شاید اینجا دارم بلند بلند فکر می کنم

طبقه بندی موضوعی

داستان کتاب مثل سریال ایرانی حلقه ی سبزه که شاید خیلی هاتون دیده باشینش. تو کتاب برعکس فیلم، زن داستان به کما رفته. رزیدنتی که طی یه تصادف وحشتناک به کما میره و روحش بین آدم های زنده در رفت و آمده و تنها کسی که می تونه این روح رو ببینه، بشنوه و حتی لمس بکنه یه آرشیتکت جوونه! که الان تو خونه ای زندگی می کنه که قبلا خونه ی همین رزیدنت بوده! 

(خطر لو رفتن داستان): و خب چیزی که قابل پیش بینیه عشقیه که بین این دو نفر به وجود میاد و تا خیلی مرحله ها هم پیش می ره :/ عشق بین یک روح و یک انسان! و به همین خاطر زمانی که قراره مادر لورن اجازه بده تا دستگاه ها رو جدا بکنن، آرتور با همکاری دوستش، لورن رو از بیمارستان می دزده تا فرصت بیشتری بهش بده که به زندگی برگرده! 

کتاب ساده ایه و گاهی جالب توجه می شه اما بعضی قسمت ها چندان پخته نیست، گاهی حوصله سربره و گاهی هم نویسنده بعضی شواهد مهم رو نادیده می گیره تا داستان اونجوری پیش بره که تو ذهنش برنامه ریزی کرده ( مثل عکسی که به جای اینکه به پرسنل بیمارستان نشون داده بشه تا اجازه بازداشت یا تفتیش خونه ی یکی از شخصیت ها گرفته بشه ولی به جاش به مادر بیمار نشون داده می شه تا اتفاقات بعدی توی داستان شکل بگیره :/ یا مثلا یکی از دلایلی که تا جایی می تونه دلیلی باشه که نشون بده آرتور واقعا لورن رو می بینه، تنها یه اشاره سرسری بهش می شه)

کتاب چندین غلط املایی هم داره که گاهی تکرار هم شده! و نیاز به ویرایش دوباره داره!

«هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شی به تو هشتاد و شش هزار و چهارصد دلار می دن و می گن باید تا شب خرجش کنی وگرنه مقداری را که استفاده نکردی از بین می ره. این ثروت بادآورده می تونه هر لحظه قطع بشه...

همه ی ما این حساب جادویی رو در اختیار داریم: زمان... این حساب با ثانیه ها پر می شه. هر روز که از خواب بیدار می شیم هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه به ما جایزه می دن و شب که می خوابیم مقداری را که مصرف نکردیم، نمی تونیم به روز بعد منتقل کنیم. لحظه هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته. دیروز ناپدید شده».

«چند نفرو می شناسی که قدر توانایی دیدن، شنیدن، بوییدن و لمس کردن زندگی رو می دونند؟»

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۱۰
مهناز

بین انتخاب رنگ شال ها مردد موندم. حوصله ی سر کردنم ندارم تا ببینم کدوم رنگ بیش تر بهم میاد! بعد فروشنده نغز و حکیمانه می فرمایند که:

چرا دست دست می کنین خب ببینید کدومش بهتون میاد. خدا رو شکر هم خودتون اینجایید هم کله اتون :/

 و حالا نخند کی بخند! من و گلی انقدر خندیدیم که در افق محو شدیم و من هم اکنون از افق پست می ذارم.

کلا فروشنده ها اون روز انقدر عجیب و غریب و بامزه شده بووووووووووودن!

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۰۹
مهناز

نویسنده ی کتاب می گه لذت می برم از اینکه در پایان کتاب هام خواننده ها رو غافلگیر کنم! ولی به نظرم تو این کتاب غافلگیری از همون صفحه ی اول و جملات اول شروع می شه با یه پایان بازِ غافلگیر کننده.

کتاب با حرف های قاتل شروع می شه و هیجان انگیز و روان پیش می ره. راوی کتاب گاه خودِ قاتله و گاه سوم شخص. قاتل دختران نوجوون رو به قتل  می رسونه؛ اون ها رو تو زیرزمین یه خونه ی متروکه زندانی می کنه، بعد با تفنگ به سرشون شلیک می کنه و جنازه هاشون رو در یه منطقه ی دورتر دفن می کنه...

خیلی سخته حدس زدن اینکه قاتل کیه! ولی طبق تجربه های من، در اکثر کتاب های جنایی قاتل اونیه که ذهن پیش تر از همه تبرئه اش می کنه ؛)


«مغز انسان قابلیت بی حدی در فریب دادن خودش دارد. ما هر چه را که می خواهیم باور کنیم، باور می کنیم بدون در نظر گرفتن نشانه هایی که در مقابل ما هستند».

«خاطره چیز حیرت انگیزیه؛ خاطرات ما، ما را شکل می دهند. خاطره برای زندگی روزانه ی ما زمینه ای فراهم می کند و برای کارهای ما مقدمه ای می سازد؛ منطقی برای تصمیم های گاه تردیدآمیز به وجود می آورد. امروزه ما هر چه هستیم با چیزی که دیروز و روزهای قبل از آن بودیم به هم بافته شده ایم - در نقشی پیچیده بافته شده ایم - تکه هایی از گذشته برجسته تر و آخرین ناامیدی و اولین عشق روشن تر است یا نفرت ها...

این خاطرات ماست که ما را متمایز می کند. بدون آن ها ما هویتی نداریم. هیچی نداریم».

+ از جمله کتاب هایی که مدت ها پیش خوندمش!

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۰۲
مهناز

- این چند روزه که برگشتم؛ نشستم وب تک تکتون رو خوندم و در حد وسع کامنت هم گذاشتم. گاهی وقتا کامنت گذاشتنم نیومد و فقط خوندمتون چون آدم وقتی کامنتش نمیاد نباید خودش رو مجبور به کامنت گذاشتن بکنه، قبول دارید؟!! اون موقع دیگه به دل نمی شینه. ماشا الله چقدر هم پست گذاشته بودید :)

- تو این چند روز و تو دنیای واقعی متوجه شدم که آدما رو وقتی آدم به کمک نیاز داره میشه شناخت فرقی نمی کنه حال و هوا شاد باشه یا غمگین! باور کنید اصلا فرقی نمی کنه؛ بعضی ها حتی با اکراه تو شادی هاتون شریک می شن! به حال همچین آدم هایی باید تاسف خورد!

