شاید اینجا دارم بلند بلند فکر می کنم

بایگانی

همین اول از همه‌تون بابت پیشنهاداتتون مچکرم. هر کدوم رو که دیدم به همین پست اضافه می کنم.

 

kiki's delivery service/ 1989

کیکی یه دختر جادوگره که بنا بر رسم خونوادگیشون قراره توی سیزده سالگی مستقل بشه...

اگه به خودم بود، شاید هیچوقت یا حداقل حالا حالاها نمی دیدمش اما چه خوب شد که به تماشاش نشستم. انقدررر خوب بود که دوست داشتم برم توی دنیای این انیمه و یه دلِ سیر زندگی کنم.

ببینید چقدر از تاریخ ساختش می گذره!!!! ولی هنوزم تر و تازه است و جذابیتش رو حفظ کرده. اگه انیمه بینید بذارید اول لیستتون.

parasite/ 2019

               

یک خانواده فقیر به عناوینی مختلف وارد خونه یک خانواده ثروتمند میشن و داستان شروع نمی شه چون قبل تر داستان شروع شده :دی

بیشتر از هر چیزی شوکه شدم و می تونم بگم داستان گزنده ای داشت! یک تراژدی تمام عیار برای بیان فاصله طبقاتی!

یک چیزی که برای من تو فیلم دیدن خیلی مهمه اینه که با تماشای فیلم، زمان از دستت بره! یعنی تو اصلا متوجه نشی چطور اون چند ساعت و دقیقه سپری شده! درگیر و غرق بشی. این فیلم این ویژگی رو داشت.

جایزه هاشون نوش جونشون :)

Better days/ 2019

        

فیلم درباره ی قلدری‌هاییه که توی مدرسه اتفاق میفتن! و حتی گاهی تا جایی پیش میرن که فردِ  آزاردیده نمیتونه تحمل بکنه و به زندگیش پایان می ده! داستان با یکی از همین خودکشی ها شروع می شه!

فیلم تا حد زیادی روند واقع گرایانه ای داره از این لحاظ که خودِ فرد آزاردیده و حتی بچه های شاهد نادیده اش می گیرن تا دیگه بیش تر از این آزار نبینن و یا به خودشون لطمه ای وارد نشه و پلیس هم بدون مدرک نمی تونه راه به جایی ببره حتی اگه فرد آزار دیده، آزاررسان رو معرفی بکنه!

در عین اینکه عمیقا دردناک بود اما ارتباطِ شکل گرفته بین دو شخصیت اصلی خیلی ملیح و دوست داشتنی بود و همین باعث می شد که بشه فیلم رو ادامه داد.

* این زورگویی ها توی مدارس چین خیلی شایعه و با اون چیزهایی که بعد از پایانِ فیلم گفته می شه، فکر می کنم از یک داستان واقعی اقتباس شده.

* سکانس های خوب زیاد داشت؛ سکانس بارش کاغذهای پاره هم خیلیییی گیرا بود.

* اون پلیس جوونه رو اعصابم بود :/ دلم می خواست تو اون نقطه‌ی حساسِ فیلم یه دست مفصل کتکش بزنم :|||

* از این فیلم هایی که خیلی معروف نیستن ولی یکی برای دیدن کشف و انتخابشون می کنه و خوبن، خوشم میاد :)

* و هنوزم زبان چینی برام به شکل خاصی عجیبه.

بزرگ شدن مثل غواصیه. فکر نکن؛ فقط چشمات رو ببند و بپر داخلش. تو رودخونه شن و ماسه، سنگ و صخره هست و اینطوریه که هممون بزرگ می شیم.

+ اگه به عقب برمی گشتی، دوباره همین کارا رو می کردی؟... جواب بده.

- هیچ اگه ای وجود نداره...تازه «اگه» رو توی این سناریو دوست ندارم.

:)

 

+ میخوای چیکار بکنی؟

- درس بخونم، امتحان بدم، برم یه دانشگاه خوب... موفق باشم و جوابا رو پیدا بکنم و اگه بشه از دنیا محافظت بکنم.

+ می تونی؟

- تلاشم رو می کنم.

+ پس این یه معامله است. تو از دنیا محافظت می کنی، منم از تو.

Tune in for love/ 2019

       

راستش خیلی با سلیقه من جور نبود. تا حدی ریتم آرومی داره و ممکنه خسته‌تون بکنه! دو ساعت خیلی براش زیاد بود. تو نشون دادن گذر زمان به نظر من خیلی موفق نبود! و همینطور توی نمایش شکل‌گیری رابطه‌شون. دور و نزدیک شدن شخصیت ها اذیتم می کرد! و حتی اتفاقی که برای شخصیتِ مرد داستان، توی نوجوونی افتاده بود برایِ منِ مخاطب تا حدی مبهم موند!

پ.ن چند تا دیالوگ به فیلم بالائیه اضافه کردم. قشنگن.

۱۱ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۹ ، ۲۰:۰۲
مهناز

اپیزود اول: عشق


دریافت

İnsan yalnız doğar da 
انسان تنها متولد می شود،
Yalnız ölmezmiş naber
تنها نمی میرد  
Bizden uzak olsun keder  
غم و اندوه از ما دور باشد!
Sormana hiç gerek yok 
نیازی نیست که بپرسی
 Yanmışım tarifi zor
سوخته ام؛ توصیفش سخت است
 Söylerim günde bin kere
روزی هزار بار می گویم
  Yüzün gülünce güneş doğar ya
وقتی می خندی، خورشید طلوع می کند
  Gözlerimi kısarım güller açar bir anda
چشمانم را در مرز بسته شدن باز نگه می دارم، در یک آن گلهای رز شکوفا می شوند
(موقع نگاه کردن به خورشید وقتی چشماتونو تنگ می کنید، پرتوها یه شکل دیگه دیده می شن؛ اینجا هم خنده معشوقش رو به خورشید تشبیه کرده و می گه وقتی چشمامو تنگ می کنم، انگار که گلهای رز باز می شن)
   İşte seninle bir ömür böyle
در واقع،  یک عمر با تو
  Güller güneşler dolu ellerimizde
گلها و طلوع خورشید در دستانمان است
  Söylenmedi hiç sana layık düşler Benden önce
پیش از من هرگز رویاهایی که شایسته تو باشد، گفته نشده است
  tutsak yüreğim 
قلبم گرفتار شده
 Biliyorsun sende, ince ince
تو هم ذره ذره آن را می دانی
  Yangın yeri hep buralar sayende Yok şikayet
 قسمت های شعله ور قلبم اینجاست اما در سایه تو شکایتی از آن ندارم
  Gel bir sarayım aşkın olayım
بیا در آغوش بگیرمت و عشق تو باشم
 

 

اپیزود دوم: جدایی


دریافت
 
Her ayrılık zor Bin yıldır söyler dururum
هزار سال است که می گویم جدایی سخت است
 Öğrenmiyor kalp Görüldüğü üzere durumum 
اما قلبم نمی فهمد و این از حالِ الانم مشخص است
İnsan biraz olsun akıllanmaz mı? Büyümez mi er geç? 
چرا آدمی یک ذره سرِ عقل نمی آید و بزرگ نمی شود؟
Yanardağ gibi için için Sönmez mi bu sinsi ateş? 
انگار که در درون آدمی آتشفشانی برپاست که موذیانه نمی خواهد خاموش شود
Vay, yine mi keder? Ama artık yeter! Yine kapıda kara geceler
وای... باز هم غم! اما دیگر کافی است! باز هم شب های سیاه جلوی در ایستاده
 Vay, çileli başım Ortasında kışın İyice beter 
وای سرِ پردردم وسط زمستان...! دیگر از این بدتر نمی شود!
Bu zor günler de Elbet geçer bir gün
اما این روزهای سخت هم بالاخره یک روزی تمام می شوند
 Herkes farkında Herkes nasıl üzgün
 همه این را می دانند! کسانی که غمگینند!

