شاید اینجا دارم بلند بلند فکر می کنم

طبقه بندی موضوعی
دوشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۱۸ ق.ظ

داستانک: راضیه

درو که باز کرد ماتم برد؛ تا حالا ندیده بودمش. تا چشمش به من افتاد، زود پشت در پنهون شد و دستش رو دراز کرد. فقط نصف صورتش رو می تونستم ببینم. کاسه ی آش رو دادم دستش، لبخند زدم و گفتم: "نذریه".

آروم گفت: "قبول باشه، منتظر باش تا کاسه رو برات بیارم".

یه خانوم بود. یه خانوم مسنِ حدودا پنجاه ساله با قد متوسط و صورت کک مکی. بلوز دامن رنگ و رو رفته ی گلداری پوشیده بود و  یه عینک ته استکانی بزرگ و قدیمی به چشمش بود که رنگش به زردی می زد؛ معلوم بود که مدت های زیادی ازش استفاده شده. حس نکردم که مهمون شکوفه خانوم باشه. سر و وضعش به مهمون ها نمی خورد. 

شکوفه خانوم سال ها بود که همسایه امون بود و از وقتی که من می شناختمش، پیر بود. دخترهاش رو شوهر داده بود و برای پسرهاش زن گرفته بود و کلی نوه ی قد و نیم قد داشت. تا چند سال پیش با شوهرش زندگی می کرد اما از وقتی که همسرش به رحمت خدا رفت، یکی از پسرهاش با همسر و دخترش اومدن طبقه ی بالایی خونه اشون تا شکوفه خانوم تنها نباشه. همین بهانه ای شد تا بچه های دیگه به ندرت بهش سر بزنند. ننه دوست صمیمی شکوفه خانوم بود.

تو فکر بودم که دستش رو از پشت در گرفت سمتم و تشکر کرد و بدون اینکه منتظر باشه من حرفی بزنم، درو بست! 

خشکم زده بود. همون طور کاسه به دست چند ثانیه وایستادم  و وقتی به خودم اومدم، راه افتادم سمت خونه. در باز بود و ننه توی حیاط روی قالی نشسته بود و داشت آش می خورد. از کنار کاسه های پر از آش رد شدم و کنارش نشستم. پرسید: "شکوفه خانوم چیزی نگفت؟! حرفی، سفارشی؟!"

گفتم: "نه... یعنی... اصلا ندیدمش که حرفی بزنه؛ یه خانوم مسنی درو باز کرد که یه عینک بزرگ به چشم داشت. تا حالا ندیده بودمش".

گفت: "حتما دختر بزرگ شکوفه خانوم بوده؛ اسمش راضیه است. خیلی دختر خوب و آرومیه؛ همه ی کارهای خونه رو دوش اونه؛ عصای دست مادرشه!"

داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. اصلا فکر نمی کردم شکوفه خانوم بچه ی دیگه ای داشته باشه! 

می دونستم حرف ننه ادامه داره، برای همین ساکت بودم و چشم به ننه دوخته بودم. قاشق رو به دهنش نزدیک کرد و بدون اینکه لب بهش بزنه، دوباره پایین آورد، آهی کشید و ادامه داد: "ای روزگار... دختره رو از خلق پنهون کردن حالا تنها کسی که قدردانشه و به دادش می رسه همین دختره..." بغضش رو قورت داد" در حقش بد کردند ننه!"

دوباره قاشق رو پر از آش کرد.

پرسیدم: "چرا قایمش کردند؟!"

- دوست نداشتند کسی ببیندش.

- چرا آخه؟! مگه عیبی داشت؟

- عیب؟! نه... چشماش رو دیدی؟!

- اوهوم...ولی عینک زده بود. یه عینک ته استکانی رنگ و رو رفته.

- به خاطر همین چشم ها بود!

- نمی فهمم!!

- دنیا که اومد، شد نورِ چشمِ پدر و مادرش. بچه ی اول بود. بزرگ تر که شد مدام زمین می خورد؛ فهمیدند چشماش خیلی ضعیفه. تار می دید. دکتر براش عینک نوشت. شکوفه خانوم و فتح الله خان خیلی آدم های حساس و ایراد گیری بودند. این ضعف رو یه عیب می دونستند... عیب و بدی از خودشون بود و اِلا ضعیفی چشم که عیب نیست.

ننه کاسه ی خالی آش رو گذاشت رو زمین.

- خب؟

- کم کم محبتشون نسبت بهش کم شد و به مرور که بچه های دیگه بزرگتر شدند، محبت راضیه توی دل پدر و مادرش کم رنگ و کم رنگ تر شد. بچه ها جای راضیه رو توی دل پدر و مادرش گرفتند. بعدها یکی از اتاق های کوچکِ خونه رو بهش دادند تا کم تر جلوی چشم دوست و آشنا باشه. تمام کارهای خونه رو راضیه انجام می داد. شده بود کلفت خونه! باهاش مثل دختر خونه رفتار نمی کردند. راضیه غذا می پخت و تنهایی غذا می خورد، بقیه ی خانواده دور هم جمع می شدند و سر یک سفره غذا می خوردند. راضیه کارهای خونه رو انجام می داد، بقیه دلبری می کردند. راضیه تو تنهایی کنج اتاق می خوابید. بقیه می رفتند مهمانی و گردش. دختر بزرگ تر موندکنج خونه، کوچک ترها ازدواج کردند. بچه ها که رفتند راضیه هم بیشتر به تنهایی خو کرد و آروم و آروم تر شد. تنها و تنهاتر...