- وقتی دیدمش اونقدر عوض شده بود که حس کردم اصلا نمی شناسمش. این تفاوت از نظر قیافه نبود حتی خیلی هم با هم معاشرت نکردیم و حرف هم نزدیم در واقع فرصتش پیش نیومد و بنابراین این حس رو اینجوری هم نگرفتم. این حس عجیب رو فقط من نداشتم. خلاصه ی کلام اینکه باور بکنید کمال همنشین به شکل نامحسوسی در آدم اثر می کنه. مواظب خودتون و خوبی هاتون باشید (شدم شبیه این مجری های تلویزیونی :دی )

- جو زده شدم دست و پامو حنا گذاشتم بهشون می گم بهم بگید دست و پا حنایی؛ نمی گن :(

تو سریال در چشم باد بود فکر کنم؛ سعید نیکپور وقتی می خواست ماه چهره خلیلی رو صدا بزنه بهش می گفت "دست و پا حنایی" و ما به جاش غش و ضعف می کردیم :دی 

- باور کنید بدشانسی این نیست که وقتی می خواید برید مهمونی یه جوش قد نخود رو صورتتون ظاهر شه. بدشانسی یعنی اینکه دو سه روز مونده به عروسی یکی از عزیزانتون یه گل مژه اندازه گوجه، سبز بشه پشت پلکتون!!!!!!!!! :دی  هنوزم که هنوزه جا خوش کرده نمی خواد بره، راهی روشی نمی شناسید که امتحانشو پس داده باشه. دیگه کم کم دارم نگران می شم. نزدیک ده روزه!!! کمک لطفا!

- دلم لک زده برای کتاب خوندن. بیشتر از یه ماهه یه خط کتاب هم نخوندم. حتی یه فیلم خوبم ندیدم :(

- و چقدر زود همه چی می گذره... اصلا نفهمیدیم تابستون چطوری گذشت. محرم نزدیکه و میون دعاهاتون لطفا منم دعا کنید مهربونا...


۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۳۵
مهناز

- یکی نیست به بعضی ها بگه به خداااااا امر به معروف و نهی از منکر شرایطی داره که باید رعایت بشه. مثلا یکیش اینه که فردی که می خواد این کار رو بکنه احتمال بده که تاثیر گذار باشه. همه چی که الکی نیست.

مثلا فانتزیم اینه گشت ارشاد به من گیر بده :دی

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۲۰
مهناز

داشتم خواب می دیدم که گوشه ی دیوار وایستاده نمی دونم اون داشت رد می شد یا من که یه لحظه خیلی ناخوداگاه، حتی بدون اینکه تصمیمش رو داشته باشم،آستینشو گرفتم و گفتم ببخشید...!!!! و بعد بیدار شدم! بدون اینکه جوابش رو بشنوم...

چند شب بعدش خواب دیدم شهاب حسینی داشت تئاتر خیابانی بازی می کرد روی قطعه سنگ هایی که داخل یه رودخونه ی کم آب قرار داشت :دی بازیگر نقش مقابلش رو که یه خانوم بود نشناختم. فقط واسم اتفاق عجیبی بود. اعتقادی هم به محرم یا نامحرم بودن نداشتند گویا :|

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۱۸
مهناز

سکسکه گرفته بود خیلی از  روش ها رو امتحان کردیم: نفس های عمیق، نفس کشیدن تو پاکت، نفسو نگه داشتن، ماساژ یه قسمتی از مچ دست، جویدن حتی رازیانه و خوردن شکلات و ترسوندن و......... ولی تنها چیزی که باعث قطع سکسکه اش شد خوردن آلوچه ی ترش بود!! خلاصه هیچ وقت ناامید نشید ؛)

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۱۳
مهناز

احتمالا یه مدت نباشم؛ نمی دونم. سعی می کنم کامنتا رو زودتر تایید کنم. مرسی از همه اتون.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۵۹
مهناز

تو خونه اشیا شهرت بازی بکنید، ما از اول به اسم فامیل، گفتیم اشیا شهرت :دی ما چند وقت به چند وقت بازی می کنیم کلی هم لذت می بریم و می خندیم. با این برنامه های مخصوص گوشی بازی نکنیدا رو کاغذ بنویسید و لذت ببرید. آخه کی می تونه بعد از پایان بازی گوشیشو پرت کنه سمت طرف مقابل :دی  ولی با کاغذ می تونید یه جنگ کاغذی تمام عیار رو شروع کنید. بله :دی

خلاصه که برای سه ساعت برق قطع بود و یکی پیشنهاد کرد بازی بکنیم. تا هشتاد درصد حروف الفبا رو هم بازی نکنیم ول کن نیستیم. تازه کلی هم چیز یاد می گیرید؛

فکر کنید من نمی دونستم رنگ های چمنی و تمشکی و عدسیم وجود دارن. عجیبا غریبا :/

هنوز وسایل مصنوعی از ردیف اشیا خارج نشدند! :/

به هر چیزی توی قسمت غذاها یه "با نان" اضافه می کنن بعد همونو جلوشون بزاری به عنوان یه وعده غذایی نمی خورن :دی  گردو با نان، گوجه با نان، پنیر با نان :))))))))))))))))

خلاصه که از آخر اول شدم. همه اش هم سه نفر بودیم. بعد جالبه تو اسم شهرها هم شانسکی به یه اسم، آباد اضافه کن، حتما یه شهری به این اسم وجود داره :/ بعد من بندر گناوه رو نوشتم گناوه قبول نکردن، استدلالشون هم اینه که مگه ما به بندرعباس می گیم عبااااس :/

اون وقت تو قسمت حیوون نوشتن هیولا:////

بعد تو اسم شهر و کشور خارجی نوشته جاماسکا... آی خندیدیم :))))))))))) نگو چامائیکا رو ذهنش قاطی کرده!!

۱۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۲۷
مهناز

 آقا به خدا شوخی داریم تا شوخی! شوخی با متلک گفتن و کنایه زدن و زخم زبون زدن زمین تا آسمون فرق داره!

 مثلا: تو اصلا بلدی غصه هم بخوری، غصه هم می خوری؟ اصلا غصه داری؟! این چه حرفیه...! بعضی ها غصه هاشونو یواشکی می خورن و ربطی به این نداره که همیشه لبخند به لب دارن! 

خلاصه که راحت دل نشکونیم، آدمها رو راحت دلخور نکنیم. به راحتی از هم دیگه دور نشیم!