 

اپیزود سوم: بعد از جدایی


دریافت

Dönüşü yok beraberce karar verdik 

راه برگشتی وجود ندارد؛ با هم تصمیم به جدایی گرفتیم

ayrılmaya Alışmalı arkadaşça yolları ayırmaya 

و باید به این جدایی عادت کنیم

Şimdi artık gözyaşları gereksiz akmamalı

حالا دیگر اشک ریختن بی فایده است

 Alışmalı kendi yaramızı kendimiz sarmaya 

باید عادت کنیم به اینکه زخمهای خودمان را، خود التیام بخشیم

Şimdi artık kelimeler yetersiz anlamı yok 

حالا دیگر کلمات معنایی ندارند

Yitirmişiz anılarla beraber faydası yok 

خاطرات از دست رفته هم فایده ای ندارند

Gel bunları bırakalım artık bir tarafa 

بیا دیگر این ها را رها کنیم

Gerçeği görmeliyiz dostum başka çaresi yok 

بیا واقع بین باشیم دوست من، دیگر چاره ای نیست

Şimdi bana kaybolan yıllarımı verseler 

اگر حالا سال های از دست رفته ام را به من برگردانند

Şimdi bana seninle bir ömür vaad etseler 

حالا اگر یک عمر زندگی با تو را به من وعده بدهند

Şimdi bana yeniden ister misin deseler 

حالا اگر به من بگویند که آیا می خواهی دوباره برگردی

Tek bir söz bile söylemeye hakkım yok 

حق ندارم حتی یک کلمه بگویم...

 

*مثل یک داستان

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۹ ، ۱۲:۳۲
مهناز

** خطر اسپویل

مون یونگ نویسنده تنهاییه که برای بچه ها کتابِ داستان می نویسه. اون کودکی خوبی رو سپری نکرده! مادرش رو از دست داده و پدرش روانه بیمارستان روانی شده! در نتیجه فضای کتابهاش اندکی تیره است!

کانگ ته پسریه که پدر و مادرش رو از دست داده و وظیفه نگهداری از برادر اوتیسمیش روی دوش هاشه! اون زندگیشو وقف برادرش کرده! 

تا اینکه این دو نفر با همدیگه ملاقات می کنند و بالطبع این ملاقات باعث تغییر روندِ زندگیشون می شه.

 

سریال فراز و نشیب خوبی داره. اتفاقات و هیجانات به خوبی بین تمامی قسمت ها پخش شده؛ بنابراین خسته نمی شه و به نفس نفس نمی افته! از لحاظ روانشناسی محتوای قابل قبولی داره. عاشقانه اش خیلی پررنگ، متفاوت و جذابه. داستانِ کتاب های مون یونگ بسیار عمیق و پرمفهومه و کاملا می تونه تو رو با خودش همراه کنه.

بازیگرها به خوبی انتخاب شدند.  بازیگر نقشِ سانگ ته به خوبی تونسته از پس نقشش که یک فرد اوتیسمیه بربیاد. چهارمین سریالیه که ازش می بینم و واقعا بازیگر با استعدادیه و همه جور نقشی بهش میاد!
کیم سوهیون هم خیلییییییی پیشرفت کرده، بازیش به مراتب بهتر شده و از طرف دیگه قیافه اش هم پخته تر شده و با سئو یه جی هم زوج خیلی جذابی رو تشکیل دادن!
هر چند من با قسمتی از شخصیت عجیب و غریب دخترِ داستان مشکل داشتم ولی خب تا آخر داستان این قضیه یه کم ملایم تر شد. بازیگر بسیار خوبیه. به دلم نشست.
و نگم از طراحی لباسِ سریال! دلمان آب شد!

اما برسیم به یک نقطه ضعف؛ فیلمنامه توی یکی از نقاط عطف داستان یک مشکل اساسی داره! **فردی که مرده و ما روایتِ مرگ و نحوه نیست شدن جسدش رو دیدیم یک دفعه زنده و با شکل و شمایلی دیگه ظاهر می شه و فیلمنامه هیچ چیزی در این باب به ما نمی گه و سکوت می کنه!! از طرف دیگه ممکنه فردِ راوی روایت رو به خاطر مشکلش جور دیگه ای گفته و با توهماتش آمیخته! که حتی در این صورت  هم، باز فیلمنامه نمی تونه ما رو  از این جهت قانع کنه!**

 
ولی در کل سریال بسیار لذت بخشیه. کلا کره ای ها تو سریالای روانشناسانه اشون خوب عمل می کنند.
 
انقدر مدت زیادی اسیر بودم که یادم رفته چطور خودمو رها کنم!
 
بدن صادقه؛ وقتی درد فیزیکی داری گریه می کنی ولی قلب دروغگوئه! حتی وقتی درد می کشه ساکت می مونه!
 
+  اووم... آقای دکتر روحم یه کم درد می کنه.

    بذار برات یه سریال کره ای تجویز بکنم :)

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۹ ، ۱۷:۱۱
مهناز

"Nar çiçeğim" توی زبان استانبولی، اصطلاح متدوالیه که برای صدا کردن کسی که دوستش دارن، استفاده می کنن.

معادل فارسیش خیلی قشنگتره حتی؛ «گل انارم»...

۸ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۹ ، ۲۰:۰۰
مهناز
یک مقدار اینترنت رایگان دارم ولی کفگیرم خورده ته لیستم :دی
خوشحال می شم بهم فیلم[انیمه، انیمیشن، مستند] معرفی بکنید. یه دونه فقط. اونی رو پیشنهاد کنید که فکر می کنید من دوستش خواهم داشت  :)
با تچکر ^_^


۱۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۹ ، ۱۳:۲۵
مهناز

سیب‌زمینی رو با کره محلی سرخ کنید، بعد با رایحه و طعمش یه سر برید تا بهشت و برگردید ؛)

۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۹ ، ۱۸:۵۰
مهناز
انقدر امروز، فردا و تنبلی کردم برای نوشتن از رفع شدن سرگیجه ام که دیگه دلم نمی خواست بنویسم ولی با خودم گفتم وقتی ازش اینجا پست گذاشتم، باید از رفع شدنش هم بنویسم. اگه نمی نوشتم یک جورایی شبیه به این می شد که آدم تو سختی هی خدا خدا می کنه بعد که حل می شه دیگه یادش میره شکر کنه...!
از اونجایی که من تو روزهای عادی هم در برابر دکتر رفتن مقاومت می کنم چه برسه به این روزهای غیرعادی کرونایی، بنابراین اولی کاری که کردم این بود که یه کم راجع به سرگیجه و عللی که باعث به وجود اومدنش می شه خوندم! تا ببینم چی می شه! البته شما از این کارا نکنید، بچه های خوبی باشید و برید دکتر ؛)
بعد یه چند تا قانون و توصیه نامه تو ذهنم نوشتم که انجامشون بدم!
اول؛ اینکه قرار شد شبا زود بخوابم.چون که به خاطر یک سریالی که ساعت پخشش دوازده بود، بیدار می موندم و تو این بیداری یک چرتی هم می زدم و بعد از چرت واقعا سرم درد می کرد اما باز می نشستم سریال می دیدم که اصلا خیلی اوقات هم نمی فهمیدم چی به چیه :/ تازه سرِ این سریاله کلی هم سر به سر مامان گذاشتیم و این سزایی بود که خودمون هم گرفتارش شدیم و حقمون بود :دی چون مامان هم مجبور شد به خاطر سردرهاش زود بخوابه و ما هر روز، داستانِ قسمت گذشته رو براش الکی اسپویل می کردیم؛ کلی داستان پردازی می کردیم و بهش می گفتیم یه راستو بین هزار تا دروغ جاسازی کردیم! و تا تکرارش رو ببینه اذیت می شد :دی ولی خیلی خوش می گذشت :))))
و بله ساعت دوازده برای من دیروقته! و البته که دو هفته ای هست مافیا می بینم و از شدت هیجانش تا ساعت یک نمی تونم بخوابم :////
دوم؛ قرار شد هر روز یک ربع ورزش کنم و یه کم عرق بریزم :دی چون خیلی تحرکم کمه! اتفاقا خیلی هم خوب شد و همزمان باهاش دارم پوشه آهنگامو پاکسازی می کنم! با یک تیر، دو نشان :دی
سوم؛ دقت کردم دیدم من ماه هاست آب خوردن رو فراموش کردم و یکی از علل سرگیجه هم کم آبی بدنه! یعنی به شکل ربات گونه ای نزدیک شش ماه، هر روز سه تا لیوان چایی خوردم! و تمام! بنابراین برای شروع یک تا دو لیوان آب رو به برنامه ام اضافه کردم! البته که به همان شکل ربات گونه :دی
بعدش چیکار کردم؟!!!... اووووم... چهارم؛ شکلات و شیرینی! چون احتمال کم بودن فشار و کم بودن قند خون رو هم می دادم! خلاصه که اینجوری.
پنجم؛ قرار شد عینکمم نندازم یه گوشه چون عینک طبیعتا برای چشمه :دی از طرفی حس می کنم شماره یکی از چشمام هم تغییر پیدا کرده و خب قرار بود برم دکتر که بخاطر کرونا فعلا دست نگه داشتیم ولی گویا کرونا قرار نیست به زودی دست نگه داره! و تازه دیگه می خواستم از عینک ده ساله ی داغون شده ام هم دست بشویم که فعلا اونم میسر نشد! و گویا عینکم دلش با من بود! تعجب نکنید من از اوناییم که تا چیزی کاملا داغون و بلااستفاده نشه دست از سرش برنمی دارم. حالا دیگه نذارید از سوئیشرت یازده ساله ام چیزی بگم :دی
ششم؛ سعی کردم تو این مدت کمتر از گوشی استفاده کنم و زل بزنم بهش! 
 و اما هفتم؛ بعد که این برنامه ها رو ریختم، دقت کردم دیدم من یه مدتیه دارم شربت خاکشیر می خورم البته بدون شکر چون شکر رو مدت هاست ترک کردم ولی خب در این صورت نمی شه بهش گفت شربت. ولی شما از من بپذیرید :دی خلاصه از اونجایی که این گیاهیجات! روش کارشون به این صورته که "همه برای یکی و یکی برای همه ان!" در نتیجه ممکنه روی یک چیز دیگه هم تاثیر گذاشته باشه! همونطوری که من به خاطر یک علت دیگه مصرفش می کردم و روی یک اتفاق دیگه هم تاثیر گذاشته بود! بنابراین اینم دیگه نخوردم!