می دونی ننه... شکوفه خانوم الان پشیمونه، غصه ی دخترش رو می خوره اما می دونه دیگه دیر شده...می دونه بد کرده و می دونه  کسی بعد از مرگش نگهش نمی داره. می دونه و کاری از دستش برنمیاد... 

ننه اشک چشم هاش رو با گوشه ی چارقدش پاک کرد و دست گذاشت روی زانوش و به زحمت بلند شد رفت داخل خونه.

بغضم رو قورت دادم. حرف های ننه غمگینم کرد. راضیه و ظلمی که بهش شده بود و آینده ای که ازش گرفته شده بود، تا مدت ها فکرم رو به خودش مشغول کرد. کم کم حواسم ازش پرت شد تا اینکه شکوفه خانوم فوت شد و دوباره قصه ی راضیه برام یادآوری شد.

غصه خوردم. غصه ی مرگ شکوفه خانوم رو، غصه ی تنهایی بی پایان راضیه رو. ننه هم غصه دار بود. غصه دار از دست دادن دوست صمیمی اش، غصه دارِ رفتن راضیه!

ننه میگه: "گاهی آدم  سخت عادت می کنه ولی عادت می کنه! راضیه هم شاید تا الان به شرایط آسایشگاه عادت کرده؛ مجبوره که عادت بکنه... خدا از سر تقصیرات همه مان بگذره!"

+البته نمی دونم بشه اسمش رو گذاشت داستانک ولی سعیم رو کردم :)

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۷/۰۳/۰۷
مهناز

داستانک

نظرات  (۱۰)

۱۲ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۱۶ آقـای چـشــمـ بـه‌راه
سلام.
با توجه به این که در سخن‌سرا شرکت کردید وظیفه خود می‌دانم در مورد داستان شما ابراز نظر کنم؛
 به دلیل این که نقاط مثبت داستان را همه می‌گویند، من تنها نقاط مثبت عالی را می‌گویم.


1)‌ «از وقتی که من می شناختمش، پیر بود» این قسمت زیبا بود.

2) داستان به سبک خاطره بیان شده بود و این باعث می‌شه که با نویسنده احساس صمیمیت بکنی و اثر داستان را چند برابر می‌کنه.

3)‌ جزء نمی‌دونم باید بهش گفت داستان نویسی مدرن یا سنتی؟!! هم سنتی بود از لحاظ این که قابل تطبیق با هر مکانی هست، هم مدرن بود از این لحاظ که قابل تطبیق با هر زمانی نبود، اگر در پایان داستان یک تاریخ برای وقوع داستان ذکر می‌کردید و یا در ابتدا به آن اشاره می‌کردید که منِ خواننده بدانم در چه سالی باید بخوانم خیلی خوب می‌شد.

4) این داستان باید به صورتی نرم پدر و مادر راضیه را سرزنش می‌کرد، حتی اگر سهت هم این سرزنش وجود داشت اشکالی به آن نبود،   ولی سرزنش احساس نمی شد.

5) وقتی داستان تلخ است، یا پایان باید خیلی بیشتر از داستان تلخ باشد، و یا هم شاد،
رفتن راضیه به آسایش‌گاه آنقدر که باید تلخ نبود.


در پیایان خیلی ممنون که نوشتید و در دورهمی سخن‌سرا شرکت کردید.
منتظر حضور دوباره شما هستیم.

پاسخ:
سلام.

1. خیلی ممنون. بعد از نوشتن داستان، وقتی دوباره مرورش می کردم، می خواستم این جمله رو حذف کنم!!
2. چه خوب. اولش به شکل خاطره ننوشته بودمش و به نظر خودم یه جوری اومد، عوضش کردم.
3. دوست داشتم یه اشاره ی کوچیک داشته باشم اما چون اولین بارم بود داستان می نوشتم تجربه نداشتم! مرسی که گفتید. یادم می مونه.
4. اشاره ی ننه و بغض و اشک فکر می کردم این حس رو ایجاد بکنه؛ پس تو انتقال این حس موفق نبودم ولی اعتراف می کنم دلم می خواست فقط داستان رو بگم!
5. به نظرم زندگی راضیه از همون اول به شکل یکنواختی پیش می رفت و خب تا حدودی طبیعی بود که این اتفاق بیفته مگر این که برادر یا خواهر با احساسی سرپرستیش رو به عهده می گرفت و سعی می کرد وضعیتش رو تغییر بده که در اون صورت به نظرم داستان باید خیلی طولانی تر می شد!