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۲۲
مهناز

- ماه گرفتگی دیشب چقدر زیبا بود. برای چند ساعت زمینیها ماه آسمونشون رو متفاوت تر از قبل دیدند و ندیدند! سه نفری رفتیم تو کوچه و در حالی که هیشکی نبود ماه رو تماشا کردیم و آرزو کردیم. کم از معجزه  نبود!

ساعت حدود یک و نیم بود؛ تلویزیون رو که خاموش کردم رفتم بیرون تا ماه رو قبل از خواب یه بار دیگه ببینم. اما هوا ابری تر از اونی شده بود که اصلا چیزی دیده بشه!

- سیب خنده چقدرررر بامزه است. با این که سال ها پیش ساخته شده اما بازم جالب توجهه. قسمتی که دیشب پخش شد خیلی خنده دار بود. 

- خنداننده شو دیشب هم خیلی خوب و خنده دار بود. آقا فقط محمد متین و اون آقای تپلی حذف بشن بقیه خوبن ؛)

- به قول یکی از این خنداننده ای ها، این همه برق داشتیم یه بار تشکر نکردیم حالا یه دو ساعتی هم برقمون میره نباید اعتراض کنیم و صدامون در بیاد!!!! 

واقعا چرا باید این همه قطعی برق داشته باشیم؟!!

- از این ور ادعاهامون گوش فلک رو کر کرده بعد مردممون دارن تو سختی دست و پا می زنند! 

- چقدرررررررررر این روزها کتاب نمی خونم :(

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۰۱
مهناز

اگه کتاب "مارک و پلو" و "مارک و دو پلو"ش رو خوندید و خوشتون اومده احتمالا "برگ اضافی" هم باب میلتون خواهد بود.

منصور ضابطیان در مورد کتابش می گه این کتاب یه سفرنامه نیست بلکه خاطره نگاری هائیه از یه آدم دیوونه ی سفر.

پس به عنوان یه سفرنامه بهش نگاه نکنید. اما باور کنید کتابهاش چنان آدم رو مشتاق سفر می کنه که خدا می دونه. کاش برای همه امکان اینجوری مسافرت کردن بود؛ کاش همه می تونستن این شکلی از زندگی لذت ببرن.

بعضی خاطرات کتاب بامزه هستند. طنزش رو دوست دارم. اونجایی که راجع به غذاها حرف می زنه جالب و عجیبه و گاهی آدم با خودش می گه مگه می شه این چیزهای چندشناک رو خورد! درباره قوانین بعضی کشورها که می خونید حسرتش رو می خورید و بعضی صفحات کتاب خیلی دردناکند مثلا اونجایی که رفته بازدید اردوگاه آشویتس! حقیقتا مو به تنم سیخ شد!

من متاسفانه مارک و دو پلو رو تو کتابخونه پیدا نکردم بنابراین برگ اضافیم رو قبل از بشقاب دوم پلو خوردم؛) خیلی هم چسبید مگه می شه نچسبه!

فقط طرح جلدش رو خیلی دوست نداشتم. کتابش چند تا تصویر سیاه سفید هم داره. رنگی بود بیش تر می چسبید. لطف خیلی از عکس ها به رنگ هائیه که توشون موج می زنه. قبول دارید؟!

خلاصه فکر کنید که می خواید بیست، سی تا خاطره بخونید از کشورهایی که نویسنده اونجا بوده و تو وبلاگش ثبت کرده مثلا ؛)

یه جایی از کتاب که منصور ضابطیان می خواد به کنسرت یکی از خوانندگان محبوبش بره، خیلی قشنگ می گه:

"دیدن رابین ویلیامز همیشه رویایم بوده و چه اشکالی دارد که آدم از بعضی چیزها بزند و به رویایش برسد؟"


بچسبه به جونتون :)

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۷ ، ۱۳:۳۲
مهناز

دیدین بچه هایی رو که سرسختانه در برابر لبخند زدن مقاومت می کنند؟!

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۷ ، ۱۳:۳۸
مهناز

همیشه اولین ها سختند یا سخت به نظر می رسند: بار اول رفتن به بانک، بار اولی که می ری دانشگاه،بار اولی که تنهایی می ری خرید، اصلا بار اولی که می رقصی ؛) و ... بار اولی که یه کار جدید شروع می کنی و تقریبا همه ی کارهایی که می خوای بار اول شروع کنی! قضیه اینه که ما چون اون کار رو نکردیم الکی برا خودمون بزرگ و سختش می کنیم ولی در نهایت می شه مثلِ معما چو حل گشت آسان شود! حالا شروع بعضی کارها هم واقعا ممکنه به همون سختی باشه که به نظر می رسه ها...!

+ دیروز رفتم مدارکم رو تحویل دانشگاه دادم با این که جناب استاد به همه ی بچه ها گفته احتمالش خیلی ضعیفه و از همین اول بگم خیلی امیدوار نباشید ولی به قول جنابِ اون یکی استاد: تیری است در تاریکی :)))))

ان شا الله که هر چی خیر و صلاحه.

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۷ ، ۱۳:۳۷
مهناز

پیران که یکی از اطرافیان افراسیابه به واسطه ی علاقه ای که به سیاوش داره، بهش پیشنهاد می کنه همسری اختیار کنه و دخترش جریر رو پیشنهاد می کنه (زیرکی رو می بینید ؛)  همچین پیشنهاداتی تو شاهنامه عیب نیستا؛ از پسرا واسه دختراشون خواستگاری می کردند؛ همه هم یه دختر ترگل ورگل داشتن حتما:/ ) بعد از مدتی همین پیران به سیاوش پیشهاد می کنه درخواست ازدواج با دختر بزرگ افراسیاب، فرنگیس رو مطرح بکنه :/ تا با هم نسبت نزدیک تری پیدا بکنند. افراسیاب ابتدا نمی پذیره و می گه طبق گفته ی منجم ها حاصل این ازدواج باعث نابودی توران می شه، اما پیران راضیش می کنه. سیاوش با وجود گواهی بد منجمان، دژی در توران می سازه و با فرنگیس همون جا اقامت می کنن. 

