شاید اینجا دارم بلند بلند فکر می کنم

طبقه بندی موضوعی
يكشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۲۲ ب.ظ

شاهنامه/ 11

دو پهلوانِ ایرانی، بر سر دخترکی که در بیشه زار یافته اند، بحث می کنند؛ در این حین به نتیجه می رسند تا داوری را بر عهده ی کاووس شاه بگذارند. کاووس خود، دخترک را می پسندد و تشخیص می دهد که شایسته ی بزرگان است ؛) دختر که از نژاد فریدون است و به واسطه ی دلخوری از پدر، خانه را ترک کرده! بعد از نه ماه بچه ای به دنیا می آورد که اسمش را سیاوخش می گذارند. رستم با اجازه ی کاووس دایه ی سیاوش می شود و او را می پرورد و هنرها و آداب و شیوه ی جنگ را به او می آموزد؛ بعد از برگشتن پیش پدر، سودابه همسرِ کاووس عاشق سیاوش می شود و او را به شبستان شاهی دعوت می کند. سیاوش که به این دعوت بدگمان است، نمی پذیرد اما سودابه از کاووس می خواهد تا سیاوش به آنجا رفته و همسری برای خود برگزیند! آن جاست که سودابه خواسته ی شوم خود را مطرح می کند و به سیاوش می آویزد! اطرافیان و کاووس از سر و صدا به آنجا رهنمون می شوند و سودابه ماجرا را بعکس برای کاووس شرح می دهد. قرار می شود ماجرا مسکوت بماند اما سودابه از زن جادوگری که باردار است می خواهد تا بچه ها را سقط کرده و تحویل او دهد سپس آن ها را به سیاوش نسبت می دهد. منجمان می گویند که این دو شاهزاده نیستند و این نسبت نارواست.زنِ جادوگر بازجویی می شود اما حرف نمی زند. سودابه گریه و زاری راه می اندازد و دل کاووس شاه به مهر نرم می شود! و به این فکر می کند که اگر اتفاق بدی برای سودابه بیفتد، هاماورانیان به پا می خیزند، از طرف دیگر سودابه فرزندان خرد دارد و همینطور در زمان گرفتاری در هاماوران تنها پرستار و همراه او بوده و اینکه با این وجود عاشق سودابه است. با مشورت با اطرافیان، قرار بر این می شود که برای زدودن شک و تردید به آخرین راه حل متوسل شوند که گذر از آتش است و پدر با وجود حسن ظنی که به سیاوش دارد، می پذیرد. سیاوش بدون کوچکترین رنجی از میان آتش می گذرد! سودابه اعتراف می کند. کاووس با دلی پردرد می خواهد او را به دار بیاویزد که چون رنگ رخساره خبر می دهد از سرّ درون...، سیاوش مانع می شود چرا که می داند بعدها پدر این اتفاق را از چشم او خواهد دید.

 

+ سیاوش یعنی دارنده ی اسب سیاه!

+ دایه بودن رستم شبیه پدرخوندگی خارجکی هاست!

+ داستان سیاوش از یه طرف به اتفاقی که برای حضرت یوسف افتاده شبیهه و از طرف دیگه به واقعه ای که برای حضرت ابراهیم اتفاق افتاده!

+ فردوسی می گه وقتی فرزند شایسته است، فریب مهر زن رو نباید خورد! و هیچ مهری بالاتر از مهر از جهت پیوستگی خونی نیست!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۳/۱۳
مهناز

شاهنامه

نظرات  (۹)

عی جان. قسمت قشنگیه اینجا...خیلی دوستش دارم.

+مهناز تو شروع کردی شاهنامه رو از اول همینطور داستان به داستان میخونی؟

+یکی از مشکل هایی که با شاهنامه دارم اسمای زیادشونه! نسبت هاشونم همه معمولی نیست آخه!
پدر خوانده و بچه ناتنی و بچه تنی و یکی که تو یه جنگی دیدش عاشقش شد به هم نرسیدن و یکی که بهم رسیدن و ....
پاسخ:
:)
+ آره از اول شروع کردم به خوندن.
+ به خاطر حجم زیاد شاهنامه، تعداد زیاد شخصیت ها و آدم ها طبیعیه. بعضی اسم ها چندان مهم نیست مثلا اسم پهلوانان ایرانی یا تورانی که فقط موقع جنگ و اینا حضورر دارن. اونایی هم که مهمند اگه جدی و با علاقه بخوای شاهنامه رو بخونی خود به خود یادت می مونن!مثلا اینا رو می دونی کین: سام، زال، رستم، سهراب، تهمینه، رودابه، گردآفرید، کیکاووس، سودابه، سیاوش و ...
پادشاها هم فقط بعضی هاشون مهمن.
۱۵ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۰۴ پرتو کیانی
متن جالبی بود:)

قلمت قشنگه...