همه ی اینا رو گفتم و سرتون رو درد آوردم که بگم خدا رو شکر با این کارها سرگیجه ها تموم شده؛ زمان برد ولی تموم شد!خییییلی به ندرت گاهی یک چیزی حس می کنم ولی واقعا چیز خاصی نیست!

حالا علتش رو دقیق متوجه نشدم ولی بیشتر شکّم روی شربت خاکشیر و کم آبی بدن بود!
۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۹ ، ۱۹:۰۳
مهناز

تفاوت ترکی آذری و استانبولی برای من مثل اینه که آذری شبیه یه لباس محلی قشنگ گل گلیه! ولی استانبولی مثل یه لباس شیک، زیبا و راحتِ امروزی. ترکی ما و آذربایجانی ها خیلی به هم شبیهه ولی ترکی آونها کمی لطیف تر از ماست و استانبولی لطافتش کمی کمتره و در عوض، همراه با این لطافت، ظرافت داره!

آذری گرم و صمیمیه و استانبولی با یک لطافتِ عاشقانه همراهه!

اولی آذریه، دومی همون آهنگه به سبک و مدل استانبولی! آهنگ معروفیه. حیف اولی رو نتونستم مال اون خواننده ای که دوست دارم پیدا کنم، این آخرشم به شکلی کمی بی مزه تغییر داده؛ بنابراین یه کم معمولی ترشه!

 


دریافت

 

دریافت

منم با روزهای آفتابی به یاد بیارید :)

 

+ دیشب از ظهر تا شب برف اومد! امروز آفتاب دراومده و برف ها داره آب می شه.

ننه می گه زمستون سختی در پیشه! هر چند ما کلا از تابستون به این ور هوامون زمستونی بوده  تا پاییزی و از اون طرف هم یک تابستان پاییزی رو از سر گذروندیم :/

۸ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۹ ، ۱۴:۵۱
مهناز

ناگفته مشخصه که کار آثار اقتباسی برای موفقیت، چقدر می تونه سخت تر باشه! چون اکثرا کسانی جزو بینندگانش هستند که قبلا اثر قبلی رو خوندن یا دیدن. بنابراین از تمام داستان و اتفاقات مهمی که قراره شاهدش باشند، خبر دارن؛ اینجاست که کار کارگردان و بقیه عوامل خیلی سخت می شه بخصوص اگه اثر نخستین یا قبلی خیلی درخشان باشه! و درست همین موقع است که یک روایتِ درست و نگاهِ جذاب می تونه ما رو غرق لذت شگرفی بکنه. اثری که این سریال روی من گذاشت دقیقا همینه. من با لذت کنار کاراکترهای سریال زندگی کردم :) یک تجربه زنده و جان‌دار.

 از همون موقعی که آنه گفت "من عاشق جین ایرم شما چطور؟" دلم گواهی داد که من این سریال رو دوست خواهم داشت ^_^

و تموم نشده، دلتنگش بودم :(

 

زندگی من یک گورستات کامل از امیدهای به خاک سپرده است.

مردم به چیزی که می خوان فکر می کنند نه حقیقت.

 

         

                       

فکر می کنم که کاملا واضحه  اگه فصل چهارمی در کار نباشه، من هرگز نمی بخشمشون :دی من هنوز نگرانِ کودکیِ  کاکوِتم! و دلم می خواد بازم گیلبرت، آنه و بقیه کاراکترها رو ببینم و باهاشون همراه شم.

شاید تنها چیزی که کمی در خلالِ دیدنش توی ذوقم زد، پرداختن به ه م-ج ن س-گ را ی ی بود! من واقعا انتظارش رو وسطِ یک اثرِ اقتباسی ندارم و نمی پسندم!

نسخه: روزی حداقل دو قسمت نوش جان شود!

توصیه: سعی کنید به کمتر از کیفیت 720 رضایت ندهید و حتما نسخه زبان اصلی را ببینید.

۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۹ ، ۱۲:۵۱
مهناز

سکانس تموم شد... اشکام؟! نه.

آرزوهایی که روشونو گرد و خاک پوشونده با یه نسیم گذرا سر از خاک بیرون میارن! غم های به موقع خورده نشده هم!

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۹ ، ۱۲:۰۷
مهناز

شبیه شکنجه می مونه! انگار یه ساعت کوکیِ قدیمیِ خراب که یادش رفته برای چه زمانی کوک شده، بدون اینکه صداش در بیاد، توی سرم داره زنگ می زنه! گاه و بی گاه! 

یا انگار که یه آدم سرخوش خورده به یکی از درختهای توی سرم و اون درخته هی داره می لرزه؛ آروم می گیره و بعد دوباره یادش میاد که باید بلرزه!

سرگیجه هایی شبیه یک سکسکه‌ی حوصله سربر!

موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۹ ، ۲۱:۳۵
مهناز

قبلا دوبله شرلوک (البته نه همه قسمت هایش) را دیده بودم. این بار به زبان اصلی دیدم و چسبید ولی قسمت ویژه‌ی کریسمس کمی تا قسمتی بی مزه بود :/ و یک سری قسمت ها هم روندشان کُند بود.

واقعا امیدوارم اگر قرار باشد فصل جدیدی از شرلوک در راه باشد، خیلی خیلی قوی تر از فصل های پیشین باشد! در غیر این صورت که فصل دیگری در کار نباشد، بهتر است ؛)

          

و اما "see"؛ داستان خیلی هیجان انگیزی دارد؛ بعد از اتفاقاتی که منجر به نابودی اکثریت انسان های روی زمین شده، تعداد بسیار اندکی باقی مانده اند که همگی قدرت بیناییشان را از دست داده اند. همین باعث شده که حس های دیگر آن ها بسیار قوی تر شود... در این دنیا هر گونه صحبت از بینایی کفر است! و کافران به عنوان جادوگر سوزانده می شوند! تا اینکه در میان این نابینایان آدمی پیدا میشود که  بیناست. او از دست ملکه فرار کرده و سعی دارد تا این بینایی را انتقال بدهد! اما از طرف دیگر، ارتش ملکه سخت به دنبال اوست!

فیلم به طور کلی مرا یاد کتاب "کوری" می اندازد! و خب همانطور که پیداست، معنای عمیق تری هم پشت داستانِ فیلم نهفته است.