پیران بعد از مدتی از ماموریتی که افراسیاب بهش سپرده برمی گرده و به سیاوش گرد رفته، سیاوش رو می بینه و از زیبایی اونجا به شگفت میاد. سپس به دیدن افراسیاب رفته و همه ی اون چه رو دیده براش تعریف می کنه. افراسیاب گرسیوز را به اونجا می فرسته تا برای سیاوش هدایایی ببره و گزارش مفصل تری بیاره. گرسیوز از ابهت و شکوه اونجا و راحتی بادآورده ی سیاوش ترسیده و به او حس بدی پیدا می کنه و حسادت در وجودش پررنگ می شه. در مدت اقامتش در اونجا از سیاوش می خواد که با هم کشتی بگیرند و نبرد کنند اما سیاوش عاقلانه نمی پذیره و ترجیح می ده با دو تن از پهلوانان گرسیوز بجنگه که هم گروی زره و هم اون یکی رو شکست می ده و همین شعله ی حسادت گرسیوز رو تیزتر می کنه. گرسیوز بعد از برگشت نزد افراسیاب  مدام از سیاوش بدگویی می کنه و می گه بالاخره بر علیه تو شورش می کنه. افراسیاب چون از سیاوش بدی ندیده، ابتدا مقاومت می کنه اما کم کم رام می شه :(

بعد از مدتی افراسیاب از گرسیوز می خواد تا به سیاوش گرد بره و سیاوش و فرنگیس رو به نزد افراسیاب دعوت کنه تا بلکه بفهمه چرا سیاوش قصد بدی داره و آیا اصلا همچین قصدی داره؟! گرسیوز می ره  اما در نزدیکی های کاخ، فرستاده ای رو نزد سیاوش می فرسته تا از سیاوش بخواد که به استقبالش نیاد. بعد خودش نزد سیاوش می ره و می گه افراسیاب تو رو دعوت کرده ولی اگه بری اونجا حتما کشته می شی چون نسبت بهت بدبین شده بنابراین با حیله سیاوش رو راضی می کنه تا نامه ای بنویسه و آمدنش رو به بعد موکول کنه. گرسیوز در برگشت به افراسیاب می گه سیاوش از من استقبال نکرد و بیماری فرنگیس را بهانه کرد و به اینجا نیومد و داره سپاه بزرگی آماده می کنه. افراسیاب عصپانی شده و با سپاهش به اون سمت می ره.

از این ور سیاوش خوابی می بینه که باعث می شه بفهمه مرگش نزدیکه. فرنگیس بهش پیشنهاد می کنه که از توران بگریزه اما سیاوش نمی پذیره و با ناراحتی تسلیم سرنوشتش می شه. سیاوش به فرنگیس که پنج ماهه بارداره می گه من به دست افراسیاب کشته می شم اما پیران جلوی مرگ تو رو خواهد گرفت و ازش می خواد اسم پسرش رو کیخسرو بگذاره که انتقام پدرش رو خواهد گرفت. سیاوش اسبی رو رها می کنه و بهش می گه که تنها رام کیخسرو شو و با سپاه ایرانیش به استقبال افراسیاب می ره. گرسیوز می گه (اصلا دست بردار نیستا:/) اگر تو نیت و قصد بدی نداشتی با سپاه به استقبال ما نمی آمدی... سیاوش بعد از مدتی مقاومت دستگیر می شه و  درخواست پیلسم برادر کوچکتر پیران برای دعوت افراسیاب به صبر به واسطه ی بدخواهی های گرسیوز اثری نمی بخشه و حتی ناله های فرنگیس نیز بر دل پدرش تاثیری نمی ذاره و دستور می ده که زندانیش بکنند و سیاوش رو سر ببرند و کسی که این کار رو می کنه گروی زرهه!

و سیاوش و طبیعت نفرینشون می کنند.

+ فردوسی از تاثیر خبر پناهندگی سیاوش به افراسیاب در کاووس و ایرانیان حرفی به میان نیاورده!!!

+ سیاوش بعد از ناراحتی از اینکه ساختن دژ در آن مکان خوب نیست، می گه:

که گیتی سپنج است پر درد و رنج             بد آن را که با غم بود در سپنج.

+ پس از ورود گرسیوز به سیاوش گرد، خبر می رسه که فرزند سیاوش و جریر، فرود، به دنیا اومده؛ سیاوش خوشحال می شه اما فقط خوشحال می شه یا شاید هم دیگه فرصتی پیش نمیاد که به دیدن فرزندش بره! (من کلا خبر نداشتم سیاوش به جز فرنگیس و کیخسرو، زن و فرزند دیگه ای هم داشته :/

+ گویا معنای سیاوش می شه دارنده اسب سیاه و معنای فرود، فروتن.

+ صفتی که برای اسم سیاوش اومده شبرنگه یعنی سیاه. صفت جالبیه !

+ اسم اسب سیاه سیاوش، بهزاد بوده که برای کیخسرو به ارث می ذاره.

+ گرسیوز از اون شخصیت هائیه که آدم می تونه با دست خودش خفه شون کنه!!!! :دی  بعد عجیب اینجاست که هم افراسیاب و هم سیاوش بهش اعتماد کامل دارند! البته گرسیوز هم در بدخواهی و بدجنسی دست شیطون را از پشت بسته! چقدر حرص خوردم بابت اعتمادِ سیاوش و افراسیاب!

+ فردوسی خودش پسر جوانش رو از دست داده بنابراین وقتی از مرگ پهلوانان جوانش حرف می زنه، بیت ها عمیقا متاثر کننده اند.

+ سعی می کنم از این به بعد کمتر طولانی بنویسم که حوصله داشته باشید برا خوندنش.

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۷ ، ۱۳:۴۰
مهناز

برای شما هم پیش اومده که از دوست داشتنی هاتون برای کسی بگید یا بنویسید و اون حسه کم رنگ تر بشه؟!!!!!!! حس عجیبیه! که گاهی این اتفاق می افته. حالا شاید دلیلش هم حرف زدن و گفتن و نوشتن شما نباشه ها ولی تقارن این دو اتفاق با هم، آدم رو به شک می اندازه...

کامو می گه در زندگی انسان روزهایی است که انسان در آن کسانی [ و چیز هایی رو] را که دوست می داشته است، بیگانه می یابد... 