            ***درکل خوب بود***
پاسخ:
خیلی ممنونم.
داستانای شاهنامه... 
پس برم از داستان اول بخونم^_^
پاسخ:
:)
امیدوارم لذت ببری.
میگماااا دختر کوچیک سودابه خواهر سیاوش نمیشه؟؟
 در مورد جمله آخرت که فرزند وقتی پاکه باید حرف بیگانگان رو محل نداد ، ما رو به اخم بیگانگان میفروشن!😶
پاسخ:
:)
میگماااا دختر کوچیک سودابه خواهر سیاوش نمیشه؟؟
 در مورد جمله آخرت که فرزند وقتی پاکه باید حرف بیگانگان رو محل نداد ، ما رو به اخم بیگانگان میفروشن!😶
پاسخ:
بله خب. خواهر ناتنی اش می شه! ولی گویا در اون زمان این ازدواج با محارم زشت و گناه نبوده! دقیق نمی دونم! ولی فکر کنم تو داستان ویس و رامین هم همچین چیزی هست!
این دیگه خیلی درد داره!
امان از فتنه زنان😂 
من عاشق سیاوش بودم یه زمانی
آخرش فک کنم فتنه سودابه سیاوش رو به کشتن میده
پاسخ:
احتمالا! ماجرای کشته شدنش دقیق یادم نیست!
۱۳ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۵۴ خانم کوچیک
چه قدر من این بخش‌ شاهنامه‌ی وبلاگت‌رو عاشقم (:
ادامه بده *-*
پاسخ:
مچکرم.
و من چقدر انرژیم بیشتر می شه برای ادامه اش وقتی این جملات رو می شنوم :)
خخخخ...
سوال دیگ ک برام پیش اومد
اگ برا انتخاب همسر رفته اونجا،زنا سیبل ب سبیل نشسته بودن(:دی معادل زنونه اش چیه؟)
ک یکی رو انتخاب کنه؟!
یا مجلس خصوصی بوده؟!ک سودابه این تهمتو بزنه!

چ جالب!
فکر میکنم قصه ایمجا تموم نشه؟!ن...؟!
این فتنه ی سودابه سیاوشو ب کشتن میده؟!

-دوستم ی مدت حیلی دوس داش این قصه رو بدونه،باید بهش بگم بیاد بخونه_
مرسی مهناز خیلی این شاهنامه گفتنات شیرینه:))
حتما بعد کنکور یبار دیگه از اول میخونم و همزمان شعرشو هم میخومم.
پاسخ:
:)
منم معادل زنونش رو نمی دونم والا!  فردوسی می گه از اون همه دختر زیبا شبستان مثل بهشت شده بود :)) حوری بودن گویا ؛)
اول همه بودن بعد سودابه می گه نگاشون کن و یکی رو انتخاب کن... فکر کن همه هم از شدت زیبایی سیاوش خیره شده بودن بهش :)))اون همه چشمِ زیبا ؛) اینم دختر کوچیک سودابه رو انتخاب می کنه! بعد خصوصی به سودابه می گه قول میدم تا دخترت بزرگ بشه به هیشکییییییی نگاه نمی کنم :| سودابه می گه بیا منو انتخاب کن :) بعد از کاووس تراام ؛) می شیم پشت و پناه هم! ولی سیاوش پسر خوبی بوده از نسل فریدون و پرورده ی رستم پس معلومه که دست از پا خطا نمی کنه!
نه هنوز، قصه ی سیاوش سر دراز داره؛ می گم ازش!
نمی دونم فتنه ی سودابه باعث مرگش می شه یا نه!

قربووونت. خوشحالم که دوستشون داری. 
فکر خوبیه. اون موقع هم امیدوارم برات جذاب و لذت بخش باشه! همینطور متن اصلی شاهنامه!

هر سوال دیگه ای هم داری مطرح کن فرزندم ؛))))))) دوستتم اگه سوالی داشت در خدمتم ؛)
واای من همیشه دوس داشتم قصه ی سیاوصو بدونم
ک یا سانسور میکردن
یا انقدر تو لفافه بود ک نمیفهمیدم...

چ جالب!!

سوال:گذر از اتش رسم خاصیه؟ینی چی؟نشان بی گناهیش بوده؟

سودابه رو چیکارش میکنن؟
پاسخ:
برا من چندان مبهم نبود ولی جزئیاتش گفته نمی شد :| تازه یه چیزایی نوشته بود که کلا هر گزیده ای خونده بودم، اون قسمتش نبود! که وقتی سیاوش برای انتخاب مثلا همسر (چه ظاهر سازی ای کرده سودابه) می ره به شبستان، سودابه مثلا در نقش مادر محکم در آغوشش می گیره و حالا ماچش نکن کی بکن؛))))))) چشم و صورتش رو مدام می بوسیده :)))) و ول کن هم نبوده :)
تازه بعد ازدست انداختن به سیاوش، وقتی می بینه همه چی می خواد که بر ملا بشه، پیراهن چاک می کنه و چنگ می اندازه به صورتش :|||||||| که مدرک بشه علیه سیاوش!
اون جور که من فهمیدم گویا در اون دوران آخرین راهی که برای اثبات بی گناهی بوده، گذر از میون آتیش بوده! و معتقد بودن آتیش به بی گناه ها آسیب نمی زنه! شاید مصداق سر بی گناه تا پای دار می ره ولی بالای دار نمی ره! و وقتی سیاوش سالم بیرون میاد مردم دیگه مطمئن میشن که سیاوش بی گناه بوده و شادی می کنند.
کاووس به شفاعت سیاوش ازش می گذره و سودابه همون جور در قصر به زندگیش ادامه می ده. البته باز هم درس عبرت نمی شه و هی پچ پچ می کرده در گوش کاووس!!!!!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">