 اکثر بازیگرها خوبند ولی فیلمنامه اش به نظرم آنقدری که باید، قوی نیست! مثلا توی قبیله ای که شاهد زندگیشان هستیم، کسانی هستند که یکی از حواسشان خیلی خیلی قدرتمندتر از بقیه است ولی به غیر از پرداختن به یکی از آنها به بقیه بهایی داده نشده در صورتی که خیلی جذاب به نظر می آیند و در عوضِ پرداختن به آنها و چگونگی زندگی این نابینایان در کنار هم، ما باید از سکانس های مزخرفِ دعای ملکه ردشویم که بی خود و بی جهت چندین بار هم تکرار می شود!

شاید آنطور که در نقدها خواندم، شخصیت ها، خیلی خوب پرداخت نشده باشند ولی شخصیت باباواس کاملا باورپذیر، دوست داشتنی و محبوب است؛ لااقل برای من!

من حتی این نقد را هم چندان قبول ندارم که می گویند با وجود نابینایی، آن همه مهارت در ساخت خانه ها یا آرایش زنان قابل باور نیست! من به شخصه آرایش خاصی ندیدم! اگر منظور بافت ساده‌ی موهاست که چیز خاصی نبود :/ درباره ساخت خانه ها و وسایل نبرد هم شاهد چیز خیلی خاصی نیستیم؛ خانه هایشان یک ظاهر ساده دارد با یک اتاق که همه خانواده کنار هم زندگی می کنند. دیگر بعد از گذشت پانصد سال در یک سری چیزها باید به مهارت های لازم رسیده باشند!

بعد تازه نقادان محترم انتظار ظهور یک زبان جدید را هم دارند! آقااااا بالاخره توی این پانصد سال، زبان بینشان منتقل شده و ادامه پیدا کرده است دیگر! چه کاری است!!!! زبان که نابود نشده ://// تازه آن مکتوب کردن لغات با استفاده از طناب، چیز جالبی بود.

روند داستانی هم درست است یک جاهایی کند می شد ولی قابل قبول و خوب بود.

در کل سریالِ عالی و به دور از اشکالی نبود ولی به واقع سکانس های بسیار هیجان انگیزی داشت و آنقدری خوب بود که مرا منتظر فصل دومش نگه دارد. به این امید که منتظر فصل قوی تری باشیم.

!!! دیدنش برای کسانی که تحمل دیدن خشونت و خون و خونریزی بیش از حد را ندارند، توصیه نمی شود. من یک وقت هایی دستانم را نقاب چشمانم می کردم!

      

۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۹ ، ۱۲:۵۸
مهناز

در ایران دارا بعد از مرگ پدرش داراب بر تخت پادشاهی می نشیند و مدتی بعد از آن، در روم، اسکندر با مرگ فیلقوس بر تخت پدربزرگش تکیه می زند.

دارا فرستادگانش را برای گرفتن باج به کشورها می فرستد ولی اسکندر فرستاده را با جواب منفی باز می فرستد. سپس به مصر لشکر می کشد و بعد از پیروزی، قصد گذر از ایران را دارد که دارا در برابرش لشکر به صف می کشد. اسکندر در لباس فرستاده ها نزد دارا می رود و می گوید که هدفش جنگ نیست اما اگر دارا طالب جنگ باشد وی پا پس نخواهد کشید. دارا از ظاهر اسکندر به اینکه او اسکندر باشد، شک می کند

بدو گفت نام و نژاد تو چیست/ که بر فرّ و شاخت نشان کِییست [پادشاهی]

از اندازه‌ی کهتران برتری/ من ایدون گمانم که اسکندری

اما اسکندر انکار می کند!

کجا خود پیام آرد از خویشتن/ چنان شهریاری سرِ انجمن

فرستاده‌ی ایران که برای گرفتن مالیات به روم رفته و اسکندر را در آنجا دیده، وارد مجلس می شود و در جا اسکندر را می شناسد و این را به شاه می گوید. اندکی بعد از آن، اسکندر که متوجه تغییرِ نگاهِ دارا شده، پی می برد که دستش رو شده؛ پس منتظر تاریکی هوا می نشیند و از آنجا با همراهانش می گریزد. دارا زمانی متوجه می شود که کار از کار گذشته.

نبرد آغاز می شود. دارا در نبردهایی که درمی گیرد دوبار متوالی از اسکندر شکست می خورد

خروشان پسر چون پدر را ندید/ پدر همچنین چون پسر را ندید

همه شهر ایران پر از ناله بود/ به چشم اندرون آب چون ژاله بود

اما دارا همچنان مصمم به ادامه نبرد است

چنین گفت که امروز مردن به نام/ به از زنده، دشمن بدو شادکام

او از این عصبانی است که شکارِ شکارِ خود گشته!

شکار بزرگان بُدند این گروه/ همه گشته از شهر ایران ستوه

کنون ما شکاریم و ایشان پلنگ/ به هر کارزاری گریزان ز جنگ

اما دارا در نبرد سوم نیز شکست می خورد! بنابراین بزرگان چاره را مدارا با اسکندر می دانند تا زان پس چه شود!

تو را چاره با او مداراست بس/ که تاج بزرگی نماند به کس

دارا به ناچار نامه ای به اسکندر نوشته و در آن گنج و بزرگی را به او تسلیم می کند و از او خواهش می کند که کاری با زنان و دخترانِ خاندانش نداشته باشد.

اسکندر با زویی گشاده می پذیرد؛ تا آنجا که به او می گوید شاه و بزرگ ایران تویی! اما شنیدن این سخنان برای دارا بدتر از مرگ است.

سرانجام گفت این ز کشتن بتر/ که من پیش رومی ببندم کمر

ستودان [گور] مرا بهتر آید ز ننگ...

دارا با وجود اظهار تسلیم باز هم نمی تواند این ننگ را تحمل کند و چون یار و یاوری ندارد، نامه ای به بزرگِ هندوان می نویسد و از او طلب کمک می کند. اسکندر همان زمان آگاه می شود و جنگ دوباره از سر گرفته می شود.

بیامد ز اصطخر چندان سپاه/ که خورشید بر چرخ گم کرد راه

[تصویرسازی قشنگیه :)]

سپاهیانِ ایران که نه انگیزه و میلی برای ادامه ی جنگ دارند و نه تاب و توانی برای آن، سست می شوند و دارا برای چندمین بار می گریزد. دو وزیر و موبدِ همراهش (ماهیار- جانو شیار) با همدستی هم نقشه قتل او را می پرورانند به این امید که از جانب اسکندر به نان و نوایی برسند. جانو شیار با فروبردن دشنه ای بر سینه ی دارا او را از پای درمی آورد.

پس هر دو برای دادن این مژده نزد اسکندر می روند، غافل از آن که اسکندر هرگز در پی از میان بردن دارا نبوده. پس به راهنمایی آنان نزد دارا می رسد

سکندر ز باره درآمد چو باد/ سر مرد خسته [زخمی]به ران بر نهاد

نگه کرد تا خسته گوینده هست/ بمالید بر چهر او هر دو دست

ز دیده ببارید چندی سرشک/ سر خسته را دور دید از پزشک

دارا چشمانش را می گشاید و اسکندر به طور ضمنی اشاره می کند که به تازگی متوجه برادریشان شده. 

چنانچون ز پیران شنیدیم دوش/ دلم گشت پر خون و جان پر ز جوش

ز یک شاخ و یک بیخ و پیراهنیم/ به بیشی چرا تخمه را برکَنیم

اما دارا عکس العمل خاصی به این گفته نشان نمی دهد! [از پادشاهی چون او که لب مرگ است، چه انتظاری می رود :دی]

[اینجا این سوال پیش می آید که آیا اسکندر هیچ وقت در پی این نبوده که بداند پدرش کیست؟! جواب منفی است. چرا؟! چون فیلقوس اینگونه وانمود کرده بوده که اسکندر پسر خودش از دخترش است :/]

خلاصه دارا شروع به پند و اندرز اسکندر می کند. اول از خدا ترسی می گوید و بعد می رسد به اینکه همیشه نیکو رفتار باش و بعد که تمام این مقدمه چینی ها تمام شد می رسد به اصل مطلب که با دخترم روشنک پیمان ازدواج ببند و او ملکه تو باشد :دی و باشد که تو را از وی فرزندی نیکو باشد :/ :دی

مگر زو ببینی یکی نامدار/ کجا نو کند نام اسفندیار

بیاراید این آتش زردهشت/ بگیرد همان زند و اِستا به مشت

نگه دارد این فال جشن سده/ همان فرّ نوروز و آتشکده

همان اورمزد و مه و روز مهر/ بشوید به آب خرد جان و چهر

کند تازه آیین لهراسپی/ بماند کِیی دین گشتاسپی

مَهان را به مَه دارد و کِه به کِه/ بود دین فروزنده و روزبه

[پیوند دین و سیاست. علاوه بر این، تو همین چند بیت، کلی از دین زردشتی سخن می گه.]