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۷ ، ۱۶:۱۸
مهناز
تقریبا همه ی بزرگانِ اسمی حذف شدند و فقط فرانسه تونست بره بالا و انگلیس. 
حذف آرژانتین؛ هیچ وقت به آرژانتین حسی نداشتم. از مسی و بازیش هم خوشم نمی اومد ولی این بار کلا بدم اومد از بازی و بداخلاقی هاشون. کاری ندارم به اینکه بداخلاق بودن یا نبودن تیم ها با کارت ها مشخص می شه. به نظرم آرژانتین بداخلاق ترین تیم این دوره بود. تیمی که وقتی از حریفش عقب می افتاد ،توان کنترل خودش رو نداشت. بدم اومد ازشون وقتی دیدم توپو می کوبونن به بازیکنی که با خطا یا به هر دلیلی افتاده زمین. یه بار حتی توپو کوبوندن تو سر بازیکنی که افتاده بود زمین!!!! مسی هم بسیار خشن و بداخلاق شده بود.
اسپانیا، پرتغال و برزیل هم با نیمارشون حذف شدند :) اون کلیپی که برای دایوینگ های نیمار درست کردنو دیدین؟!! :)))
آلمان این دوره به نسبت دوره ی قبل که قهرمان شد، ضعیف تر بود اما دلم نمی خواست تو دوره ی مقدماتی حذف شه. برد دو یکش تو مقدماتی برابر سوئد اونم تو دقایق پایانی عجیب دلچسب بود. بازیش با مکزیک هیجان انگیز بود و مکزیک تو اون بازی فوق العاده بود. مقابل کره جنوبی هم به بدترین شکل ممکن دو هیچ باخت :(  
بعد تازه کره جنوبی با همچین بردی، تو کشورشون با تخم مرغ  پذیرایی می شه : دی البته با پرتاب تخم مرغ خام :دی بلی :)
یوآخیم لو چقدر شکسته شده. 
هر وقت تیم ملی آلمانو می بینم یاد کلینزمن می افتم همونطور که هر وقت هلند و می بینم یاد فن درسار :) و ایتالیا رو می بینم یادِ بوفون و پیرلو؛  که هلند و ایتالیا رو ندیدیم امسال:(
بلژیک حیف شد که نرفت فینال. تیم خیلی خوبی بود. فرانسه تو دقایق پایانی بازی با بلژیک در حالی که فقط دو دقیقه مونده بود به پایان بازی به عمدی ترین شیوه ی ممکن وقت تلف کرد. بدم اومد ازشون. به همون سرنوشت بلژیک دچار شن. بلند بگین آمین :دی
انصافا فرانسه با این بازیکنا سه تا تیم داره که یکیشو نیاورده :|
کرواسی تیم خیلی خوبیه. همین تیم آرژانتین رو سه- هیچ برد :))))))))))) تو اون بازی دلم برا آرژانتینی ها و بخصوص سرمربیشون سوخت. 
مودریچ فوق العاده است. امیدوارم جشن قهرمانی بگیرن! 
آآآآآآآه یه چیز جالب توجه، اسم بازیکنای کرواسیه که اغلب با ایچ پایان می پذیرن :) و ما اسم یکیشونو به زبان شیرین ترکی ترجمه کردیم و شده: آش (سوپ )بخور :)))))))))))))))))) سوباشیچ :دی
دقایق پایانی بازی ژاپن با لهستان بود فکر کنم که ژاّپنی ها گند زدن به بازی. با هم الکی تو زمین خودشون پاس کاری می کردن که وقت تلف شه :////
دلم برای میزبان هم یه کوچولو سوخت که با پنالتی حذف شدند!
انگلیس هم فقط اون بازیش که شش تا گل به پاناما زد!!!!!
سرمربی اروگوئه ان شا الله زودتر خوب شه. می دونم چقدر بیماریش سخته و مربیگریش با وجود اون بیماری، تحسین برانگیز بود. دوستش داشتم.
می گه مهناز پیر شدیما... ما هم الان به جمع قدیمی ها پیوستیم :/ فکر کن هری کین و امباپه از ما کوچیکترن:/ خنده امون گرفته :)
از همون بازی های اولِ کرواسی و بلژیک می گفت: قهرمان یکی از این دو تا تیمه؛ شک نکنید. 
+به نظرم کرواسی فرانسه بلژیک انگلیس.

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۷ ، ۱۶:۱۰
مهناز

عادت کردیم به اینکه از کنار خیلی چیزها ساده بگذریم.

اونقدر به چیزهای دور و برمون، به وسایل دور و برمون و ... عادت کردیم و از کنارشون عادی و بی تفاوت می گذریم که قشنگیهاشونو نمی بینیم! حواسمونو پرت نکنیم!


مثلا شب ها برای چند ثانیه به ماهِ قشنگ بالا سرمون نگاه بکنیم :) 

حواسمون باشه به زیباییش عادت نکنیم ؛)

ماه

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۷ ، ۱۰:۰۷
مهناز

اندکی بعد از ماجرای سیاوش و سودابه، کاووس خبردار شد که افراسیاب داره سپاهش رو مجهز می کنه و هول ورش داشت، بنابراین با خودش گفت که بهتره قبل از این که اون تصمیم بگیره با من بجنگه، خودم پیش قدم شم (آگاه باشید که همچنان به دیوانگی هایش ادامه می دهد :/) به نصیحت کسی هم گوش نکرد. سیاوش وقتی از ماجرا آگاه شد، برای اینکه از سودابه و مکرهاش دور بشه، پیشنهاد کرد که کاووس اون رو برای این جنگ بفرسته و رستم هم همراهش باشه. کاووس از این پیشنهاد استقبال کرد. سیاوش در جنگ اولیه پیروز شد و بلخ رو تصرف کرد. خبر به افراسیاب رسید و خشمگینش کرد. افراسیاب اون شب خواب وحشتناکی دید که بنا به تعبیر معبران، خواب نیکی نبود. تعبیر خواب این بود که در صورت جنگ با سیاوش، تورانیان و تاج و تخت آسیب می بینن؛ حتی اگه افراسیاب پیروز بشه، در این صورت نیز ایرانیان به کین سیاوش به پا خواهند خواست. پس افراسیاب تصمیم می گیره که از در صلح و آشتی با سیاوش رو به رو بشه. از این طرف سیاوش نامه ای به کاووس می نویسه و پیروزیش رو خبر می ده. کاووس خوشحال از این اتفاق، ازش می خواد که در جنگ شتاب نکنه و این بار شروع کننده ی جنگ نباشه، که افراسیاب خودش اول وارد میدان خواهد شد. پیک افراسیاب به نزد سیاوش می رسه و سیاوش با مشورتِ رستم تصمیم می گیره که این پیشنهاد صلح رو بپذیره اما بنا به شروطی تا خیالش راحت باشه که تورانیان راست می گویند. افراسیاب می پذیره که شهرهای ایرانی رو که تو چنگشه رها کنه و به سرزمین های تحت فرمانروایی خودش قانع باشه و صد گروگان از نزدیکانش رو پیش سیاوش بفرسته. صلح  و عهد انجام می شه. بعد سیاوش خشنود از این اتفاق، می خواد به پدرش اطلاع بده که رستم می گه بذار من برم: می دانی که کاووس به این راحتی ها این صلح رو که به منزله ی شکست می دونه، نخواهد پذیرفت. کاووس با شنیدن حرف های رستم و نامه ی سیاوش خشمگین می شه و این تصمیم سیاوش رو از سر خامی می دونه. بنابراین به جای رستم، طوس رو نزد سیاوش می فرسته که یا جنگ رو ادامه بدند یا سیاوش برگرده به شهر. رستم عصبانی شده و به زابل بر می گرده. 

