شاید اینجا دارم بلند بلند فکر می کنم

طبقه بندی موضوعی

۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

اگه خوشحال باشم مهم نیست چرا خوشحالم، اگه ناراحت باشم هیچ اهمیتی نداره چرا ناراحتم، فقط کافیه توی این خونه باشم. همین!
۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۴۰
مهناز

+ عیدتون مبـــــــــــــــــــــــــــــــــارک.

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۵۹
مهناز
در خانه ای که آدم ها یکدیگر را دوست ندارند، بچه ها نمی توانند بزرگ شوند؛ این طور نیست؟نه نمی توانند؛ شاید قد بکشند اما پر و بال نخواهند گرفت.
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۱۴
مهناز
«و اوست کسی که دو دریا را موج زنان به سوی هم روان کرد این یکی شیرین و آن یکی شور و تلخ است ومیان آن دو حریمی استوار قرار داد.» فرقان/ 53
+ من تازه فیلم این دریاها رو دیدم. قبلنا عکسش رو دیده بودم. به نظر من هر چی که هست معجزه ای از خداست چه دو دریا باشد چه یک دریا چه یک خلیج و چه تنها یک جریان دریایی موقت و چه مصداقی برای آیات قرآن و ...، نشانه ای از نشانه های خداست و بسیار شگفت انگیزه. شما این طور فکر نمی کنید؟فیلمش رو می تونید تو آپارات ببینید.
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۳۱
مهناز

"چهل نامه کوتاه به همسرم" مجموعه چهل نامه ی نادر ابراهیمی به همسرشه و او این کتاب را زمانی نوشته  که به تمرین خطاطی می پرداخته  و متن تمرین های خطاطی اش را تا آنجا که مقدور بوده، اختصاص داده به نامه های کوتاهی به همسرش. 

باور کنید که با خوندن این کتاب علاوه براینکه عاشق خود کتاب می شید؛ عاشق نویسنده اش هم می شید. اصلا شک نکنید. وای که این نادر ابراهیمی عزیز، چه مرد خوبی بوده :) و من چقدر نامه ی سی و چهارم این کتاب رو عاشقم. حالا کتابو گرفتید یه راست نرید سراغ این نامه، از اول بخونیدو باور کنید اگه قرار باشه کتابی به کسی! هدیه بدم همین کتابه.

تیکه هایی  از کتاب :))

- من هرگز ضرورت اندوه را انکار نمی کنم، چرا که می دانم هیچ چیز مثل اندوه روح را تصفیه نمی کند و الماس عاطفه را صیقل نمی دهد اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمی پذیرم چرا که غم حریص است و بیشتر خواه و مرز ناپذیر، طاغی و سرکش و بدلگام.هر قدر که به غم میدان بدهی میدان می طلبد و باز هم بیش تر و بیش تر... هر قدر در برابرش کوتاه بیایی قد می کشد، سلطه می طلبد و له می کند. غم عقب نمی نشیند مگر آن که به عقب برانی اش، نمی گریزد مگر آن که بگریزانی اش؛ آرام نمی گیرد مگر آن که بی رحمانه سرکوبش کنی...غم هرگز از تهاجم خسته نمی شود و هرگز به صلح دوستانه رضا نمی دهد و چون پیش آمد و تمامی روح را گرفت، انسان بیهوده می شود و بی اعتبار و نا انسان و ذلیل غم و مصلوب بی سبب!

- شکستن تو در هم شکستن من است.

- کودکی ها را به هیچ دلیل و بهانه رها مکن که ورشکست ابدی خواهی شد...  آه که در کودکی چه بی خیالی بیمه کننده ای هست و چه نترسیدنی از فردا..._ چه خاصیت که من با همه ی تفرّدم نباشم و تو باشی یا به عکس تو با همه ی تفرّدت نباشی و همه من باشم؟؟!

-انسان آهسته آهسته عقب نشینی می کند؛ هیچ کس به یکباره معتاد نمی شود؛ یکباره سقوط نمی کند؛ یکباره وا نمی دهد، یکباره خسته نمی شود، رنگ عوض نمی کند، تبدیل نمی شود و از دست نمی رود. زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد و تکرار و خستگی، بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند.