پس دارا می میرد و اسکندر بعد از به گور سپردن دارا، ماهیار و جانو شیار را به دار می سپارد و سپاهیان، آنان را سنگسار می کنند.

به پیروزی اندر غم آمد مرا/ به سور اندرون ماتم آمد مرا

به دارنده ی آفتاب بلند/ که بر جان دارا نجستم گزند

مر آن شاه را دشمن از خانه بود/ یکی بنده بودش نه بیگانه بود

پر از درد داراست روشن دلم/ بکوشم کز اندرز او نگسلم

ایرانیان به خاطربه سزا رساندنِ قاتلان دارا، دلشان با اسکندر نرم می شود. اسکندر نیز می گوید که کشوری چون ایران برای در امان ماندن نیاز به پادشاه و نگهبان دارد و منت بر سر آنان گذاشته و تاج بر سر می نهد :/ و حتی امر می کند که زیبارویانی را به شرط رضایتشان به شبستان وی بفرستند!

ز هر شهر زیبا پرستنده ای/ پر از شرم بیداردل بنده ای

که شاید بمُشکوی (قصر، خانه پادشاه] زرّین ما/ بداند پرستیدن آیین ما

چنان کو به رفتن نباشد دژم/ نشایدکه بر برده باشد ستم

فرستید سوی شبستان ما/ به نزدیک خسروپرستان ما

 

ز کرمان بیامد به شهر صطخر/ بسر بر نهاد آن کیی تاج فخر

تو راز جهان تا توانی مجوی/ که او زود پیچد ز جوینده روی

______________________________________________________________________

بد و نیک هر دو ز یزدان شناس/ وزو دار تا زنده باشی سپاس

بر این است فرجام چرخ بلند/ خرامش سوی رنج و سودش گزند

دو گیتی پدید آمد از کاف و نون/ چرا نی به فرمان او در نه چون

سپهری بر این سان که بینی روان/ توانا و دانا جز او را مخوان

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۹ ، ۱۲:۰۰
مهناز

ساده، عمیق و بسیار غم‌آگین

Basit, derin ve çok üzücü


 

دریافت


۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۹ ، ۱۱:۱۳
مهناز

پادشاهیِ داراب دوازده سال بود

داراب مدتی بعد از نشستن بر تختِ شاهی با مشاهده‌ی دریا، دستور می دهد انشعاباتی از آن حاصل کنند تا هر کشوری رودی داشته باشد [چه بخشنده :دی] و شهری بنیاد می نهد به نام "داراب‌گرد". پس از آن شروع به جنگ می کند. اعراب را شکست می دهد و به جنگ رومیان می رود. فیلقوس پادشاه روم بعد از اینکه متوجه می شود توانِ ایستادگی در برابر داراب و سپاهش را ندارد، پیشنهادِ صلح می دهد. بر همین اساس، بزرگان به داراب می گویند که فیلقوس دختری زیباروی و شایسته دارد و چه بهتر که جنگ با چنین اتفاقی پایان پذیرد. داراب او را از فیلقوس طلب می کند و شاهِ روم، سرمست و خندان، از این پیشنهاد استقبال می کند. بنابراین ناهید به عنوان عروسِ داراب با او به سوی ایران راهی می شود. 

نفسِ نه چندان خوشبوی ناهید، داراب را می آزارد؛ پزشکان با دارویی گیاهی به اسمِ اسکندر او را مداوا می کنند اما سردیِ حاکم شده بر این رابطه، آن را پایان می بخشد. پس داراب ناهید را بازپس می فرستد!! غافل از آن که ناهید، کودکِ وی را آبستن است!!!

کودک به دنیا می آید و ناهید او را اسکندر نام می نهد. در همان شب مادیانی، کره ای به دنیا می آورد که فیلقوس آن را به فال نیک می گیرد. 

داراب بعد از ناهید با دختر دیگری ازدواج می کند و پسری از او متولد می شود که نامش را دارا می گذارند. دوازده سال بعد از این تولد، داراب می میرد و دارا بر تخت پادشاهی تکیه می زند.

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۹ ، ۱۷:۱۸
مهناز

دیروز برای اولین بار حنا گذاشتم و بعد از یک ساعت شستمش. فارغ از نتیجه اش! حین و بعدش به چنان سردردی دچار شدم که کاملا پشیمون شدم.

من سعی می کنم دارو هم نخورم موقع سردرد! چیزای ترش و نمکین معمولا حالمو بهتر می کنه. دیگه نهایتش به استامینوفن پناه می برم و خوب می شم ولی این یکی فرق داشت!

هر چی هم توی نت دنبال دلیلش گشتم، چیزی پیدا نکردم جز اینکه خودِ حنا برای از بین بردن سردردها خوبه :/

یک ساعت حنا و حدودا 14 ساعت سردرد و حال بد!

در عجبم ننه چطوری  15، 16 ساعت میذاره حنا رو سرش بمونه! من تو همون یک ساعت داشتم دیوونه می شدم! بعد تازه بعضی وقتا با آب خالی هم درستش نمی کنه و از جوشونده پونه کوهی استفاده می کنه! که این بار می گفت کل شب سرش نبض داشته! اوووف!


خلاصه که گفتم شما هم قبلش بدونید با چه ماده قدرتمندی طرفید :دی کسی به من نگفته بود :/

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۹ ، ۲۲:۲۳
مهناز

به دعوتِ دختر دماغ گوجه ای و پاییز

 

1. یک درونگرایِ آرامِ کم حرف که ترجیح می دهد یک برونگرایِ پرحرفِ خوش مشرب باشد.

2. من، باور ندارد که شادی بدون غم معنا ندارد یا معنایش را از دست می دهد!

3. هر اتفاق غم انگیز و غیرمنصفانه ای می تواند او را تا منتهای خشم و اندوه ببرد!

4. به واسطه فراموشیِ رازها پیش از به گور بردنشان، می تواند لقبِ "فراموشکارِ رازها" را از آنِ خود بکند!

 

اطلاعات بیشتر و شرکت در چالش: اینجا

دعوت می کنم از نگار، اسمارتیز، زمزمه، بهار

 

۱۱ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۹ ، ۲۰:۲۷
مهناز

اگه روانشناسی یا روانپزشکی می خونید یا بهشون علاقه دارید و فیلم های این شکلی رو می پسندید، این سریال برای خودِ خودِ شماست.

خیلی تیم بازیگری خوبی داشت. زوج های دوست داشتنی و  تعریفِ درست از عشق.

شین ها کیون چقدر شکسته شده! آدم وقتی با کسی که مدت زیادیه ندیدتش روبرو می شه، شاید خیلی زودتر و حتی عمیق تر از اطرافیانِ اون آدم متوجه تغییراتش می شه چون که ما خیلی یک دفعه ای با اون همه تغییر روبرو می شیم ولی کسی که کنارشه نه. برای همینه که بعد از مدت های مدید حواسمون می ره پی چین و چروک های صورت کسایی که دوستشون داریم. این دیر متوجه شدن عموما به خاطر این نیست که حواسمون بهشون نیست! که البته گاهی هم همینطوره ولی بیشتر به خاطر اینه که تغییرات خیلی آهسته و پیوسته اتفاق می افتن. اتفاقا خوبه که اینجوریه چون آدما با تغییراتِ یک دفعه ای عموما خیلی دیرتر کنار میان. حالا که انقدر حاشیه رفتم این خاطره ای که استادمون گفت و بی ربط به این موضوع هم نیست بگم؛ ایشون می گفتند که تو جوونی یه دوستی داشتن که خونواده اشون بسیار مذهبی بودن. بعد این دوستِ گرام علاقه بسیاری به این داشتن که موهاشون رو درست از وسط فرق باز کنن. یک بار چنین می کنن و پدر گرام از خجالتشون درمیان :/ اما چون پشتکار زیادی داشتن تصمیم می گیرن هر روز به اندازه چندین تارِ مو کارشون رو پیش ببرن و درسته مدت زمان زیادی طول می کشه ولی نتیجه رضایت بخش بوده :دی

اینم بگم که خیلی جالب بود اختلالاتی که بهشون می پرداختن، نحوه عملکردشون و این طرز فکر که هیچ کس از این اختلالات مصون نیست حتی خودِ دکترها.