سیاوش وقتی آگاه می شه می گه پدرم می خواد که من هر دو دنیا رو از دست بدم. ای کاش که هرگز به دنیا نمی اومدم و ای کاش که زودتر مرگ مرا برباید.  اگر هدف کاووس رسیدن بیشتر به مال و سرزمین است که من آرزویش را برآورده کرده ام؛ دیگر چرا خون ریزی؟!!! اگر چنین کنم، عهد شکنم و نکوهش خواهم شد؛ جواب کردگار را چه بدهم! بنابراین نصیحت یارانش رو نمی پذیره و به افراسیاب پناهنده می شه. ( ببینید که کاووس چه می کنه با پسرش! بعد سیاوش هم جوانی می کنه و میره پیش افراسیاب!!! :/ پسر کو ندارد نشان از پدر و اینا.... بالاخره پسرِ کاووسه دیگه)!

-عجیب اینجاست که هم سیاوش و هم یارانش این نامهربانی پدر رو از سودابه می دونن و گرنه پدر قلبی مهربان داشت!!!! (کجا قلبی مهربان داشت آخه؟ آدمِ کم خردِ حریصِ خون ریزِ نامهربان!) بعد یارانش هاماوران، مهد سودابه، رو نفرین می کنند. (یکی بیاد جلوی مو کندن منو بگیره:/)

- سیاوش وقتی از دستور پدرش مبنی بر ادامه ی جنگ ناراحت می شه، یه جایی می گه:

سری کش نباشد ز مغز آگهی    نه از بتّری باز داند بهی :)))))))))))))

( مثل حال و وضعیت  الان ک ش و ر و ...)

- یه قسمتی از شاهنامه در جریان همین داستان اومده که: ظلم پادشاهان باعث می شه که نیکویی ها نهان بشه و  راستی گریزان. آب ها تیره بشه و چشمه ها خشک و خودِ طبیعت و سرشت و طبیعت حیوانات دگرگون بشه! (جالبه)...

+ فعلا برای اینکه طولانی نشه تا همین جا رو داشته باشید. ادامه داره همچنان. 

+ دلم برا شاهنامه تنگ شده بود.

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۷ ، ۱۴:۴۰
مهناز

فردریک پسر یک زن رختشوره که از هویت پدرش خبر نداره. اون در کودکی با دیدن صحنه ی تئاتر شیفته اش می شه و با وجود مخالفت مادرش بعدها یک بازیگر موفق و معروف تئاتر می شه. در این بین فردریک عاشق زنی به نام برنیس می شه و بین انتخاب برنیس و تئاتر و اینکه آیا احساسش به برنیس واقعیه یا نه دچار تردید می شه و ...

کتاب خوبی بود اما حدود یک ماه طول کشید تا تمومش کنم. شاید علت اصلیش نبود تمرکز بود.

به نسبت چهار نمایشنامه دیگه ای که از اشمیت خوندم، کمتر برام دوست داشتنی بود و پایانش رو دوست نداشتم :( اما آدم محاله از اشمیت کتابی بخونه و لذت نبره. بارها گفتم ؛)

اشمیت برای نوشتن این نمایشنامه از زندگی یک بازیگر تئاتر به نام فردریک لومتر الهام گرفته.

- آدم های عاشق پیشه معمولا کور می شن. اون ها شدت احساس رو با دوام اون اشتباه می گیرن.

- خیلی بده که آدم عاشقی داشته باشه که دوستش نداره. کسی مسئول احساس آدم ها نیست ولی با این حال یک کم مسئول غمشه.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۷ ، ۱۸:۱۵
مهناز
وقتی که کیروش کتش رو درآورد و به سمت نیمکت پرتاب کرد بلند و کشیده گفتم وااااااااااااااااااااااااااای کیروش اخراج شد ولی بعد که دیدم اینطور نیست، خیالم راحت شد.
داور بازی خیلی رو اعصاب بود و خودش به تنهایی سعی می کرد وقت بازی رو به نفع پرتغال تلف کنه و کاملا هم موفق بود :/
- بازی دو تا صحنه ی زشت داشت: یکی درگیری بیرانوند با عزت اللهی و اون یکی خطای عمدی و تلافی جویانه ی بازیکن پرتغال؛ همون که گل رو زد. 
- داور نه رونالدو رو اخراج کرد و نه این بازیکنی که خطای به عمد رو مرتکب شد. شاید به قول کیروش چون رونالدو رونالدوئه خطاش چندان خطا محسوب نمی شه! :/
وقتی یکی از بازیکنای پرتغال می خواست به جای یکی دیگه وارد زمین بشه کیروش رفت دم گوشش یه چیزی گفت. چقددددددر کنجکاوانه هلاکم که بدونم چی بهش گفته.
- یکی از غمگین ترین صحنه های بعد از بازی گریه ی پورعلی گنجی روی شونه های پپه بود!
- دم همه ی بازیکنا گرم که خوب بازی کردند و جوری کریس رو کنترل کرده بودند که عملا تو بازی محو بود. دم بیرانوند هم گرم که پنالتی کریس رو گرفت. انقدر حالم خوب شد که فکر می کردم یک هیچ جلوییم :))))
- سردار آزمون تو چشم نبود ولی فکر کنم به وظیفه ای که کیروش رو دوشش گذاشته بود، خوب عمل کرد؛ کنترل بازیکن حریف؛ چیزی که سرمربی پرتغال روش صحه گذاشت.
- چقدر حیف شد اون اواخر بازی توپ طارمی گل نشد. کاش به جای جهانبخش که با وجود بازی خوبش تعویض شد، طارمی تعویض می شد.
- کاش تو این سه بازی حداقل قوچان نژاد و دژاگه به عنوان یار تعویضی وارد زمین می شدند چون هم تجربه اشون بالاست و هم خوب و محکم بازی می کنند.
- دم کریم گرم بابت پنالتی ای که گل کرد.