متشکرم ازتون که لطف کردید و وقت گذاشتید برای خوندش و ممنونم از نظرات ارزشمندتون.
۱۲ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۵۵ آسـوکـآ آآ
طفلی...
پاسخ:
خیلی :(
سلام :)
خب از اول هم قرار بر انتقاد کردن و نظر دادن بود دیگه؟ اول اینکه از نوشتن نترسین. قطعاً داستانک محسوب میشه. نمی‌دونم قبلاً هم داستان نوشتین یا نه. ولی خوب می‌نویسین. جزئیات رو خوب بیان می‌کنین و اطلاعات خوبی در اختیار خواننده می‌ذارین. یکی از چیزهایی که در هنگام خوندن آزارم می‌داد این تغییر لحن یکباره از محاوره به علمی بود. انتظار داشتم وقتی با زبان محاوره داستان رو شروع می‌کنین با زبان محاوره هم ادامه‌ش بدین. مثالش اینجا:

"ای روزگار... دختره رو از خلق پنهون کردن حالا تنها کسی که قدردانشه و به دادش می رسه همین دختره..." بغضش رو قورت داد" در حقش بد کردند ننه!"

بد کردند درست نیست. وقتی محاوره نوشته میشه همون بد کردن بهتره. 

دیگه اینکه علادم نوشتاری، نیم‌فاصله‌ها و اینا هم اگه رعایت می‌شد خواننده راحت‌تر با متن پیش می‌اومد. مثلاً :

"همسایه امون" همسایه‌مون خیلی راحت‌تر خونده میشه. بعلاوه حتی اگر بدون نیم‌فاصله هم بنویسین میشه همسایه مون. اون الف اضافه است. 

ممنون بابت همراهی. امیدوارم بازهم همراه باشین :))

پاسخ:
علیک سلام :)
درسته؛ من از نقد استقبال می کنم ؛)
چشم؛ یه کوچولو از ترسم ریخت :)
مچکرم. اولین داستانکم محسوب می شه :)
درباره اشکالاتی که گفتین حق با شماست. بهتر بود وقت بیش تری می ذاشتم البته تلاش کرده بودم تا حد امکان علائم ویرایشی و نگارشی رو رعایت کنم. در مورد رعایت نیم فاصله ها هم فکر نمی کردم اینجا خیلی مهم باشه. از این به بعد بیش تر دقت می کنم.
مرسی بابت وقتی که گذاشتین و نظر ارزشمندتون.
منم امیدوارم ؛)
قشنگ نوشتی..
اما‌گاهی حس میکردم زیادی توضیح میدی..:))
حتمالازم بوده دیگه..نمیدونم
پاسخ:
مرسی.
خودمم بعد از چند بار خوندنش یه جاهایی همین حس رو داشتم!

۱۰ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۴۷ خانم کوچیک
بغضی به عمیقی چاه برای طفلک راضیه ))))))):
راستی سلام!
پاسخ:
هوووم... :(
تشبیه جالبی بود!
علیک سلام خانم کوچیک جان :)
و اینکه : بله که داستانک محسوب میشه!
جزء داستانک های خوب هم محسوب میشه!


+آقا... بنویس دیگه! خیلی خوب مینویسی....
پاسخ:
:) 
مچکرم.
+ ببینم چی می شه!
 ما ادمای بیفکر!ما ادمای خودخواه.
و راضیه هایی ک مجبورن راضی باشن...


خیلی غم داشت
و خیلی تر تر تر قشنگ نوشتی 

+من اشتباه دیدم رمز داربودن این پستو؟؟؟؟
من دیگ از دست رفتم😐
پاسخ:
گاهی وقت ها خیلی در حق خودمونو بقیه ظلم می کنیم.

می دونم. تنها ایده ی خوبی بود که به ذهنم رسید وگرنه من از داستان های تلخ بیزارم!
مرسی. 
 حالا نه به اون قشنگی! معمولی و ساده بود! تازه نمی دوم داستانک محسوب می شه یا نه!

+ آره :|
نگران نباش یه نفر دیگه هم فکر می کرد رمزیه!  ؛)
جالب بود...
پاسخ:
ممنون!
الهییییی...
طفلک راضیه.

قلم قشنگی داری مهنااااز... منتظر بعدیا هستم!


انتقاد هم بکنم؟
ترجیح میدادم پایانش انقدر واضح نباشه... تا یه جاهایی بگی بعد بگذاری خواننده به فکر فرو بره که حالا واقعا آینده راضیه چی میشه؟

پاسخ:
:(
تو لطف داری پاییزک... خیلی منتظر نباش من خیلی استعدادی تو این زمینه ندارم! اینم به زور نوشتم چون گفته بودم سعیمو می کنم :) خواستم خودمو محک بزنم!

بلی بلی. اتفاقا استقبال هم می کنم.
درست میگی شاید اونجوری خیلی بهتر می شد واقعا! ولی اصلا به فکرم نرسید :| شاید به این خاطر که از پایان های باز خوشم نمیاد چندان! ناآگاهانه طوری نوشتم که همه چی معلوم بشه!
آخی راضیه😭
پاسخ:
:((((((

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">