 زیرنویسش به نسبت بقیه سریال ها دیر آپلود شد! ولی دو تا تیم زحمت ترجمه اش رو کشیدن و دمشون گرم مخصوصا تیم بارکد که ترجمه خیلی بهتر و روون تری داشت.

یه آهنگ قشنگی داره؛ اگه پیداش کردم میذارمش.

ولی خیلی در حق این سریال جفا کردم و تیکه تیکه دیدمش. شما مثل مهناز نباشید.

 

وقتی کسی رو دوست داریم باید با تمام جنبه های زندگیش روبه رو بشیم. یعنی باید آماده بشیم تمام آسیب های روحیِ تلخی رو که اون پنهان کرده بوده، در آغوش بگیریم.

تجربه های کوچیک ولی خوشحال کننده فعالیت های سیستم عصبی رو تغییر میده و جلوی احساس افسردگی ما رو می گیره درست مثل بال زدن پروانه ای که می تونه توی سمت دیگه ی کره ی زمین طوفان درست بکنه.

خودکشی یه مشکل شخصی نیست. جامعه مون باید مسئولیتش رو به عهده بگیره... اگه سیستم رو همینجوری که هست ول کنیم، به نظرتون این اتفاق دوباره نمی افته؟!

افسردگی شکل دیگه ناراحت بودن نیست. حالتیه که شما فکر می کنید تمام بدنتون فلج شده و احساس می کنید قلبتون خالیه. حالت ناامیدیه که شما حس می کنید نمی تونید هیچ کاری رو انجام بدید.

در واقع همه ی ما به نوعی بیماریم. فقط بیماریمون تشخیص داده نشده.

یک اختلال روانی یک مشخصه فردی نیست؛ وضعیت یک نفره. در نتیجه بر حسب موقعیتی که من توش قرار دارم می تونه تغییر کنه. به عبارت دیگه وقتی وضعیتتون بهتر می شه بیماریتون از بین می ره و به خاطر همینه که بهترین درمان، داشتن یه ذهن آرومه.

باید علیه رسوم غلط حرف بزنیم و بهترین تلاشمون رو بکنیم که عوضشون کنیم؛ به عنوان کسایی که هنوز زنده ایم این کاریه که باید بکنیم.

سخت ترین بیماری توی دنیا برای درمان، قلب شکسته ی پدر یا مادریه که عزادار بچشه.

یه شرط وجود داره تا بتونین کامل درمان بشین؛ نباید سعی کنین به زور زخماتونو از بین ببرین. باید قبولشون کنین و دوستشون داشته باشین. زخمامون تبدیل به نقشه ای از زندگیمون می شن. پس چطوره به جای غلبه کردن به این زخم ها، سعی کنیم به آغوش بکشیمشون؛ به خاطر اینکه زخمامون مثل جی پی اس زندگیمونن. یه نفر قبلا بهم گفته هر انسانی خودش یه دنیاست.

۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۹ ، ۱۸:۰۸
مهناز

آدم تنها زمانی تا حدی می تونه از حسرت‌ها رها بشه که به یک مکان و نقطه امن برسه. چیزی که بتونه محکم بهش چنگ بزنه و حواسشو جمعِ مسیرِ پیشِ رو بکنه!

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۹ ، ۱۷:۰۱
مهناز

دیشب خیلی اتفاقی به یه کانالی رسیدم و با خوندنش واقعا حالم بد شد. مدت هاست که سعی می کنم اخبار بد رو نخونم؛ کاش دیشب هم ادامه نمی دادم! حجم اخبار ناگوار، ناراحت کننده و دردناک انقدر زیاده که هیچ کانال و شبکه ای نمی تونه پوششش بده! 

ولی کانال های روزانه نویس چطوری خودشون حالشون بد نمی شه!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۹ ، ۱۶:۵۶
مهناز

North and South 2004: این مینی سریال چهار قسمته اقتباسی از رمان شمال و جنوب الیزابت گاسکله. کتابش رو نخونده ام ولی فیلمش خیلی لذت بخش بود. داستان هم درباره الیزابت و خونوادشه که به خاطر شرایطی مجبور می شن از جنوب انگلستان که منطقه ای بسیار آروم و خوش آب و هواست به ناحیه صنعتی و شلوغ شمال نقل مکان کنند. جایی که گارگران استثمار می شن و به خاطر شرایط سختی که در اون روزگار می گذرونند، عمر کوتاهی دارند.

 جدای از عاشقانه ی لطیفی که داره، دیدن شرایط خفقان آور اون محیط و کارخونه های تولید پارچه که فضاشون پر از ذراتِ معلقِ پنبه است، برای تماشا کردنش کافیه. یه جایی از فیلم الیزابت با دیدن اون شرایط می گه: فکر می کنم خدا اینجا رو به حال خودش رها کرده؛ اینجا شبیه یه جهنمِ سفیده. 

تازه، دیدن تفاوت های معاشرتی بین این دو ناحیه هم خیلی جالب توجهه :)

علاوه بر این، تماشاش مخصوصا برای کیا دلنشینه؟ برای جین آستن‌دوستان و اونایی که فیلم های مربوط به قرن هجده و نوزده انگلستان رو دوست دارن.

از اون سریالاییه که ممکنه موقع حرف زدن ازش، صدام بلرزه :)

 

                 

Sanditon 2019: و اما اقتباسِ عصبانی کننده ی سندیتون :/ اگه شما هم مثل من، جین آستن از نویسندگان مورد علاقتون بوده باشه، می دونید که سندیتون آخرین اثر جینه که متاسفانه ناتموم مونده. البته اگه اشتباه نکنم خواهرش کاملش کرده و من اونو خوندم و تقریبا خوب ادامه داده شده؛ خیلی نزدیک به سبکِ خودِ جین. اما داستان این مینی سریال رو نمی شه به جین نسبت داد. انگار ایده خام و اولیه فقط از سندیتون گرفته شده و فیلمنامه نویس و کارگردان هیچ آشنایی با کتابها و خودِ جین نداشتن. خیلی ها به خاطر همین دور بودنِ سریال از نوشته های جین، نپسندیدنش. حتی اگه از پایان بدش بگذریم و فرض رو بر این بگذاریم که فصل دومی داشته باشه که البته بعید می دونم، باز هم فکر نمی کنم روابط بیمارگونه ی این مینی سریال به مذاق جین‌دوستان خوش اومده باشه و خوش بیاد!

ولی وااااااای بازیگر نقش سیدنی؛ مخصوصا وقتی عصبانی می شد!!! و سکانس رقصشون توی لندن؛ یکی از زیباترین سکانس های این چنینی بود که دیدم با یک موسیقیِ خیلی دوست داشتنی. موسیقیش رو یافتم. گوش کنیم؛ از ثانیه هجده شروع می شه :دی به این ثانیه که رسید چشماتونو ببندید.

 

دریافت

و اگه کنجکاو شدید سکانس رقصشون با این آهنگ رو ببینید، اینو سرچ کنید: charlotte and sydney dance؛ شارلوت لباس طلایی پوشیده.

 حیف؛ می تونست سریال خیلی خوبی بشه :(((((

    

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۹ ، ۱۷:۲۱
مهناز

توی سریال جدیدی که دارم می بینم یکی از شخصیت ها می گه تجربه ها و اتفاقاتِ خوشحال کننده روی سیستم عصبیمون تاثیر می ذارن درست مثل اثر پروانه ای. من حرفشو قبول دارم :دی قبول دارم اینکه هنوز با دوستام می تونیم برای چندین دقیقه توی گروه گپ بزنیم، چرت و پرت بگیم و بخندیم و برای چند دقیقه توی فضای دیگه باشیم، حالمو بهتر می کنه.