- گزارش بازی خیلی خیلی بد بود. آقای یوسفی انگار نه حال داشت نه حوصله نه امید و بدتر از اون این بود که حال بد خودش و ناامیدی خودش رو هم سعی داشت به ما القا کنه. گزارشگری که از همون اول بازی دم از باخت و نبردن می زد و اینکه نبردیم هم نبردیم و ...  قشنگ با اعصاب و روح و روان ما بازی می کرد. یوسفی باید بشینه حداقل یک بار تکرار این بازی رو با گزارش خودش ببینه تا بفهمه که با اعصاب و روح و قلب ما چه کرده... برادر من زورت که نکرده بودن اگه نمی خواستی گزارش این بازی به عهده ی تو باشه خب قبول نمی کردی، حال نداشتی، توانشو رو نداشتی، امیدش رو نداشتی، استرسش نمی گذاشت، از لحاظ روحی و جسمی تو وضعیت مناسبی نبودی یا هر چی... خیلی راحت می تونستی قبول نکنی و بگی از عهده ام خارجه و تمام. 
 دم خیابانی گرم که با وجود سوتی هایی که گاهی داره اما چنان بازی رو با عشق و هیجان گزارش می کرد که من تو دلم بهش آفرین گفتم. دمش گررررم. دم خیابانی و فردوسی پور گرم.
۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۷ ، ۱۳:۰۰
مهناز

 چند شب پیش خواب می دیدم با دوستم داریم از کلاس برمی گردیم خونه ولی اون دلش می خواست یه کم بیش تر بیرون بمونه؛ حالش چندان خوب نبود؛ هوا هم برفی بود بعد که جلوتر رفتیم دیگه از برف خبری نبود انگار پاییز بود! درختا برگای نارنجی و قهوی داشتند رسیدیم کنار رودخونه ای که روش با فاصله چند متر از سطح رودخونه یه پل بود؛ یه پل معلق با چوب های یک در میان و طناب؛ برای اینکه حالشو عوض کنم به شوخی گفتم کی می تووووووووووونه از رو این پل رد شه؟!! گفت من و بدون اینکه وقت تلف کنه و منتظر من باشه که می خواستم بگم این کارو نکن خطرناکه. بدو بدو از روی پل داشت رد می شد! برگشت عقب که بگه دیدی کاری نداشت که پاش گیر کرد و افتاد پایین ولی یه قسمت از پل رو گرفته بود...رفتم بقیه بچه ها رو صدا کردم. اومدن و نجاتش دادن!

شب بعدش هم قشنگ داشتم فیلم می دیدم تو خواب. یه مرد متاهلی بود که تو زندگیش عشق نداشت. همسایشون که یه دختری بود، عاشق این مرد شده بود بعدش به این مردِ احساسش رو گفت و اون شب مردِ تا می تونست پیانو زد. هر دو رو تو یه کادر می دیدم مرد این طرف پیانو می زد، دختر اون طرف دیوار به این نوای دل انگیز گوش می داد! 

یه کم شبیه کتاب نت حساس بود که چند سال پیش خوندمش :/

دیشب  هم گروگان گرفته بودنم ولی حواسشون نبود دستمو درست ببندند:/ 

فکر کنم خیلی وقته فیلم ندیدم اینجوری تو خوابهام برور پیدا می کنه که یه وقت فیلم خونم نیاد پایین:دی



۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۷ ، ۱۲:۵۱
مهناز
۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۷ ، ۱۹:۲۰
مهناز
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۳۱ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۲۸
مهناز

همین که لیست تیم ملی رو دیدم یه نفس راحت کشیدم؛ شجاعی نبود ولی عوضش سردار آزمون نذاشت زیاد جای خالیش حس شه :دی با جون و دل بازی می کردا ولی تعویض می شد خوب بود.

چقدر حیف شد گلمون گل نبود... چقدر ذوق کردیم موقعی که گل زده شد. ما که شیرجه زدیم به سمت تلویزیون و صدای دست زدنامون هم تمومی نداشت! 

هَند بود یا آفساید؟!! آفساید بود ولی! 

لاییِ وحید امیری خیلی کیف داشت :)  کی لایی خورد؟ بازیکن بزرگی مثل پیکه :)

دروازه بانمون هم انصافا خوب بازی کرد... اون صحنه ای که بازیکنا همگی رو زمین ولو بودن و بیرانوند هم اصلا معلوم نبود پا رو گرفته یا توپو بامزه بود و ترسناک. من گفتم الانه که توپ دوباره بره تو گل!

داور اروگوئه ای چقدر رو مخ بود! خشنِ بی اعصاب! شنیدم که قبلا اظهار نظر کرده بوده ایرانیا فرهنگ ندارن و اینا نمی دونم چقدر راسته یا نه!

خلاصه که درسته نبردیم ولی بازی خیلی خوبی بود.

ان شا الله پرتغالو ببریم. ان شا الله.

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۵۵
مهناز

داشتم خواب می دیدم تو کلاس درس نشستم؛ نمی دونم چی شد که نفر جلویی برگشت عقب؛ سال بالایی بود و مغرور. بهم گفت سر ما ( منظورش اطلاعات و معلوماتش بود) مثل چمن های پرپشته و شما مثل ... باید ازش استفاده کنین! یعنی قشنگ به من و دوستام توهین کرد! بهم برخورده بود گفتم همچین چیزی نیست. باز نمی دونم اون وسط چه اتفاقی افتاد که استاد بهمون گفت با هم مباحثه کنید، انتخاب موضوع هم به عهده ی ایشون. خواستم بگم که آخه موضوع باید از اول مشخص شه ببینم اطلاعاتی دارم که باهاش وارد بحث شم یا نه! که ایشون به ظاهر بحث رو با خوندن یه شعر درباره مرگ شروع کردند و با ترانه ای که حامد زمانی می خونه (مرگ بر آمریکا) ادامه دادند؛ یه قسمت هاییش رو می خوند دقیق یادم نیست کجاهاش ولی تو خواب می دونستم که همون ترانه است! خلاصه داشت خنده ام می گرفت که خدایا این به جای بحث داره چی می گه واسه خودش و حالا من چی باید بگم که با سرو صدای اهل منزل از خواب پریدم. 

