شاید اینجا دارم بلند بلند فکر می کنم

طبقه بندی موضوعی
يكشنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۳۲ ب.ظ

چراغ ها را من خاموش می کنم/ زویا پیرزاد

یاد پدرم افتادم که می گفت: "نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن؛ هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدم ها عقیده ات را که می پرسند، نظرت را نمی خواهند، می خواهند با عقیده خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدم ها بی فایده است".

راستش نمی دونم چرا قبل از خوندنش، دید خوبی نسبت بهش نداشتم و خوشحالم که با خوندنش نظرم عوض شد. اینجوری بود که ورِ خوش بینم گفت آدم قبل از خوندن کتابی الکی در برابرش جبهه گیری نمی کنه :) ورِ منطقی ذهنم گفت راست می گه و اینجوری بود که ورِ کتابخونم به خوندش مشغول شد ؛)

داستانِ کتاب تو دهه ی چهل شمسی در آبادان اتفاق می افته و ماجرای زنی ارمنی به نام کلاریسه که همراه با خانواده اش در خانه های سازمانی زندگی میکنه؛ همسر کلاریس کارمند شرکت نفته و اون ها سه فرزند دارن؛ دو  دختر که دو قلو هستند و یک پسر؛ آرمینه، آرسینه و آرمن. 

کلاریس به شکل یکنواختی داره روزگارش رو می گذرونه و از زندگیش راضیه تا زمانی که همسایه ی جدید به خونه ی روبه رویی اشون میاد و کلاریس بعد از آشنایی با این خانواده متوجه می شه که مدت هاست برای دل خودش کاری نکرده و ... 

+ انصافا کتاب خوشخوانیه؛ گفتگوهای کلاریس با خودش و درگیری های ذهنیش خیلی جالبه. فقط پایان کتاب، زود جمع و جور شد!

موافقین ۱ مخالفین ۱ ۹۷/۰۳/۰۶
مهناز

نظرات  (۶)

نمیدونم راستش.
فکر کنم یه انتقادی در موردش خونده بودم که الان تو ذهنم نیست، اما قشنگی این کتاب  تو ذهنم مورد سوال قرار داده بود...
دقیق یادم نیست چرا!
شایدم یه نفر معرفی کرده بود که همیشه کتاب های خاصِ پر از اِلِمان(فرامتن) میخونه و کتاب هایی که معرفی میکنه پایان بازی داره.
انتظار داشتم این کتاب هم اینجوری باشه
پاسخ:
درست مثل من! منم تو جلسه پایان نامه ای که موضوعش به این کتاب مربوط می شد! نسبت به این کتاب سرد شدم! البته منم دقیق یادم نیست که چی گفته شد اصلا، ولی در برابر این کتاب جبهه گرفتم! الکی و بی خود!
درباره فرامتن خیلی نمی دونم ولی کتاب پایان بازی نداره به نظرم!
آره! کل کتابای جوجو مویز و فردریک بک من و خریده کتابخونه مون، اما اصلا نمیمونه تو کتابخونه!!
پاسخ:
می فهمم چی میگی!
۰۸ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۲۶ زینب (مسافرکربلا)
سلام مهناز جونم 
خوبی دوستم ؟شرمنده یه مدت نبودم ...
نوشته های زویا پیرزداو من خیلی دوست دارم سبک نوشته هاش قشنگه تکراری نیست .
این کتابشم قشنگ بود کلا دوست دارم نوشته هاشو :)
پاسخ:
علیک سلام.
مچکرم؟ خواهش می کنم. در جریان بودم علت نبودنت رو ؛)
اولین کتابی بود که از زویا پیرزاد خوندم؛ دوستش داشتم. دوست دارم بازم ازش بخونم.
کدوم کتاباشو خوندی؟! 
واهای منم دید خوبی نداشتم به این کتاب!
ممنونم از معرفی. میخونم پس ان شاءالله!


+وای مهناز رفتم کتابخونه مردی به نام اوه رو بگیرم... از وقتی که خریدنش نمایشگاه همش دست مردمه!! مسئول کتابخونه میگفت ما هم هنوز کتابایی که تازه خریدیم و نخوندیم :))))
پاسخ:
تو چرا؟!
حتما بخونش.

+ کتاب های تازه ی جذاب اینطوریند! مردی به نام اوه رو دوست منم می خواد ازکتابخونه بگیره ولی از وقتی من تحویلش دادم دیگه پیداش نیست! از اون ور من پیش از تو رو میخوام حدودا یه ساله دست به دست میچرخه نتونستم بخونمش! اون وقت می گن ملت کتاب نمی خونن!
ولی مسول کتابخونه های اینجا برعکسند اول خودشون دست به دست می گردونن بعد نوبت می رسه به ما!!! :(
عاغا دیگه
نگا دیگه
قرار نیس دل منو هی با کتابای دلبر اب کنی!!

ورِ ... ورِ ...
خیلی بامزه بود این ور اون وررت🙂😂
پاسخ:
:)))))))))
بمیرم...! ان شا الله یه ماه دیگه انتقامتو ازمون بگیر اینبار تو هی دلمونو آب کن! ؛)


گفتگوهای درونی و درگیری های ذهنی کلاریس تو کتاب اینجوری بیان میشه ؛) و گرنه من کجا و از ور نوشتن کجا ؛)
به نظرم جالبه ،انگار هممون یه کلاریس باشیم
پاسخ:
دوست داشتنی بود. درسته ما هم خیلی وقت ها غرق روزمرگی ها می شیم و خودمون را یادمون می ره. ممکنه تو ایفای نقش هایی که داریم خوب باشیم ولی خودمون رو یادمون بره. کلاریس هم اینطوری بود.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">