- مگر انسان از یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان چیزی بیش تر از چهار فصل دلنشینِ پر خاطره ی خوش خاطره آرزو دارد؟!

فکر کنم دیگه بسه.  دیگه احساس کردم دارم در حق کتاب خیانت می کنم خیلی نوشتم. برید خود کتاب رو بگیرید و بخونید، بی شک لذت می برید و عاشق می شوید :)))) عاشق کتاب

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۵ ، ۰۸:۰۰
مهناز
شما هم  این جمله رو باید چند بار بخونید تا متوجه بشید یا فقط من یه جوریم؟!!!تا این حد یه جوریم که فکر می کنم اصلا متوجه نشدم چی داره میگه!!!!!
یعنی هر چی در برابر سختی ها انعطاف پذیر باشی بهتره؟!  آخه B8 که مداد نرمیه.گیج شدم. ببخشید شما رو هم گیج کردم
+ حالا همه ی اینا به کنار عکسه چقدر خوشگله! نه؟!
+ دقت کردین این روزا چقدر پست میزارم. هر روز هر روز. یکی هم نیست جلومو بگیره
۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۴۸
مهناز
هر کسی برای خودش مشکلاتی داره. فقط شما نیستین. بدون استثنا همه ی مردم با مشکلاتی روبه رو هستن؛ شما خیال میکنین تنها کسی هستین که مشکل دارین. فکر می کنین فقط خودتون از زندگی مأیوسین ولی اگه به دور و بر خودتون نگاه کنین، آدمای زیادی رو می بینین که اونا هم از زندگی مأیوسن.
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۳۶
مهناز
خاطره ای از یک دوست خوب:
داستان از اینجا شروع میشه که یه ماه پیش گوشی بابام افتاد تو "روم به دیوار" دستشویی. خیلی اصرار کردیم که از خیرش بگذره ولی گفت تمام شماره ها و فایلای مهمش اون توِئه، این شد که همه یکی یه دونه دستکش به دست کردیم، تا نیم تنه مون کیسه زباله البته تمیزو استفاده نشده پوشدیم و هی زور زدیم که بیرون بکشیمش لامصبو اما نشد که نشد. 
از اونجایی که تو ایران همه صاحب نظرن، همه اظهار نظر میکردن، یکی میگفت با انبر دست درش بیاریم، یکی میگفت یه میله رو خم کنیم تا بتونیم باهاش در بیاریم. خلاصه خیلی ور رفتیم تا درش بیاریم اما انگار گوشی جاش خوب بود و قول داده بود در نیاد.لیکن از اونجایی که من ایده پردازخوبیم، به بابا گفتم که سنگ توالتو بشکنه درش بیاره. قبول کرد. بابام عادتشه هر وقت بخاد یه کاری کنه الکی بهم میگه بیا کمکم کن منم فقط میرم میشینم کنارش اون کار میکنه من براش صحبت میکنم. با این دفعه سومین بار بود که تو ساخت و نو سازی پروژه ی عظیم تالاراندیشه همکاری میکردم. جاتون خالی اون روز کلی خندیدیم ولی آخرش اشکم در اومد. تا اون روز دقت نکرده بودم که بابام پیر شده(63 سالشه). اون روز وقتی بابام بیل رو برداشت تا زمینو یکنه عین من خاکارو بر میداشت اول تو کمچه جمع میکردبعد میریخت تو بیل، نه مثل 10 سال پیش که با سه بار بیل زدن زمینو می کند و کل ماجرا تو یه ساعت تموم میشد. بیچاره خیس عرق شده بود .............آخرش گوشی در اومد...................بابا دوست دارم................
حالا تو ام اگه دوست داشتی بذار تو وبلاگت، از بچه ها سوال کن ببین اونا چی تا حالا دقت کردن پدر و مادرشون تو چه حالین؟
شما چی حواستون به پدر، مادرتون هست؟
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۵۳
مهناز

هر لحظه را چنان باشکوه زندگی کن که گویی واپسین لحظه ی زندگیت است   

         و کسی چه می داند؟! شاید که واپسین لحظه باشد...!                                                   

                                             (اوشو)

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۵ ، ۰۷:۰۴
مهناز