خیلی حیف شد؛ خواب بامزه و عجیبی بود! دلم می خواست بقیه اش رو می دیدم. بحثمون نیمه تمام موند! جوابه موند تو گلوم :دی

:/

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۳۰
مهناز
نزدیک بود با کله محکم برم تو دیوار می گه وااااااااااااای نزدیک بود مرگ مغزی شی :|
 تا فروش کلیه و قلبمم پیش رفت حتی:|

می گه بیا برو پشتیبان شو! هم کمکشون می کنی هم کلی ملتو امیدوار می کنی!
نمی دونه که من چقدر از پشت تلفن حرف زدن بدم میاد! اصلا هم استعدادی تو این کار ندارم! بالاخره آدم خودشو بهتر از هر کس دیگه ای می شناسه دیگه!

می گه تو مشاور خودمی هر وقت باهات حرف زدم آروم شدم!!!!!
ولی من جاش بودم  به خودم می گفتم تو چی می گی این وسط لااقل فقط گوش کن!!!!!!!!!!!!! حس می کنم الکی فقط حرف می زنم! حس می کنم حتی دلداری دادنم بلد نیستم! 
من تو یه دنیای دیگه سیر می کنم یا بقیه؟!!! یا بقیه؟!!!!
۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۲۹
مهناز
از بین بازی هایی که تا حالا برگزار شده سه تا بازی خیلی جذاب و هیجان انگیز بود:
 - اولی بازی ایران با مراکش بود که کلی حالمون با برد ایران خوب شد هر چند دلم برا بازیکن مراکشی که گل به خودی زد سوخت! و البته که بیست دقیقه ی اول بازی قلبمون اومد تو دهنمون! ولی خدا رو شکر فعلا صدر نشینیم... چی می شه اگه به مرحله ی بعد صعود کنیم... کاش کی بشه... هر چیزی امکان داره و هیچ اتفاقی غیرممکن نیست اونم تو فوتبال...فعلا که آلمان با اون ابهت جلوی مکزیک شکست خورد و برزیل هم مقابل سوئیس متوقف شد! ما هم ان شا الله اسپانیا رو می بریم :)
یه چیزی که همیشه برام تعجب برانگیز بوده شانس شجاعی برای بازی تو تیم ملیه... واقعا انصافه با این بازی سه بار تو جام جهانی باشه آخه... من سرمربی تیم ملی بودم عمرا تو ترکیبم جایی می داشت... [اشاره می فرمایند که فعلا نیستی]... یعنی قشنگ بازیش رو اعصابمه!
نمی دونم چه شانسیه که اکثرا هم تو بازی های جام جهانی به پرتغال می خوریم :/
- بازی هیجان انگیز بعدی بازی اسپانیا و پرتغال بود... کریس یه تنه با اسپانیا مساوی کرد با یه پنالتی، یه ضربه ایستگاهی و یه شوت...
- و بازی بعدی که خیلی دلچسب بود بازی دیروز آلمان، مکزیک بود. چه بازی ای می کنه مکزیک!!! ضد حملاتشون طوفانیه و پاس های عمقی شون فوق العاده است. کلی لذت بردم. گزارش مزدک هم خوب بود. اصلا باید گزارش گر بتونه هیجان بازی رو منتقل کنه ؛)

یه عادتی دارم که اگه حس کنم پنالتی گرفته شده پنالتی نبوده دلم نمی خواد اون پنالتیه گل بشه! اعتراف می کنم دلم نمی خواست پنالتی مسی گل شه! و کیف کردم وقتی گل نشد![همین قدر بدجنس :)] بازی آرژانتین با حریفش فقط یه کوچولو هیجان داشت.
تنها بازی ای که دلم نخواست خیلی دنبالش کنم بازی فرانسه با استرالیا بود... نمی دونم چرا! انگار از خودشون انرژی منفی ساطع می کردن! زمین بازی شون هم به شدت رو مخم بود! بنابراین خوابم برد :)
جای ایتالیا و هلند با روبن شون به شدت خالیه :(

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۱۴
مهناز

دیروز نشستم دوتا فیلم دیدم که هیچکدومش به دلم ننشست. اولی شکاف بود؛ بازیگرای مطرحی داشت، بازی ها بد نبود، موضوعش هم بد نبود اما امان از این پایان های... . داستان راجع به زوجی بود که بنا به دلیلی خیلی زود باید تصمیم می گرفتن که بچه دار بشن از اون طرف زوجی که دوست اینا بودن طلاق گرفتن و خودشون و بچه شون دچار مشکلاتی بودن و خب این زوج بیش تر دچار تردید شدن و ...

از آرایش غلیظ که نگم! بازیگرهاش مطرح بودن. موضوعش جالب بود اما روند فیلم، شخصیت ها و ... حوصله سر بر و گاها خیلی رو اعصاب بود. شخصیت ها و روابط بینشون هم خیلی غلو آمیز بود! به اواسط فیلم نرسیده سرم داشت گیج می رفت! موضوع هم این بود که یه نفر محموله ترقه و فشفشه ای رو که یه نفر دیگه برای چهارشنبه سوری وارد کرده رو می دزده و سعی می کنه با فریب دختری که باهاش مجازی آشنا شده اون بار رو بفروشه...! خلاصه که فیلم به زحمت متوسطی بود! موسیقی تیتراژ پایانی فیلم که همایون شجریان خونده خوب بود فقط.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۴۴
مهناز

- روزه گرفتن برای اونایی که بیرون زیر نور آفتاب کار می کنن چقدر سخته و چقدرررر میتونه سخت باشه. گرسنگی و بی حالی هم هست اما تشنگی یه اتفاق دیگه است!

خدا حافظشون باشه!

- امشب شب آخر قدره دعا کنیم همو. دعا کنیم همو؛ دعاکنیم همو.

- خواجه عبدالله انصاری می گه: "الهی اگر یک بار بگویی بنده ی من! از عرش بگذرد خنده ی من!"     الهـــــــــــــــــی؟!!

- من نه مثل خواجه وقتی این کلماتو می گفت ولی  "در سر گریستنی دارم دراز" امشب گوشم میکنی؟

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۵۷
مهناز