همین که هنوز می تونم توی داستانِ فیلم و سریال ها گم بشم و بهشون پناه ببرم، دلخوشیِ جذابیه برام.

مثلا تماشای عکس العمل ننه که با دیدن یک سکانس عاشقانه لپاش گل گلی شده و زیرزیرکی می خنده :))) می تونه منو به وجد بیاره!

یا همین خبری که روزهای گذشته شنیدیم و دنیای کوچیکِمون رو رنگی تر کرد.

یا مثلا همین سوسوی امیدی که در کنار تمام روزمرگی ها و ناامیدی ها اون گوشه موشه ها مصرانه داره به زندگیش ادامه می ده.

ما نیاز داریم که این دلخوشی ها رو ببینیم و برای خودمون یادآوریش کنیم.


ممنون از رادیوبلاگی ها و حوریای عزیز به خاطر دعوتش.

فکر می کنم من دیگه جزو آخرین نفراتی باشم که نوشتمش ولی اگه دوست داشتید، دوست دارم دل‌خوشی‌های شما رو هم بخونم؛ بهار، ارکیده، حسنا.

۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۹ ، ۲۰:۲۰
مهناز

پادشاهی همای چهرزاد سی و دو سال بود

همای بعد از مرگ بهمن به تخت می نشیند. او کودکش را پنهانی به دنیا می آورد اما چون قدرت به دهانش مزه کرده به همگان می گوید که کودک مرده. پس کودک دور از چشمِ دیگران کم کم رشد می کند و روز به روز بیشتر شبیه نیاکانش می گردد. همای که به هیچ عنوان قصد پا پس کشیدن ندارد، او را همراه با جواهراتی داخل صندوقی می نهد و در فرات رهایش می سازد به این امید که کسی او رابیابد. از آنجا که همیشه پشت چنین قصه هایی یک پدر و مادرِ بی فرزند یا در آرزوی فرزند وجود دارد، صندوق را گازری[جامه‌شوی، رخت‌شوی] می یابد که به تازگی فرزندش را از دست داده. پس او را نزد خود نگه می دارند و داراب نام می نهندش؛

سِیُم روز داراب کردند نام/ کز آب روان یافتندش کنام[آرام‌گاه، آشیانه]

 

همی داشتندش چنان ارجمند/ که از تندبادی نیابد گزند 

 

پس بار و بنه جمع کرده و به شهری می روند که کس آنان را نشناسد. داراب بزرگ می شود اما از کارِ گازری امتناع می ورزد. پس به پدر می گوید که نیاز دارد دانش و فرهنگ و سواری بیاموزد؛ چنین می شود. سرانجام داراب که خود را شبیه و مانند خانواده اش نمی داند، علت را جویا می شود

نجنبد همی بر تو بر مِهر من/ نماند به چهر تو هم چهر من

شگفت آیدم چون پسر خوانیم/ بدکّان برِ خویش بنشانیم

و تا جایی پیش می رود که به روی مادرش شمشیر می کشد؛ سزانجام همسر گازر همه چیز را برایش شرح می دهد.

داراب پس از آگاه شدن از ماجرا، به سپاهی که قصدِ تلافی حمله ی روم را دارند، می پیوندد. همای برای بار اول داراب را در سپاهش می بیند و حدس می زند که او باید از نژاد بزرگان باشد.

سپاه به سمت روم حرکت می کند. باران شدیدی در می گیرد. داراب در خرابه ای پناه می گیرد. رشنواد [فرمانده سپاه] صداهایی می شنود که به خرابه گفته می شود فرو نریزد زیرا که شاهزاده ایران در آن پناه گرفته است :/  این اتفاق چند بار تکرار می شود. رشنواد داراب را فرامی خواند. داراب وقتی پای از آن خرابه بیرون می نهد، سقف فرو می ریزد. رشنواد که سخت تحیر کرده، به داستان زندگی داراب گوش می سپارد. پس دستور می دهد گازر و زنش را نیز احضار کنند.

جنگ شروع می شود. داراب در جنگ پهلوانی بسیار از خود نشان می دهد. پس رومیان شکست خورده و سر تسلیم فرو می آورند. 

بعد از آسودگی از جنگ، رشنواد با گازر و همسرش ملاقات می کند و همان داستان را از زبان آنان نیز می شنود و با توجه به تمامی شواهد و نشانه ها، نامه ای به همای می نویسد و ماجرا را توضیح می دهد. همای متوجه می شود که این فرد، همان پسر اوست و از ناسپاسی و کار خود پشیمان می شود.

سپاه به کاخ بر میگردد. همای داراب را بر تخت نشانده، تاج را بر سر او می نهد و از او پوزش می طلبد. داراب عذر مادر را پذیرفته و گاذر و همسرش را چیزها می بخشد!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۹ ، ۱۸:۰۴
مهناز

داستان هایی را که پشتشان یک داستان دیگر هم نهفته است، دوست دارم یا شاید بهتر باشد بگویم داستان هایی که از یک چیزِ دیگر، یک اتفاق، یک انسان، یک تصویر و حتی یک شعر الهام گرفته شده باشند. مثلا تریسی شوالیه تصویر "دختری با گوشواره مروارید" را می بیند و برایش یک داستان می نویسد. یا پیتر اشتام در اگنس کاراکتر مردی خلق می کند که به جای اینکه تصویر انسانی را پیش رویش نشسته نقاشی کند به خواسته او برایش یک داستان می نویسد و او را از نو خلق می کند. یا مثلا آگاتاکریستی بر اساس یک شعر محلی داستانی جنایی می نویسد با عنوان "And then there was none" 

این مینی سریالِ سه قسمتی، اقتباسی از این کتاب آگاتا کریستی است. پس اگر داستان های معمایی و پر تعلیق دوست دارید و اگر قتل و خونریزی حالتان را بد نمی کند، توصیه می کنم ببینیدش.  

عنوان اثر، خلاصه تک خطیِ کامل داستان است اما اگر خلاصه کامل تری می خواهید؛ این همان شعرِ محلی است که در بالا به آن اشاره کردم: خطر اسپویل :دی

ده سرخپوست کوچک رفتند شام بخورند، یکی خود را خفه کرد و سپس نُه تا باقی ماندند.

نُه سرخپوست کوچک تا دیروقت نشستند، یکی به خواب رفت و سپس هشت تا باقی ماندند.

هشت سرخپوست کوچک قدم می زدند، یکی گفت همین‌جا میمانم و سپس هفت تا باقی ماندند.

هفت سرخپوست کوچک هیزم می‌شکستند، یکی خود را تکه تکه کرد و سپس شش تا باقی ماندند.

شش سرخپوست کوچک با کندو بازی می‌کردند، یکی را زنبور نیش زد و سپس پنج تا باقی ماندند.

پنج سرخپوست کوچک به دادگاه رفتند، یکی قاضی شد و سپس چهار تا باقی ماندند.

چهار سرخپوست کوچک به دریا رفتند، یکی را ماهی قرمز بلعید و سپس سه تا باقی ماندند.

سه سرخپوست کوچک به باغ وحش رفتند، یکی را خرس بزرگی بغل کرد و سپس دو تا باقی ماندند.

دو سرخپوست کوچک در آفتاب نشستند، یکی از آن ها سوخت و سپس یکی باقی ماند.

یک سرخپوست کوچک تنها ماند، او رفت و خود را دار زد و سپس هیچ‌کدام باقی نماندند.

۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۹ ، ۱۷:۵۷
مهناز

بعد از اینکه برای بار دوم و اینبار با زبان اصلی دیدمش باز هم همچنان نظرم بر اینه که بازی کیم سو هیون تو این سریال چند برابر بهتر و پخته تر از بازیش در «تو از ستاره ها اومدیه»؛ اصلا این کجا و آن کجا. با اینکه این قذیمی تره ولی انگار که این نقش اصلا برای خود کیم سو هیون نوشته شده باشه چون کاراکتر پادشاه در عین اینکه ضعیف به نظر می رسه ولی قویه و در عین حال پر احساسه و شیطنت های خاص خودش رو داره و همه ی این ها رو تیپ و قیافه ی کیم سو هیون می تونه نشون بده! قدرت تو کلوزآپ ها! (نمای خیلی نزدیک) تو چهره اش مشخصه در حالی که از دور خیلی ضعیف و شکننده به نظر میاد.

