیم و بهترین تلاشمون رو بکنیم که عوضشون کنیم؛ به عنوان کسایی که هنوز زنده ایم این کاریه که باید بکنیم.

سخت ترین بیماری توی دنیا برای درمان، قلب شکسته ی پدر یا مادریه که عزادار بچشه.

یه شرط وجود داره تا بتونین کامل درمان بشین؛ نباید سعی کنین به زور زخماتونو از بین ببرین. باید قبولشون کنین و دوستشون داشته باشین. زخمامون تبدیل به نقشه ای از زندگیمون می شن. پس چطوره به جای غلبه کردن به این زخم ها، سعی کنیم به آغوش بکشیمشون؛ به خاطر اینکه زخمامون مثل جی پی اس زندگیمونن. یه نفر قبلا بهم گفته هر انسانی خودش یه دنیاست.

۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۲۹ مهر ۹۹ ، ۱۸:۰۸
مهناز

آدم تنها زمانی تا حدی می تونه از حسرت‌ها رها بشه که به یک مکان و نقطه امن برسه. چیزی که بتونه محکم بهش چنگ بزنه و حواسشو جمعِ مسیرِ پیشِ رو بکنه!

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۹ مهر ۹۹ ، ۱۷:۰۱
مهناز

دیشب خیلی اتفاقی به یه کانالی رسیدم و با خوندنش واقعا حالم بد شد. مدت هاست که سعی می کنم اخبار بد رو نخونم؛ کاش دیشب هم ادامه نمی دادم! حجم اخبار ناگوار، ناراحت کننده و دردناک انقدر زیاده که هیچ کانال و شبکه ای نمی تونه پوششش بده! 

ولی کانال های روزانه نویس چطوری خودشون حالشون بد نمی شه!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۹ مهر ۹۹ ، ۱۶:۵۶
مهناز