و اما کیا ببیننش؟! اونایی که ژانر تاریخیِ کره ای رو با توطئه های نهفته در بطنش می پسندن و داستان های عاشقانه دوست دارن.

 

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۹ ، ۱۷:۳۲
مهناز

پادشاهی بهمنِ اسفندیار صدو دوازده سال بود

دفعه پیش تا مرگ رستم و رسیدن بهمن به پادشاهی گفتم و اما ادامه داستان:

بهمن بعد از رسیدن به پادشاهی برای گرفتنِ انتقامِ خونِ پدرش به سمت سیستان حرکت می کند [بالاخره خونِ گشتاسپ تو رگهاشه] اظهار بندگی زال او را از این اقدام منع نمی کند. پس تمام ثروت و اندوخته ی خاندانِ زال را از آن ها گرفته و زال را اسیر می کند.

خبر به فرامرز (پسر رستم، نوه زال) می رسد بنابراین او با سپاهی راهی جنگ با بهمن می شود اما در این نبرد که تعداد بسیاری کشته می شوند شکست خورده، دستگیر، به دار آویخته و تیرباران می شود.

«همه رزمگه کشته چون کوه کوه...»

پشوتن (برادر اسفندیار، عمو و وزیر بهمن) که از این اقدامات بهمن ناراحت است از او می خواهد که دست بردارد و دیگر به غارت و کشت و کشتار سیستانیان نپردازد. بهمن که تا حدی احساس پشیمانی می کند می پذیرد، سام را آزاد می سازد و به ایران برمی گردد.

بهمن پسری دارد به نام ساسان و دختر زیبارویی به نام همای که به او چهرزاد هم می گویند. بهمن با او ازدواج می کند :///

پدر درپذیرفتش از نیکوی/ بر آن دین که خوانی همی پهلوی

همای دل‌افروز تابنده ماه/ چنان بُد که آبستن آمد ز شاه 0_O

بهمن قبل از به دنیا آمدن فرزندش، می میرد ولی قبل از مردن تاج و تخت را به همای می سپارد. 

ولی عهد من او بود در جهان/ هم آنکس کزو آید اندر نهان

اگر دختر آید برش گر پسر/ ورا باشد این تاج و تخت پدر

ساسان که از این اتفاق سرخورده ، خشمگین و ناراحت است به نشاپور می رود؛ آنجا با دختر یکی از بزرگان ازدواج می کند و صاحب پسری می شود که اسمش را ساسان می گذارند. مدتی بعد ساسانِ پدر می میرد. ساسانِ پسر بزرگ شده و برای مدتی چوپانِ شاه نشاپور می شود.

+ بهمن مصداق بارزِ مَثَلِ «نمک خوردن و نمکدون شکستنه».

+ بهمن برای گرفتن انتقام و کینه خود، مقایسه اشتباهی می کند؛ خود را چون فریدون می بیند در برابر ضحاک، منوچهر در برابر سلم و تور، اسفندیار در برابر ارجاسب و حتی فرامرز در برابر شاه کابل.

+ اسم همسر اسفندیار هم همای بوده که در واقع خواهرش هم بوده.

چهار پسر اسفندیار از همسرش همای نیستن ولی نامی از مادرشون تو شاهنامه نیست.

+ جهانا چه خواهی ز پروردگان/ چه پروردگان، داغ دل‌بُردگان

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۹ ، ۱۲:۲۲
مهناز

  

اول یه صلوات خدا پسند بفرستید که بالاخره مهناز دنیای سوفی رو تموم کرد ^_^

به یاد ندارم خوندن کتابی با این حجم رو این همه مدت طول داده باشم.

نمی خوام زیاده گویی کنم بنابراین به طور کلی تنها چیزی که می تونم راجع بهش بگم اینه که خیلی خوبه تو کتابخونتون داشته باشینش یا اگه کتاب نمی خرید حداقل از کتابخونه قرض بگیرید و بخونیدش. کتاب جمع و جور و خوبیه درباره فلسفه، تاریخش و معروفترین فیلسوفهای هر دوره!

اما درباره داستان فرعیش که در واقع فلسفه از طریق اون روایت می شه، به نظرم تا اواسط داستان خوب بود ولی بعدش دیگه کم کم غیرقابل تحمل شد. شایدم به خاطر اینه که من انتظار داستان رئال تری رو داشتم و با وجودِ اینکه تا حدی خیلی هم هوشمندانه ادامه پیدا کرد و تموم شد، به مذاقم خوش نیومد :دی

چند تا نکته بگم که اگه می خواین این کتاب رو شروع بکنید یادتون باشه:

اول اینکه حتما وقتی حوصله دارین و ذهنتون هم خیلی شلوغ پلوغ نیست برید سراغش.

دوم اینکه یادتون باشه این کتاب از اونایی نیست که چند روزه بشه خوندش یا حتی طی یکی دو هفته؛ نخیر از این خبرا نیست. حداقل زمانی که باید براش بذارید، یک ماهه! چون حجم و عمق مطالبی که ارائه میده خیلی زیاده!

سوم اینکه حتما موقع خوندش دفتر و قلم کنارتون باشه.

و چهارم اینکه سعی کنید نذارید بین خوندناتون وقفه بیفته.

 و من الله توفیق :)

+ کتاب دیگه ای ندارم بخونم. بنابراین فرصت خوبیه برای ادامه شاهنامه!

کی اوضاع رو به راه می شه که دوباره کتابخونه ها باز بشه؟!!! :/

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۹ ، ۱۸:۰۰
مهناز

ننه هنوز هم موقعی که با تلفن حرف می زنه، انقدر تُن صداش بلنده که انگار هنوز باور نداره اونی که اون طرف خطه به راحتی می تونه صداشو بشنوه :)))

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۹ ، ۱۷:۳۵
مهناز

+ عارف وقتی من یه مشکلی داشته باشم بهت می گم مگه نه؟

- بهم می گی؟

+ معلومه که می گم. تو مشکلاتم تو قبل از همه میای پیشم.

- باشه چقدر خوب. اگه اینطوره آفرین به من.

+ آفرین به تو. اما تو چرا چیزی بهم نمی گی. خب بذار منم تو مشکلات تو سهیم باشم!

- نه من هیچ مشکلی ندارم.

+ عارف وقتی اومدم تو چشات پر اشک بود. سعی کردی پاکش کنی اما هنوزم همونطوری. آخه ناراحتی چیزی نیست که بخوای خجالت بکشی. چرا اینجوری می کنی؟!!

- نه خجالت نمی کشم.

+یعنی چی که خجالت نمی کشی عارف! من نمی فهمم مثلا چی می شه بگی امروز ناراحتی! از غرور و ابهت مردونه ات کم می شه؟ غرورت می شکنه درد و دل کنی؟!!!

- ای باباااااااا

+ چه ای بابایی! همه ی مردها اینطورین؛ وقتی یه زن گریه می کنه می گن  وای دلمون نمیاد ببینیم اما اگه یه مرد گریه کنه بهش می گیم چیه مثل زنا داری گریه می کنی!!!!

-  خب الان چه ربطی داره!

+ تو به من تو خونه ی من نگفتی که من دلم نمیاد تو اشک بریزی...؟ نگفتی...؟ گفتی یا نگفتی؟

- گفتم.

+ گفتی؛ خب شاید منم دلم نمیاد تو اشک بریزی عارف؛ شاید منم دلم نمی خواد تو ناراحت بشی. آخه وقتی یه زن ناراحت می شه همه سعی می کنند اونو آرومش کنند اما وقتی یه مرد ناراحت می شه همه می گن بذارید تو حال خودش باشه... همینطوره دیگه! آخه مگه هممون انسان نیستیم؟!! انسانم نیاز به همدردی داره دیگه. مگه اینطور نیست؟

kadın (زن) /2017

۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۹ ، ۲۰:۴۳
مهناز

دیشب انقدر خواب دیدم که چشمام خسته است!

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۹ ، ۱۹:۴۸
مهناز